هزارویک شب؛ مرد زبّال و خاتون - قسمت دوم.

 

??حکایت شبی از شبهای «هزارویک شب»بخش دوم

چون شب دویست و هفتاد  و پنجم برآمد
گفت ای ملِک جوان‌بخت، آن مرد گفته است که: چون من داخل خانه شدم، زنی دیدم آفتاب‌روی که بر تختی نشسته و کنیزکان دور او ایستاده بودند. چون مرا بدید، برخاست و مرا پیشِ خود خواند. چون پیش رفتم، جوازِ نشستنم داده و در پهلوی او بنشستم و کنیزکان را به آوردن طعام فرمان داد. کنیزکان آمده از هرگونه طعام‌های لذیذ حاضر آوردند؛ من به قدر کفایت خورده. چون مائده برداشتند، آنگاه کنیزکان را فرمود که شراب حاضر آورند. ایشان شراب‌های گوناگون حاضر آوردند، عود و عنبر به مجمر انداختند. کنیزکی برخاست باده به ما همی‌پیمود و نغمه‌های نشاط‌انگیز همی‌سرود تا این‌که من مست شدم و آن خاتون نشسته بود، ولی مرا گمان این بود که خواب همی‌بینم.
پس‌ازآن به کنیزکان اشارت کرد که در یکی از غرفه‌ها خوابگاه بگستردند. کنیزکان خوابگاه بگستردند، آنگاه خاتون برخاسته دست مرا بگرفت و بدان عزم برد و تا بامداد با او در آغوش یکدیگر بخفتیم و هر وقت که او را به سینه خود می‌کشیدم، رایحه مُشک او مرا فرو می‌گرفت و مرا گمان این بود که در بهشت هستم. 
چون بامداد شد، مکان بپرسید. گفتم در فلان محلت است. آنگاه مرا به بیرون آمدن از خانه امر کرد و دستارچه‌ای که طرازهای زرین و سیمین داشت به من داد. چیزی به گوشه دستار بسته بود، به من گفت که با این‌ها به گرمابه رو. من فرحناک شدم.
پس از نزد او بیرون شدم، گویا که از بهشت درآمدم. چون به کلبه خود رسیدم، دستارچه بگشودم و پنجاه دینار زر در او یافتم. زرها زیر خاک کرده و دو فلوس به نان و خورش داده، چاشت خوردم و بنشستم و در کار خود به فکرت اندر بودم. چون هنگام عصر شدم دیدم کنیزکی بیامد و به من گفت که خاتون تو را همی‌خواند. من با او برفتم تا به در همان خانه برسیدیم. کنیز دستوری خواسته، مرا به خانه اندر برد. من در پیشِ روی خاتون زمین بوسه دادم .مرا جواز داد که بنشینم. در آن‌جا نشستم به عادت دوشینه همه‌چیز آماده آورده بخوردیم و بنوشیدیم و با هم بخفتیم. چون بامداد شد دستارچه دیگری که در آن پنجاه دینار زر بود به من داد. من دستارچه بگرفتم و از نزد او به درآمده،  به کلبه خود برفتم و زرها به زیر خاک کردم و با همین حالت تا هشت روز، هنگام عصر پیش آن آفتاب‌رو می‌رفتم و وقت بامداد به در می‌آمدم.
در شب هشتم نزد او خفته بودم که ناگاه کنیزکی دوان‌دوان درآمد و به من گفت: برخیز و به بامِ خانه شو. من برخاسته به فراز بام رفتم و در آنجا نشسته بودم، دیدم آواز مردان و صدای سُم اسبان بلند شد. و از بام به کوچه نظر کردم، پسری ماه‌روی بدیدم که سوار است و راستِ او غلامان و در پیش روی او مملوکان روان هستند.
چون به در همان خانه رسید، پیاده شد و داخل خانه گردید و تظلم همی‌کرد تا این‌که خاتون به سخن درآمد و با او صلح کرد و آن شب را در نزد آن پسر بخفت. چون روز برآمد، غلامان و خادمان به در خانه بیامدند آن پسر قمرمنظر سوار گشته، برفت و دخترک پیش من آمد و به من گفت:
این پسر دیدی؟ گفتم آری. گفت: «او شوهر من است و آنچه میان من و او گذشته با تو حکایت کنم و آن این است که اتفاقاً روزی با هم نشسته بودیم، ناگاه از پهلوی من برخاسته بیرون رفت و دیرکرد. من برخاسته به سوی آب‌خانه رفتم. او را نیافتم و از آنجا به سوی مطبخ رفته او را جویان شدم. کنیزکی او را به من بنمود. دیدم با یکی از کنیزکان مطبخ درآمیخته. پس چون او را در این حالت بدیدم، سوگندی بزرگ یاد کردم که با کثیف‌ترین و پست‌ترین مردم درآمیزم و در آن روز که خواجه‌سرایان تو را بگرفتند، چهار روز بود که من در طلب کسی می‌گشتم که کثیف‌ترین و پست‌ترین مردم باشد. چون تو را از همه کثیف‌تر و پست‌تر یافتم، ناچار تو را اختیار کردم و آنچه شدنی بود، شد و اکنون من از سوگند خود خلاص گشتم؛ دیگر مرا با تو حاجتی نیست. از پیِ کار خویش رو و هروقت که شوهر من با مطبخیان بخوابد، من نیز تو را به هم‌خوابگی اختیار کنم.» من چون این سخن از او بشنیدم، بگریستم. . گفته شاعر بخواندم:
از درِ خویشم مَران، این نه طریق وفاست / در همه شهری غریب، در همه مُلکی گداست
پس‌ازآن ناچار از نزد او بیرون آمدم و چهارصد دینار در آن هشت روز اندوخته بودم. پس‌از‌آن، روزها صرف کرده بدین مکان شریف آمدم و از خدا همی‌خواهم که شوهر آن ماه‌رو بار دیگر به‌سوی کنیزک مطبخ بازگردد، شاید من نیز بار دیگر به‌سوی آن پری بازگردم. چون امیرِ‌حاج قصه آن مرد بشنید، او را رها کرد و با حاضران گفت که شما نیز در حق او از خدا درخواست کنید که معذور است.
چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.

 

* * *

 خب انتظارتان کمی طولانی شد! قرار بود فقط یک شب منتظر باشید و هنر «تعلیق»  و راز ماندگاری هزار و یک شب را ببینید. اما به دلیل مشکلات فنی سایت، به درازا کشید. و خلاف مقصود اتفاق افتاد.

و اما «تعلیق»؛ در نظر مورگن فورستر(از نظریه پردازان رمان و داستان)، داستانی که واقعا داستان باشد باید واجد یک ویژگی باشد شنونده را بر آن دارد که بخواهد بداند بعد چه پیش خواهد آمد و بر عکس ناقص است اگر کاری کند که خواننده نخواهد بداند بعد چه خواهد شد. این همان تعلیق است. تعلیقی که در هزار و یک شب با آن آشنا هستیم. تعلیق یعنی اینکه در هول و ولا بمانیم که «قرار است چه اتفاقی بیفتد؟» یا «قضیه چه بوده است؟» و این هول و ولا هم ما را متصل به داستان و مشتاق خواندن بقیه اش نگه دارد و هم لذت خواندن داستان را دوچندان کند. تعلیق گاه برآمده از خود داستان و ذاتیِ آن است و گاه به صورت مصنوعی با ترفندهایی توسط نویسنده ساخته می شود و ناگفته پیداست که ارزش هنری ادبی نوع اول بیشتر است.

/ 0 نظر / 121 بازدید