تلخ، مثل من

راست بگو، من تلخم؟ ...
یعنی سکوت من، نگفتن های من، انگار که خودِ «ندیدن» است؟! رفتن من، اینکه می روم و نمی مانم تا مرداب نشوم، یعنی خود ِ «پشت کردن» و بی اعتنایی!؟ اینکه دلم تنگ شده و خالی مانده، یعنی سردی؟ اینکه گاهی حتی تحمل خودم هم برایم سخت و ناممکن می شود، جوری که با تمام وجود می خواهم خالی شوم از خودم و آب شوم و راه باز کنم روی زمین تا پای درختی، یا تجزیه شوم و دود شوم توی هوا تا محو شوم، عین «تمام شدن» است؟...
راست می گویی! حالا که فکر میکنم، می بینم راست می گویی: من تلخم!

(تکه ای که آنقدر در من تاب خورده و می خورد که دارد خودِ داستان می شود؛ نه فقط تکه ای از داستان!)

/ 8 نظر / 11 بازدید
بی نام

به به.....

tabkom

آگاهی ممکنه با خودش تنهایی رو هم بیشتر کنه....و گوشت تلخی رو....یا به نظر برسه طرف کج سلیقه و نجوشه....و البته بیشتر این صفات، قضاوت‌ بیرونی‌هاست، بیرونی‌هایی که شاید دور از کل ماجرا هستند.... از جنس جماعت نبودن و همرنگ جماعت نشدن، گاهی به آدم تحمیل میشه....اونوقت با خودت باید زمزمه کنی، نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم!.....

مهدی

کنار قبری چند هزار ساله دختری با گیسوان سپید زمین را حفر می کند ته سیگارش را خاموش می کند در حفره ی چشم دیکتاتور زمان می ایستد تمام دنیا سکوت می کند شاعری در تابوت عطسه می کند عقابی بر بلندای زمین می میرد از ترس

azadeh

به کمال رسیدن تنها داشتن کنترل نیست... بلکه رها شدن هم است... با درود با پستی جدید به روزم و منتظر نظرات شما در صورت تمایل تبادل لینک داشته باشیم...

...

بله دوست عزیز شما تلخی ...! من تلخم ...!!! همه تلخ هستیم چون زندگی و همه چیز و از دید خود و جهان خود میبینیم ... ولی شیرینی از آن اون فرشته ای که زندگی و جهان من و تو رو از دریچه واقعی و حقیقت اون میبینه ...اون فرشته بهتر از شما و بهتر از من و بهتر از هر کس دیگری زندگیها و شخصیتها تحلیل می کنه چون اون واقعا یه فرشته واقعی و آسمونیه ........

ش-محمدی

حرف می زنی اما تلخ محبت می کنی اما سرد چه اجباری است نترس از هجوم حضورم چیزی جز تنهایی همراهم نیست.... مرا یاد دوستی انداختی که شعر هایش را فقط برای من می خواند و زیبا ست اما تلخ.....و مثل نوشته های شما تنهاست

titi

چه ذهن زیبایی! زیبا بود

مهتاب

چای تلخ و شراب هم! با یکی روزم سر شود و با دگری شب!