داستان‌نویسی و روشنفکری!؟

 

در دو شماره اخیر کافه‌داستان، در پرونده نویسنده، پای صحبت دو داستان‌نویس باسابقه و صاحب اندیشه نشستیم و در لابلای حرفهای شنیدنی‌شان، نکته‌ای و نگاهی مشترک، توجه‌برانگیز بود؛ بلقیس سلیمانی از یکسان یا ملازم انگاشته شدن نویسندگی و روشنفکری در ایران گفت و این نگاه را به نوعی نقد کرد که نویسندگان(منظور، داستان نویسان است) ایرانی فکر می‌کنند «باید سارتروار مقابل قدرت بایستند» و وظیفه آگاهی توده‌ها و تغذیه فکری نخبگان را بر عهده دارند. امیرحسن چهل‌تن نیز «حرفه نویسندگی» را بی‌نیاز از روشنفکربودن دانست و تاکید کرد بر اینکه «داستان‌نویس وظیفه تغییر جهان را ندارد».

این مساله که نسبت داستان‌نویسی و روشنفکری چیست و آیا رابطه‌ای ضروری با هم دارند یا نه، مساله جدیدی نیست. کاری هم به بحث‌های «هنر برای مردم» و «هنر برای هنر» ندارم؛ نگاه همسو این دو داستان‌نویس را مطرح کردم تا پل بزنم به یکی از مهم‌ترین ضعف‌های ادبیات داستانی ما، یعنی ضعف قصه‌گویی. که در بررسی عوامل تاثیرگذار در عدم شکل‌گیری درست «رابطه سینما و ادبیات» در ایران، هواره و همه‌جا به این نقطه ضعف اشاره می‌شود. اگر کسی در این مورد تردیدی دارد، کافیست از میان کتابهای منتشرشده در یک سال اخیر، چند رمان مقبول خارجی و چند رمان ایرانی، آن هم مقبولش را، برداشته و بخواند و با هم مقایسه کند. آن‌وقت بی هیچ حرف‌و‌حدیثی «ضعف قصه‌گویی» داستان‌های ایرانی معلوم‌اش می‌شود. انگار آنها رمان، یا داستان، می‌نویسند تا قصه‌پردازی کنند و جهان داستانی تازه ای را خلق کنند. آنها به تاسی از بزرگان داستان‌نویسی‌شان، مثل هنری جیمز که تنها تعهد و التزامش در داستان‌نویسی را نوشتن داستانی جذاب و جالب می‌دانست، رکن استوار رمان را قصه می‌دانند؛ قصه‌ای گیرا که خواننده را با خود بکشاند. توجه داشته باشید که دارم از جریان غالب سخن می‌گویم و طبیعتاً جریان های کوچکتر دیگری و البته استثناهای بسیار متفاوتی هم وجود دارد.

حالا ببینید چند درصد از خیل عظیم نویسندگانی که در یکی دو دهه اخیر، در ادبیات داستانی نخبه‌گرای ایران ظهور کرده اند، دغدغه قصه‌گویی صرف دارند؟ دغدغه اینکه داستان‌شان پلات محکم و جذاب داشته باشد و تکیه‌شان به بازی‌های فرمی و تکنیکی و زبان‌ورزی نباشد. که فکر نکنند داستان‌شان هرچه پیچیده‌تر و سخت‌خوان‌تر باشد، روشنفکرانه و نخبه‌گراتر است. که باور داشته باشند که وظیفه‌شان به عنوان یک داستان‌نویس، در وهله اول، قصه‌گویی است و بنا نیست و لااقل الزامی ندارد که همزمان نقش روشنفکرها را هم ایفا کنند.

به نظر می‌رسد بخش عمده داستان‌نویسان ایرانی اتوبوس را اشتباه سوار شده‌اند؛ انتهای این خط، هر چه باشد، به داستان‌سرایی ناب نمی‌رسد. آیا بهتر نیست اگر انتخاب کرده‌ایم که داستان‌نویس باشیم، روشنفکری را وانهیم برای روشنفکران و سعی کنیم بیاموزیم و تمرین کنیم که چطور داستانی بگوییم که در عین برخورداری از حرفی و نگاهی در زیر سطح بیرونی خود، قصه‌ای جذاب و پرکشش هم داشته باشد!؟ قصه‌ای که بتواند تیراژ کتاب‌های داستان جدی را از زیر هزار تا! بالا بکشاند! اینکه به خواننده ها هم فکر کنیم و کمی، فقط کمی، به ادبیات بدنه نزدیک شویم و بگذاریم پیش‌روی کتاب‌خوان‌ها، انتخاب‌هایی باشد برای آنکه رمانی بخوانند که هم قصه‌ای گیرا و خواندنی داشته باشد و هم حرفی و جهانی و نگرشی در زیر متن؟ من که این طور ترجیح می‌دهم!

 

این یادداشت، سرمقاله شماره ششم کافه داستان است.

/ 0 نظر / 13 بازدید