درباره رمان "عبید بازمی‌گردد" نوشته جوادمجابی

به استقبال «عبید»ی که بازگشته است!

درباره رمان «عبید بازمی‌گردد»

 مصطفی علیزاده

زمانی نقاشی از مریدان جامی، تصویری از جوانی خسرو –البته بدون شیرین – را که به سفارش مولانا ساخته بود به اشتباه در صدر دیوان خطی من جای داد، به تلافی آن‌همه تصویر زشت و بی‌ترکیب این بار در هیئتی موزون و دلفریب، داد از کهتر و مهتر ستاندم. در خاندان های محترم که کتابم دست به دست می‌رفت، نرینه و مادینه‌ای سالم به جای ننهاده بودم که از سوی حاسدان آن شایعه‌ی نامبارک در پایتخت صفوی پیچید که شاعری با چنین صباحت منظر در زادگاهش قزوین؛ چگونه دعوی نیکنامی داشته است!؟

(عبید باز می‌گردد،صفحه 23)

 عبید زاکانی مشهورترین طنزپرداز تاریخ ادبیات فارسی است و از قضا، این جناب عبید همشهری طنزپرداز نامدار روزگار ماست که خود، عبید را «قله طنز ادبی» می‌داند. و چه نمکین خواهد بود اگر شاعر و داستان نویس و طنزپرداز روزگار حاضر پای جناب عبید را - که پیش از این در کفش همه اصناف و اقشار مردم و اصحاب قدرت بوده- به قالب مدرن رمان باز کند و روح حضرتش را بکشاند کنار ایستگاه قطار شهر قاف و قصه‌ای را آغاز کند از بازگشت او. و این اتفاق مبارک افتاده است و مجابیِ قصه‌گو، قصه‌ای ساخته و پرداخته از حضور روح سرگردان عبید قرن هشتمی در قرن حاضر و البته قرون دیگر. و این‌چنین روح عبید در صفحات رمان جان می‌گیرد و «عبید باز می‌گردد»!

عبیدِ فراخوانده شده، همچون عبیدِ تاریخی و واقعی، طناز و حاضرجواب است. او بی پروا و با شجاعت انتقاد می‌کند و سر خم نمی‌کند. در برابر دغل و نیرنگ و نامردمی و نفاق می‌ایستد. موجز و مختصر و تیز سخن می‌گوید.

... تو ننوشته‌ای « قضات و مشایخ و صوفیان و حاجیان و واعظان و معرفان و گدایان و قلندران و کشتی‌گیران و شاعران و قصه‌نویسان در آفرینش زیادتند و نعمت خدای به زیان می‌برند» و خوب کرد هلاکو که همه را در شط غرق کرد؟

- تو هم  مگر تنت می‌خارد؟!

- تو به من، به قضات شریف توهین کرده‌ای، به ساحت آدم های مقدس یک جامعه.

- بله اما داوری سراسری من به مشاغل و آدم ها و قشرها و سنت ها و آداب بیشتر در رساله «تعریفات» و «تعریفات ملا دوپیازه» آمده است. اگر برای محکوم کردن دنبال چیز دندان گیری می‌گردید بهتراست به آنها استناد کنید. لابد جرات ندارید حتی از رویش بخوانید چون آینه‌ایست روبرویتان و مردم هم شما را آن طور می‌دیدند و می‌بینند.

... چه کسی به شما این حق را داده، این نمایندگی عمومی را داده که از عالم و آدم انتقاد کنید؟

- به همان حقی که شما دارید از من بازخواست می‌کنید.

-این جا ما می‌پرسیم.

- این جا ما جواب می‌دهیم.

- شوخی نکنید آقا.

- کار من اینست!

* * *

رمان از سه کتاب تشکیل شده و هر کتاب فصولی دارد. کتاب اول که با احضار عبیدِ سرگردان آغاز شده با حضور عبید در زندان و بعد در میان مردم و گه‌گاه دخالتی در امور به اداره‌کنندگان شهر، ادامه می یباد و عشقی و معشوقی پیدا می شود و سرانجام این کتاب با آوارگی عبیدِ عاشق پایان می‌یابد. در کتاب دوم، سر و کلّه آقای جیم یا «جیم‌جان» پیدا می‌شود. و در این بخش، این دو همشهری (عبید و جیم‌جان) در عین منفک بودن از یکدیگر مدام جای هم را می‌گیرند و انگار در هم حل می‌شوند و دوباره از هم جدا می‌شوند. کتاب دوم با جلسه محاکمه یا مصاحبه عجیب‌و‌غریبی که فضای عجیب و غیرواقعی‌اش ما را یاد دادگاه «جوزف. ک» می‌اندازد، به پایان می‌رسد. دادگاهی که در آن، عبید پرده‌‌ها را کنار می‌زند و نقاب از چهره‌های فریبکار می‌اندازد.

