بهانه و آشتی

 وقتی فیسبوک هست؛ برای نوشتن متن های کوتاه و نسبتاَ کوتاه. و وقتی اینستاگرام هست؛ برای ارسال عکس، دیگر وبلاگ می ماند برای یادداشت های نسبتا بلندتر. این می شود که دیر به دیر سروکله مان توی وبلاگ پیدا می شود.  این را گفتم که توجیه کرده باشم، به روز نکردن وبلاگ بی رنگی را! حکایت «نو که اومد به بازار...» هم هست،البته! اما شما هم خوب می دانید که گاهی هم دل و دماغ نیست برای نوشتن. و این را به رو نمیارید!

بگذریم . یه عکسی توی اینستا گذاشتم و مقبول اهل فن افتاد، با متنی که به عنوان کپشن گذاشته بودم، همینجا بازنشر می کنم. (برای آشتی کنان با وبلاگ و بلاگ نویسی!)

 

... او نخواهدآمد؛ حتی اگر تمام روز پشت پنجره، پیچِ کوچه را بپایی و اگر آتش به آتش سیگار بکشی و استکانت صدبار پر و خالی شود، او نخواهد آمد. (از یک داستان ناتمام)

× عکس هم با موبایل گرفته شده؛ در کافه عمارت مسعودیه تهران.

/ 7 نظر / 23 بازدید
ملکه آفتاب

متن و عکست عالی بود ولی من نتونستم درکش کنم .چیه؟ازدختر14 ساله توقعی دارین مگه؟[خنده]

م

چه خوبه که وبلاگ رو نمي بندين و باهاش آشتي کرديد. خيلي ها دسترسي به فيسبوک و اينستاگرام ندارند و اينجا وب گردي مي کنند و مطالب خوب را مي خوانند. ممنون[گل]

غریبه

مطالب ، زیباست ، خوانده میشوند و بحث قهر و آشتی نیست ،گاهی مصلحت حکم میکند چیزی ننوشت و فقط به فقط خواند و یا شاید هم یه قول ...

غریبه

مطالب ، زیباست ، خوانده میشوند و بحث قهر و آشتی نیست ،گاهی مصلحت حکم میکند چیزی ننوشت و فقط به فقط خواند و یا شاید هم یه قول ...

غریبه

متن ها همه و همه زیبا ست ، و پر از معنا، صحبت قهر و آشتی نیست ، شاید یه قول ویا مصلحت باشه که نمی توان نوشت ،،، شاد،پایدارو آرام باشید،،،،

غریبه

متن ها همه و همه زیبا ست ، و پر از معنا، صحبت قهر و آشتی نیست ، شاید یه قول ویا مصلحت باشه که نمی توان نوشت ،،، شاد،پایدارو آرام باشید،،،،

خدابخشی

حس قشنگی در عکس و در نوشته وجود داره دلتون آرام باشه آقا مصطفی