اوقات خوش آن بود که...

سه سال پیش بود؛ همین روزها تقریباً. شاید فقط با 4-5 روزی اختلاف. همراه داود سفری کوتاه داشتیم به حوالی آمل. تعطیلات نیمه خرداد بود و جاده شلوغ. به مشقتی خودمان را رساندیم به آمل. دیگر، آنچه در مسیر اتفاق افتاد، بماند و نگویم که چه موقعی و به چه دلیلی فرمان را به او سپردم و خودم رفتم زیر صندلی تا آرتیست بازی او را نبینم!

به آمل که رسیدیم باران تندی می بارید. چیزهایی خریدیم. خوراکی و از این قبیل. برگشتیم طرف پارک جنگلی نزدیک آمل. ما اهل طبیعت بودیم. هتل و مسافرخانه به کارمان نمی آمد. گفتیم حتماً در پارک جنگلی آلاچیقی هست که تویش چادر بزنیم. آلاچیق بود؛ اما نمی شد چادر زد. ساعتی را زیر پتو توی آلاچیق نشستیم. و بعد رفتیم قهوه خانه ای. شام را توی ماشین خوردیم. حدس بزنید اگر جوجه نبود, چه بود؟! نان و پنیر خیار و گوجه! چه لذتی داشت. و همانجا خوابیدیم. آره توی ماشین.

صبح زود، ماشین رو آتیش کردیم رفتیم طرف روستایی در همان حوالی. روستای امام زاده زید. ساعاتی کوتاه اما به یادماندنی که در طبیعت بکر و زیبای روستای امامزاده زید گذراندیم. شاید 7-8 ساعتی فقط. چادری برپا کرده بودیم. در منطقه ای سرسبز و بر بالای یک دره جنگلی زیبا. اگر از چادر 20-30 متر فاصله می گرفتی  تصویری می دیدی شبیه یک تابلوی نقاشی. چادری رنگارنگ و کوچک از میان مه غلیظ در دل منطقه ای سبز. صبحانه ای خوردیم مفصل. و بعد چرتی و گپی. دم ظهر بساط جوجه را با داود برپا کردیم. لذیذ و به یاد ماندنی بود.

 

صدای پرندگان تنهای صدایی بود که بر فراز آن دره می شنیدیم. موسیقی مست کننده طبیعت. سکوت کردیم. و شنیدیم. مست شدیم. آن سفر به یادمان ماند برای همیشه. و الان به یاد می آورمش بعد از سه سال. بهانه اش چه بود؟ می گویم

این روزها و شبها دلم هوای دوست عزیز دور از وطنم را کرده. همان که به تعبیر سهراب « بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

 و باتمام افق های باز نسبت داشت

 و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود

 و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد

 و دست هایش

هوای صاف سخاوت را

ورق زد »

حالا به جای همه «بود»ها شما «است» بگذارید.

این شبها که آلبوم انتظار مسعود شعاری را گوش میدهم (همانی که او برای اولین بار به من معرفی کرد و آن روزها موسیقی آغازین جلسات پنجشنبه شب های مثنوی خوانی اش بود)، بیشتر دلم می گیرد و در انتظار دیدار رویش بی تاب می شوم.  دوست است دیگر و اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد. او بزرگ است و نازنین. و نبودنش و ندیدنش تلخ است و ویرانگر. و حالا به او می گویم:

از خون دل نوشتم نزدیک یار نامه

انّی رایتُ دَهراً مِن هِجرک القیامه

و بهانه دیگر که یادی از او کردم: دهم خرداد سالروز تولد داود عزیز است. گرچه او شاید هر هفته یا هر روز متولد می شود؛ اما به هر حال، دهم خرداد در تقویم من، یعنی سالروز میلاد دوست همراه و همدلم که ماههاست از او دورم. تولدت مبارک داود جان  

 

 

مدتیست که به علت مشکلات فنی پرشین بلاگ امکان درج پیغام در وبلاگ وجود ندارد و خطا می دهد. با مراجعه به آدرس دوم وبلاگ-  یا لینک زیر می توانید پیغام بگذارید.

www.Birangi.persianblog.ir

 ارسال نظر 

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میترا

چه خوب است آدم دوستی داشته باشد که وقتی به او فکر می کند ببیندزندگیش درکنار آن دوست پر از"لحظه های ناب "بوده.لحظه هایی که تما م زندگیمان را میدهیم برای درکش وبرای احساس کردنش.تولد دوستتان مبارک وهر روز نو به نو باشید.

مصطفی علیزاده

فرزانه خانم مرسی تا تابلو شدن را چه معنی کنیم. آن تابلو شدن که شما با لبخند و چشمک گفتین و ما هم فهمیدیم( از من هم خنده و چشمک!) اتفاقاَ حسن است و بسیار زیبا. هرچند که دستمایه شوخی یه نویسنده شود. دوستی تان محکم و دیرپای باشد [لبخند]

مصطفی علیزاده

بی تا خانم ما هم مدیون این دوست عزیز هستیم. و لحظه شماری می کنم که این روزها و هفته ها بگذرد و لحظه دیدار فرا رسد

فیروزه

...او بزرگ است و نازنین. و نبودنش تلخ است و ویرانگر.

پانویس

ممنون آقا مصطفای عزیز و گل. سفر کوتاه و پرماجرایی بود. و آن نصف روز در آن درهء آرام و زیبا و ساکت خیلی چسبید. درست مثل گل‌هایی که موقع اسباب بردن به پایمان چسبید! ----- از دوستان بابت تبریک تولد ممنونم. لطف دارید.

حسین

عجب بساط دل و قلوه ای بپا شده. آقا دو سیخ هم به ما بدید بزنیم به بدن شاید گوشت بشه بچسبه به رگ و پیمون من هم تولد جناب پانویس رو با چند روزی تاخیر تبریک میگم

محمد

سوما که خوش به حالتون در اون دشت و دمن دوما که دوستیتان پاینده باد تا همیشه و اولن که تولد عزیزمان جناب پانویس که دیگه دوری چند روزه اش برایمان سخت شده بود مبارک باد. مبارک باد به همه دوستانی که ایشان و شما مصطفای عزیز با عشق و محبت دور هم جمع کردید عرض ارادت بسیار به شما مصطفی جان و معلم خوب و عزیزمان جناب پانویس

شهره

اقای علیزاده من آقای پانویس را از نزدیک ندیدم و فقط با صدایشان آشنا هستم و امشب عکس ایشان را دیدم ولی من حال شما را درک می کنم خیلی خوب هم می فهمم ما که با ایشان مراوده ای نداشتیم دلمان می خواهد ببینمشان وای به حال شما ...من حسودیم شد که شما در این سنین جوانی خوب یکدیگر را یافتید و انشا’الله در این راه پر از عشق از هم نمانید..تولدشان مبارک و به امید دیدارشان در آینده نزدیک

مهدی

مصطفای عزیز[گل] چه عنوان قشنگی برای مطلبت برگزیدی اوقات خوش آن بود که با دوست بسر رفت باقی همه بی حاصـــلی و بی خبری بود