در کتاب سوم، این «جیم‌جان» است که تبدیل می‌شود به شخصیت اصلی داستان. جیم جان از بی‌وفایی همسرش، هما، رنجیده و سکوت‌کرده و پر از نفرت شده و به درون درخت چناری پناه می‌برد؛ و به این ترتیب می‌شود جزیی از درخت. او نمی‌تواند همسرش را ببخشد و به همین دلیل، با خودکشی همسرش، وجدانش سنگین و معذب می‌شود.

راوی- شخصیت اول رمان عبید هویتی لغزان و گریزان دارد. از خود می‌گریزد و در دیگری تکرار می‌شود. با دیگری جایگزین می‌شود و نمی‌توانیم او را به عنوان یک عبید ثابت و مشخص و تجسم یافته ببینیم. گاه وجودش در آینه شخصیت «غلیواج» که همچون یک همزاد برای اوست، تابانده می‌شود و گاه در همشهری‌اش آقای جیم. این گریز از خود و این تردید و تشکیک در واقعیت‌ها برخاسته از جهان‌بینی و نگاه خاص نویسنده‌ی رمان است که خود، در یادداشتی در شناختنامه‌اش درباره‌ی آن سخن گفته و ساختِ روانی «این‌نه‌همانی» را تبیین کرده است.

 عبیدِ رمان مجابی در بازوی راستش بال و پری دارد که از کودکی بر آن روییده است. بال و پری بزرگ که برای پرواز نیست؛ کدام موجود تک‌بال را دیده‌ایم که توانسته باشد پرواز کند!؟ پس این بال و پر غریب و نابجا چیست و چرا بر بازوی راست عبید ظاهر شده است!؟ عبید، خود، این بال و پر را مایه «ننگ و خجالت» می‌داند اما این عیب و نقص به تدریج برای او تبدیل می‌شود به «مایه شهرت» و به یک امکان و ابزار برای بهتر دیدن و دانستن. از درون شاهپر آن جوهر ارغوانی بیرون می‌ریزد و غزل نوشته می‌شود. از ورای آن می‌تواند غیب را و دوردست ‌را و زمانی‌دیگر را ببیند و درک کند. این بال و پر نشانه چیست؟ رمزی از دانستگی و آگاهی است یا تخیّل؟ هر چه هست همواره با عبید است و با آن نادیده‌ها را می‌بیند و زمان و مکان را درمی‌نوردد.

عبید برساخته‌ی جواد مجابی عاشق است؛ عاشقی ناکام مانده و گریخته و باخته. او حالا که به زمین بازگشته دوباره عاشق شده و این عشق دوباره برای روح او که هیچ دیوار و حصاری جلودارش نیست، همچون سدی می‌شود؛ بندی بر پای. قلبی که جسمیت یافته  دیگر او را پشت دیوارها نگه می‌دارد؛ عبید زمینی و پابند شده و ما عاشقانه ها و شاعرانگی های او را در فصلهایی از رمان می‌خوانیم. عاشقی که از وصال می‌هراسد و می‌گریزد!

ذهن خلاق و خیال‌پردازی پرمایه‌ی مجابی «عبید باز می‌گردد» را خلق می‌کند. داستانی شگفت با خرده روایت‌هایی خواندنی و تازه. داستانی که که جابجای آن – البته آنجا که پای قصه و قصه‌گویی در میان باشد!- طنز، آن هم طنزی بسیار قوی و محکم حضور دارد. اما گاه در بخشهایی از رمان، مایه‌ی قصه سست می‌شود و شاعرانگی مسلط می‌گردد و این‌جاست که نویسنده رمان بر خلاف همشهری طنزپردازش، به ایجاز پشت می‌کند. و ممکن است این اطناب و تکرار خواننده( البته شاید نه همه‌ی خوانندگان) را کمی دچار ملال کند. هرچند که قصه‌‌ای که مجابی روایت می‌کند آنچنان گیراست که حتی در این صفحات و بخشها هم، همچون کمند، خواننده‌ی شکارشده را نگه می‌دارد و می‌کشاند.

«عبید باز‌می‌گردد»، همان دغدغه‌های همیگشی جواد مجابی را تکرار می‌کند، رمانی که بر ستون ها تاریخ و طنز و انتقاد استوار شده و زمان و مکان، معنا و تعریف قراردادی متعارف‌شان را از دست داده اند. بخش سوم رمان در آینده اتفاق می‌افتد؛ آینده‌ای که در آن انسان مقهور دانش و تکنولوژی شده است. مجابی در عبید باز می‌گردد، همچون برخی دیگر از آثارش  به انتقاد از زندگی ماشینی و تکنولوژی‌زده‌ی مدرن می‌پردازد. او موقعیت تضعیف‌شده انسان در برابر علم و تکنولوژی را به نقد می‌کشد. انسانی که اسیر علم و تکنولوژی شده است. و چه طنز تلخ و غریبی‌ست که مخلوق بر خالق مسلط شود و خالق، ضعیف و بی‌اراده در برابر آنچه خود ساخته است، تسلیم باشد.

 

این یادداشت در پرونده «آقای نویسنده» در دومین شماره نشریه «کافه داستان» منتشر شده است. (دریافت فایل پی دی اف)

/ 0 نظر / 31 بازدید