که با وجود تو ...

 

در شبی که گفته اند و می گویند شب آرزوهاست، در حال خوشی که دست داد تفالی به دیوان خواجه شمس الدین محمد زدم و آمد:

حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم
خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

عیان نشد که چرا آمدم کجا بودم
دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس
که در سراچه ترکیب تخته بند تنم

اگر ز خون دلم بوی شوق می‌آید
عجب مدار که همدرد نافه ختنم

طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع
که سوزهاست نهانی درون پیرهنم

بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار
که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

دو سه بیتش عجیب آینه گون بود... . همین، والسلام.

/ 1 نظر / 18 بازدید
باران

برای ماه رجب... یکجا و ناگهانی دل می بری علی! آنقدر دلبری تو که کم کم نمی شود من حاضرم قسم بخورم بی حضور تو هـرگز بساط عشق فراهم نمی شود هر قامتی که محض ادب خم شود برات در زیر هیچ درد و غمی خم نمی شود یوم الحساب قطعا ازعاشقان تو یک تار مو نصیب جهنم نمی شود هر جا که از تو یاد شود، در خیال ها جز نقش کوهمرد مجسم نمی شود دنیا چقدر ریخت و پاش است بعد تو هر کار می کنند منظم نمی شود