از روایتهای سفر؛ صفر


از روایتهای سفر
صفر. حرکت به طرف فرودگاه

همین که درِ خانه را پشت سرم می بندم و پا به کوچه می گذارم، راننده آژانس سیگارش را می اندازد و درِِ عقب ماشین را باز می کند. کمکم می کند تا چمدانم را روی صندلی عقب جا دهم. پیرمرد گونه های فرورفته و سر گرد و کوچک و بی مویی دارد. صورتش پر از چین و چروک است. راه می افتیم.
می پرسد: فرودگاه امام دیگه؟
می گویم: بله.
خودم را برای خواب توی ماشین آماده کرده بودم. اما خیلی زود سر حرف را باز می کند. لابد حق دارد. هوا تاریک است و شاید اگر حرف نزند، چشمهایش سنگین شود. می گوید:
- فضولی نباشه، کجا می رین ایشاله؟
می گویم: ترکیه
-استانبول؟
- نه. قونیه.
- به... به به!
گل از گلش می شکفد.
- چه سعادتی! خدمت حضرت مولا. مولانا. چه جای باصفاییه!
- شما رفتین قبلا؟
- بعله...دوسال پیش. خیلی خوب بود. یادش بخیر. همش یه روز اونجا بودیم. یعنی یه صبح تا شب. همین که زیارتم تموم شد و از توی صحن و سالن مقبره اومدم بیرون و پیچیدم دست راست و رفتم پشت گنبد، آقا همچین که نشستم یه خوابی منو گرفت؛ عجیب. تا حالا اینطور نشده بودم. چندساعت خوابیدم. تا وقتی که دیگه داشتن مقبره رو تعطیل می کردن. یه خواب عجیب و غریبی بود.
لحظه ای سکوت می کند. انگار که بخواهد چیزی را به یاد بیاورد. خودم را آماده میکنم که ذکر کرامات و رویای صادقه ای را بشنوم که کدام «آقا» با چه لباس و چه صورتی با چند لوکس نور در چهره ، به خوابش آمده و چه گفته و چه کرده! سکوتش طول می کشد. می گویم:
- خب!؟
می گوید:
- هیچی. خواب عمیقی بود. همسفرم که اهل عرفان و این حرفاست بیدارم نکرده بود. به خیال اینکه دارم خواب و رویایی عرفانی و معنوی می بینم و بعد از بیدارشدن قراره متحول شده باشم، بیدارم نکرده بوده. دستش درد نکنه. ولی از این خبرا نبود. هیچ خبری نبود. فقط خوابش حسابی چسبید!

 

 

/ 0 نظر / 9 بازدید