داستان کوتاه:من آواز قورباغه ها را می فهمم

 داستان کوتاه "من آواز قورباغه ها را می فهمم" را در بهار 1390 نوشتم. شبی اردیبهشتی بود و بعد از جلسه مثنوی خوانی خمرکهن با حسین و یکی دو تا از دوستان دیگر راهی دریاچه اوان، پای کوه الموت شدیم. وقتی رسیدیم ساعت یک و نیم شب بود. همه جا تاریک بود و کسی نبود راهنمایی مان کند. از صدای قورباغه ها مسیر را و محل دریاچه را پیداکردیم و رفتیم پای دریاچه، لب آب که چادر بزنیم. تازه داشتیم چادر را برپا می کردیم که رگباری شدید گرفت و همه چیز را شست و بعد ناگهان ایستاد و قورباغه ها دوباره شروع کردند. و داستان در ذهنم جرقه خورد و آغاز شد ...

   حالا بیش از سه سال و نیم از زمان نگارش داستان"من آواز قورباغه ها ..." می گذرد. این داستان متعلق به آن زمان است و تمایلی به گذاشتن آن در کتاب محموعه داستانم ندارم. پس متن کاملش را در این پست قرار داده ام. البته نسبت به زمان نگارش، کمی ویراسته شده و تغییراتی هم داشته است.

 

دریافت فایل پی دی اف داستان «من آواز قورباغه ها را می فهمم»

/ 3 نظر / 23 بازدید
توحید

هرگز حدیث حاضر غایب شنیده ای؟ من در میان جمع و دلم جای دیگرست

ممنون

sara

باعرض سلام : خيلي زيبا ، چندين بار خوندمش ،دستتون درد نكنه .