نوروز و روز نو

 

این روزها, همه در جنب و جوشند برای انجام کارهای نکرده.یک دنیا کارهای نکرده! انگار سال که پایان برسد, دیگر سوت پایان بازی زده شده و باید زمین بازی را ترک کنند. هر که را می بینی، همه- حتی خود من و تو – بی وقفه در تقلّا برای صفر کردن لیست کارهای به صف شده هستند و اینقدر سرمان شلوغ شده که فرصت نداریم حتی به نوروز و روز نو فکر کنیم. که اگر فکر کنیم، شاید نوروز را و حقیقتش را «درک» کنیم و البته ارمغانش را. اصلا ارمغانش را می دانیم و می شناسیم؟

***

سیصد و شصت و پنج روز را می گذرانیم تا به «نوروز» برسیم؛ تا دوباره روز از نو و روزی از نو. تا سال کهنه را با تمام کهنگی هاش و تمام سیاهی ها و تلخی هاش کناری نهیم و فراموشش کنیم. و نو شدن را جشن بگیریم.

طبیعت نو می شود و نو شدن جهان پیرامون ما شاید نشانه ای باشد برای ما و البته تلنگری تا دنیای درون مان را نیز نو کنیم. دنیایی که گرفتار زمستان شده و سرمای رخوت زای زمستانی آن را سوزانده و خشک کرده. تا از خمودگی ها و افسردگی های زمستان مان رها شده و دوباره برانگیخته شویم. تا نو شدن خود را به تماشا بنشینیم.

***

نوروز، فارغ از اینکه چه پیشینه تاریخی داشته باشید و آداب و رسوم آن چه مبنا و پشتوانه ای، همین یک ارمغانش را به ما برساند، به روز نو رسانده ما را و همین بس برای ما...

 

شاید در روزهای آینده فرصت نکنم که بلاگم را به روز کنم؛ پس نقداً با کمی تعجیل(!) فرا رسیدن نوروز را به دوستان عزیزم و خوانندگان یادداشتهایم که در یک سال گذشته، وقت گرانمایه خود را صرف خواندن نوشته های بی مایه من کردند، صمیمانه تبریک می گویم.

بهاری و سبز باشید...

سال نو مبارک

 

/ 12 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مصطفی علیزاده

قطره عزیز سال نو شما هم مبارک . من هم برای شما بهترین ها را آرزومندم.[گل] از یادداشتهایتان در سال گذشته نکته ها آموختم

قطره

آقای علیزاده شما هم مثل قطره در آمریکا تشریف دارید ؟؟ !!! نمی دونستم ....[تعجب][خجالت] پرچمتون که اینطوری نشون می ده ...[لبخند] نمی شه یک کمی اینجا شیطنت کنم برم ؟؟؟؟؟؟؟ خدااااااااااااااااااااااا چرا این قدر زود بزرگ شدم من ؟؟؟؟؟؟؟؟ دلم تاب بازی می خواد ، دلم می خواد عمو زنجیر باف بازی کنم .... فارغ از فکر هر آنچه که بر ما تحمیل می شه ....

قطره

آقای علیزاده آموختن رو ول کنید ، می خوام یک روز تمام مثل کودکی هام قهقهه بزنم .... می خوام رو دیوار خونه مون نقاشی کنم .... می خوام برم دشت و آواز بخونم ... امروز بیدار که شدم ، آفتاب با نورش صورتم رو نوازش می داد ... می گفت پاشووو قطره ... حیف نیست که در این کوتاه عمر حتی یک لحظه بخوابی ؟؟؟؟ شکوفه های درخت بادامی که کاشتم ، امروز بیا بیا قطره رو صدا زد و رفتم بوسیدمشووووون .... چه صورتی قشنگی خدااااااااااا می خوام دست همه رو بگیرم و ببرم نشون بدم سخاوتی رو که زیر پاهامون ریخته شده .... !!!!!

قطره

ممنونم ای تمام گلها...بوته های خار... سنگها ... آسمون ...دریا ... ماهیها ... آدمها که فرصت تجربه ی زیبای عشق رو به من می دید ... عشق برای قطره مثل هوا برای تنفس شده .... ای تمام عالم عاشقتون هستم ... به هر که یا هر چه که عمیق می شم ...عاشقش می شم ... چون تمام هستی رو در اون جمع می بینم ،همه از یک جنسه ... از جنس عشق... .. از جنس اون آب زیر کااااااااااااااااه که بهش می گن خداااا ..... ببخشید اینجا رو گذاشتم رو سرم ... [خجالت] [لبخند] [گل]

قطره

آقای علیزاده ، یک تجربه : دیروز شکوفه های بادووم غنچه که بودند صورتی زیبا بودنددددددد امروز باز که شدند ، سفید هستند ....[تعجب] ندیده بودم تا به حال این روند رو .... و امسال دیدم ... کنجکاو شدم شکوفه های درختها رو تحت نظر بگیرم امسال ..... به نظر شما ، شکوفه های درخت سیب چه رنگیه ؟؟؟ باید دیدددددددددددددددددددددددددد ... زندگی یعنی " دیدن " ... [لبخند]

حسین ناژفر

آقای علیزاده ، دوست خوب و عزیزم سلام سال نو مبارک ، امید که همیشه شاد و خندان باشی همانند آنچه در ذهن من از شما نقش بست و تندرست و دور از غم ها ، در آخرین نشست انجمن ادبی جای شما بسیار بسیار خالی بود ، امید دیدارتان را دارم ، شاد و سربلند باشید. مخلص شما حسین ناژفر[گل]

شهره

سلام دوست خوبم سال کهنه و نو نداریم .داریم؟ هر روزت عید باشد بهترین ها را برای شما آرزو مندم .راستی سفر خوش گذشت ؟دلم لک زده برای برنامه های مثنوی خوانی ولی حیف که نمی دونم چرا اجازه داده نمیشه شرکت کنم راستش سال نود را با شکسته گی لگن مادر در بیمارستان آغاز کردم و خدا را شکر هنوز هم در بیمارستانه می گم خدا را شکر چون آلزایمر و شکسته گی استخوان لگن شاید بش گفت کلونی کاملی است و الحمد الله من و خدا داریم به هم نو ن قرض می دیم بگذریم از اینکه حالم را پرسیدید ممنونم به همه دوستان سلام گرم مرا برسانید وبگویید دلم برای همه تنگ شده به خدای بزرگ می سپارمتون

مصطفی علیزاده

شهره خانم. بسیار متاثر شدم از اتفاقی که برای مادرتان افتاده. امیدوارم زودتر سلامت شوند. در سفر جای شما بسیار خالی بود. و ما هم دلمان برایتان تنگ شده و انشاله در جلسه بعدی خمر کهن دیدارها تازه خواهد شد.

مصطفی علیزاده

دوست بزرگوار. جناب ناژفر عزیز نتوانستم در جلسه حاضر باشم و فرصت دیدار شما دوست عزیز را از دست دادم. برایتان سالی شاد و پر از موفقیت ارزو دارم [گل]

مصطفی علیزاده

قطره عزیز چه خوب است که نعمت ((دیدن)) را دریافته و باور کرده اید. ای کاش من هم به چنین درکی برسم. دیدن شکوفه ها بر تو مبارک