و اما عشق

عین القضات همدانی در «تمهیدات» می گوید:

ای عزیز این حدیث گوش دار که مصطفی(ص) گفت: مَن عَشِقَ و عَفَّ ثمّ کَتَمَ فماتَ ماتَ شهیداً». هر که عاشق شود و آنگاه عشق پنهان بدارد و بر عشق بمیرد، شهید باشد. اندر این تمهید، عالم عشق را خواهیم گسترانید. هرچند می‌کوشم از عشق درگذرم، عشق مرا شیفته و سرگردان می‌دارد؛ و با این همه، او غالب می شود و من مغلوب. با عشق کی توانم کوشید؟

... دریغا عشق فرضِ راه است همه‌کس را. دریغا اگر عشقِ خالق نداری، باری عشقِ مخلوق مهیا کن تا قدر این کلماتْ تو را حاصل شود. دریغا از عشق چه توان گفت و از عشق چه نشان شاید داد و چه عبارت توان کرد؟ در عشقْ قدم نهادن کسی را مسلّم شود که با خود نباشد و ترکِ خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق آتش است؛ هرجا که باشد، جز او رخت دیگری ننهد. هرجا که رسد، سوزد و به رنگ خود گرداند ...

* * *

... و بعد، می رسیم به این گفته عین القضات. این «عشق»ی که عین القضات از آن سخن می گوید، همانیست که هزاران بیت و و دهها و بلکه صدها کتاب درباره آن و در وصفش گفته اند. مولانا جلال الدین و شیخ سعدی و حافظ و احمد غزالی و عطار و صد شاعر و عارف و حکیم دیگر از آن گفته اند و ما خوانده ایم. و هر بار که می خوانیم، درون ما روشن و گرم می شود. تازه می شویم؛ بله،حتی با شنیدن و خواندن از این «عشق»، تازه می شویم. تجربه اش پس چه خواهد کرد با ما!

عرفا و شعرا و آن ها که سرشان به تنشان می ارزید، گفته اند که عشق، «دیگر خواهی» است. عشق، از خود گذشتن است تا به دیگری برسیم. عشق، ترک «خود» است. عشق، گذاشتن «خود» بر «در» و پای نهادن به ساحت معشوق است. با عشق می شود که از کثرت به وحدت رسید.
عرفا می گویند عشق سبب خلقت هستی و انسان است.

این جمله ها را که می نوشتم، همین جور بیت و مصراع و حکایت و نام بود که پشت سر هم می ریخت توی سرم. از مثنوی و دیوان شمس و دیوان حافظ و سعدی و عطار و ... .

* * *

 عشقهای روزگار ما، نشانی از این ویژگیها دارد؟ آیا در روزگار ما زن و مردی که عاشق هم می شوند و ازدواج می کنند، واقعاً به «دیگرخواهی» رسیده اند؟ معلوم است که نه! غالب عشق های روزگار ما، عین خودخواهی است. کاش واژه ای دیگر برای «عشق» در این روزگار و در روابط مان ابداع می کردیم تا اینقدر واژه مقدس «عشق »را دستمالی نمی کردیم.

 

/ 3 نظر / 6 بازدید
مهدي

کمین کرده بودی دلم را صید کنی ماهی وار افتادم به دامت بی آنکه بپرسی خواهانم؟! خودخواهی را چه خوب آموختی!

تلخون

تلخون ....آن وقت مرد تاجر خواست برای تلخون ته تغاری دل و جگربخرد. پيش خود گفت: اینو دیگه یه دقيقه نمی کشه که می خرم.نخست به بازارچه ای رفت که یادش می آمد زمانی در آنجا دل و جگر می فروختند، اما هر چه گشت یک دل و جگر فروشی هم پيدا نکرد. در دکانهائی که یادش می آمدوقتی دل و جگر می فروختند حالا همه اش آینه می فروختند. آینه هائی که یکی راهزارها نشان می داد، کوچک را بزرگ، زشت را زیبا، دروغ را راست و بد را خوب. چقدرهم مشتری داشت. ……دو ساعت تمام ویلان و سرگردان توی بازار گشت تا یک دکان دل و جگر فروشی پي داکند. بعضی از آنها بسته بود و چيزی نوشته به درشان زده بودند، مثل: کور خوندی، به تو چه، برو کشکت رو بساب، دیگه از این شکرخوریها راه نيندازی...مرد تاجر هيچ سر در نمی آورد. از یکی پرسيد: اینا چرا بسته اند؟ جواب شنيد: به توچه؟ از دیگری پرسيد: این دل و جگر ف روشی ها کی باز ميشن؟ جواب شنيد : بروکشکت رو بساب..... از رفيق همکاری پرسيد: داداش نشنيدی که تو این شهرتون یه جائی دل و جگر بفروشند؟ همکارش یکی از آن نگاه های عاقل اندر سفيه به مرد تاجر کرد و گفت: یاد چه چيزهاافتاده ای! و تاجر را هاج و واج وسط راه گذاشت و رفت........ من

ش-محمدی

چرا همه دنبال عشق می گردند ؟مگر نه اینکه عشق با ماست !از صبح تا شب هر کاری که می کنیم عشق موتور حرکته وگرنه هیچ کاری رخ نمی داد ...من درس می دم تو می نویسی مادر غذا می پزد .پدر جان می کند تا لقمه ای بیاورد و ......باز ما می گوییم عشق این است یا آن است