جهان گرگ ها

 

این جهان، جهان گرگ هاست. تا چشم کار می کند گرگ هایی در لباس مبدل، خیره در من و تو اند. هرچه بره تر باشیم، وقیح تر می شوند. بیشتر می درند.

باید گرگ بود! اما «گرگی» از ما برنمی آید! حالا که نیستیم، چه کنیم؟

یا باید پوستمان را کلفت کنیم تا دیرتر روحمان را بکشند. یا از دنیایی که گرگ ها آن را مال خود کرده اند، برویم بیرون.

من دومی را انتخاب کرده ام!

مصطفی علیزاده

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس
سایت بلامانع است

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امیر

آری ! باید دوری کرد از اینها و یا دست و پاشونو بست اگر قدرت بود !

چطور از دنیایی که گرگ ها آن را مال خود کرده اند بیرون برویم؟ به هر طرف رو می کنی گرگانی می بینی انسان نما که زل زدند به تو و وقیحانه و ترسناک نگاهت می کنند؟

الهه

گفت دانایی که: گرگی خیره سر، هست پنهان در نهاد هر بشر! لاجرم جاری است پیکاری سترگ روز و شب، مابین این انسان و گرگ زور بازو چاره ی این گرگ نیست صاحب اندیشه داند چاره چیست ای بسا انسان رنجور پریش سخت پیچیده گلوی گرگ خویش وی بسا زور آفرین مرد دلیر هست در چنگال گرگ خود اسیر هر که گرگش را در اندازد به خاک رفته رفته می شود انسان پاک وآن که با گرگش مدارا می کند خلق و خوی گرگ پیدا می کند در جوانی جان گرگت را بگیر! وای اگر این گرگ گردد با تو پیر روز پیری، گر که باشی هم چو شیر ناتوانی در مصاف گرگ پیر مردمان گر یکدگر را می درند گرگ هاشان رهنما و رهبرند اینکه انسان هست این سان دردمند گرگ ها فرمانروایی می کنند وآن ستمکاران که با هم محرم اند گرگ هاشان آشنایان هم اند گرگ ها همراه و انسان ها غریب با که باید گفت این حال عجیب؟... اثری از فریدون مشیری

مر تضی دیانت دار

جایی خواندم: تنها گرگها نیستند که لباس میش می پوشند؛ گاهی پرستوها هم لباس مرغ عشق برتن می کنند.. عاشق که شدی کوچ میکنند.

بی نام

من اگر بتوانم ترکشان می کنم و اگر نتوانم، با لبخندی بر لب، درِ قلبم را به رویشان می بندم و دیگر نه اخمشان غمگینم می کند و نه لبخندشان سرشارم از عشق ... [گل]

مجتبی

تا خوی گرگ ها را نگرفتهایم باید از جهانشان فرار کنیم، شاید هم گرفته باشیم و این ما باشیم که برای دیگران گرگ محسوب میشویم!!!

سلام دوست گرامی قلم روان و زیبایی دارید ، البته اینطور که من از وبلاگتان فهمیدم مدتهاست در زمینه نویسندگی فعالیت می کنید . من هم بسیار به نویسندگی علاقه مندم ولی بضاعت اندکی دارم اما از آنجایی که به واسطه ی کار و مشغله ام با سوژه های جالبی رو به رو می شوم ،خیلی مشتاق بودم که بتوانم به طریقی و با کمک و راهنمایی دوستانی مثل شما ،تعدادی از آنها را که بسیار هم جالب و خواندنی می شوند، به رشته تحریر در آورم و یا درآورند. منتظر اظهار نظر شما

همراه . راهی

ترک کردن . پاک کردن صورت مسئله است باید ایستاد . ساخت .مبارزه کرد و محیط و اطرافیانمان را برای خودمان بسازیم که فرق انسان و دیگر جانداران در همین است و بس .

همراه . راهی

نه پوست کلفت میکنم . نه دنیایم را به گرگها تسلیم . نه دروازه دلم را میبندم به روی خوبی ها و زیبائی های زندگی . چنگ و دندان تیز میکنم و با هم نوعانم همدل وهم صدا میشم برای ساختن و باز پس گرفتن دنیایمان از گرگها و گرگ صفتان .

محمد

طوری نوشته ای گویا آن هایی که الآن گرگند از اول گرگ بوده اند. بسیاری از آن ها ذاتا بسیار زیبا هستند ولی اسیر گرگ شده اند و از حالت پاک درونی اشان دور آمده اند. به هر حال چاره: خودمان با هم گروه تشکیل دهیم و گرگ هایی که مستعد هستند گوسفند شوند! (مثلا همین خمر کهن؛ مطمئنا وقتی بزرگتر شدم به آن کمک خواهم کرد)