زیرنورماه درکه با حافظ!

زیر نور ماه با حافظ

شب گذشته - جایتان خالی، و دلتان هم نخواهد - دلمان هوای بالا را کرده بود و زدیم به درکه. خلوتی کوه و هوای خنک (و بعد و بالاتر، سردش)، حالمان را خوش کرد. ماه شب نهم آسمان را روشن کرده بود و علی رغم آن، ستاره ها هم بسیار بودند و درخشان. خلاصه آنکه وقت مساعد بود برای همنشینی با حافظ؛ تفالی زدم. این بیت غزل فراخوانده شده را زیر نور ماه آسمان درکه، بارها و بارها خواندم و زمزمه کردم:

پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر      به مِی ز دل ببرم هول روز رستاخیز

این طنز و شجاعت رندانه حافظ را کجا می توان دید!؟ تصویر برساخته ی حافظی را در آیینه خیال خود بتابانید: رند شیراز در روز حشر که عالم در آشوب و زیر و روست و عالمیان در جوش و هول، پیاله به دست از گور بر می خیزد. و با مستیِ مِی هزاران ساله اش هول روز رستاخیز را در دل خاموش می کند! حافظِ مست از تنه زدن عالمیان به او هیچ باک ندارد و از تنه زدن هیچ چیز دیگر هم. او مست است. از ازل مست بوده است.
 

از خواجه شمس الدین، غزلی دیگر خواستم: 

خوش کرد یاوری فلکت روز داوری                 تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری

آنکس که اوفتاد خدایش گرفت دست            گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری

در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرند        اقرار بندگی کن و اظهار چاکری

 

آنکس که نامرادی های روزگار و نامردمی ها از پا انداخته و آنگه خدا دستگیرش شده، خوب می داند که باید از آستینش دستِ دستگیری از افتادگان بیرون آید و از بار تکلیف افتاده بر شانه هایش خلاص شود... . دنیا و اسباب حشمت و بزرگی و جاهش، گریوه ایست که باید سبکبار از آن گذشت؛ مبادا که گیر بیفتیم!

خوش کرد یاوری فلکت روز داوری
تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری

آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست
گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری

در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرند
اقرار بندگی کن و اظهار چاکری

ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی
تا یک دم از دلم غم دنیا به دربری

در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسیست
آن به کز این گریوه سبکبار بگذری

سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج
درویش و امن خاطر و کنج قلندری

یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری

نیل مراد بر حسب فکر و همت است
از شاه نذر خیر و ز توفیق یاوری

حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی
کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری

/ 4 نظر / 13 بازدید
توحید

حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود

بی رنگی

دقیقا.. و همچنین می گوید: مرا روز ازل کاری به جز رندی نفرمودند و این رندیِ ازلی، ظاهراً ابدی هم خواهد بود ممنون از حضور و نظرتان[گل]

کولی

باید از منطق های!!! این ذهن آشفته در این دنیای آشفته تر دست کشید تا شاید دست هایمان برای گرفتن پیاله آزاد شود.

توحید

من از آنکه گردم به مستی هلاک به آیین مستان بریدم به خاک به آب خرابات غسلم دهید پس آنگاه بر دوش مستم نهید به تابوتی از چوب تاکم کنید به راه خرابات خاکم کنید مریزید بر گور من جز شراب میارید در ماتمم جز رباب مبادا عزیزان که در مرگ من بنالد بجز مطرب و چنگ زن تو خود حافظا سر زمستی متاب که سلطان نخواهد خراج از خراب [گل]