اسطوره ابلیس و فرافکنی

در جلسه اخیر مثنوی خوانی «خمرکهن»، داستان «تلبیس ابلیس با معاویه » از دفتر دوم را خواندیم و درباره اش صحبت کردیم. در این حکایت مثنوی می خوانیم که در صبحی، ابلیس به قصر معاویه و اتاق خوابش می رود و او را از خواب بیدار می کند. معاویه از او نامش را و علت بیدار کردنش را می پرسد. پاسخ می دهد :« من ابلیسم و چون وقت نماز می گذشت، تو را بیدار کردم تا برخیزی و به مسجد بروی»

معاویه پاسخ ابلیس را باور نمی کند:

گفت: نی نی این غرض نبود تورا /  که به خیری ره‌نما باشی مرا

دزد آید از نهان در مسکنم    /    گویدم که پاسبانی می‌کنم

من کجا باور کنم آن دزد را!؟    /    دزد کی داند ثواب و مزد را!؟

 

گفتگو بین معاویه و ابلیس ادامه می یابد، ابلیس در پی آن است که به معاویه بقبولاند تا نیتش خیر بوده است و معاویه نیز با پرسش هایی و انکارهایی در جدل با ابلیس، می گوید که حرف ابلیس را باور ندارد.

صد هزاران را چو من تو ره زدی   /   حفره کردی در خزینه آمدی

آتشی از تو نسوزم چاره نیست   /  کیست کز دست تو جامه‌ش پاره نیست

طبعت ای آتش چو سوزانیدنیست  /  تا نسوزانی تو چیزی چاره نیست

معاویه از مکر ابلیس به حضرت حق می نالد. و ابلیس می گوید:

تو ز من با حق چه نالی ای سلیم!؟   /   تو بنال از شرّ آن نفس لئیم!
تو خوری حلوا تو را دنبل شود             /   تب بگیرد طبع تو مختل شود
بی گنه لعنت کنی ابلیس را               /   چون نبینی از خود آن تلبیس را
نیست از ابلیس، از توست ای غوی     /   که چو روبه سوی دنبه می‌روی

و بعد می گوید:    «تو گنه بر من منه کژ کژ مبین»

و خلاصه آنکه در ادامه داستان معلوم می شود که نیت ابلیس این بوده که مبادا نماز معاویه فوت شود و حسرت بخورد؛ که این حسرت و آه به اندازه ی صد نماز ارزش دارد.

* * *


 الغرض ... در ابیاتی می خوانیم که ابلیس به معاویه (و توسّعاً، انسان) می گوید که تو چرا گناهانت را گردن من می اندازی و من را لعن و نفرین می کنی؟! گناه تو متوجه خود تو و نفس لئیمت است. تو ریشه ی کژی ها را در خودت ببین!

این درسی بزرگ است که مولانا جلال الدین قرن ها قبل از تبیین نظریه روانکاوی توسط فروید، در مثنوی آورده و ارائه کرده است: فرافکنی!

 می دانیم فرافکنی یا برون فکنی یا پروجکشن، طبق نظریه روانکاوی و آرای فروید، از مکانیسم های دفاعی روانی است که به صورت ناخودآگاه عمل کرده و ما را از آسیبهای روانی و اضطراب ها رها می کند.

ما ناخودآگاه و مکرراً تقصیرات خود را متوجه عاملی بیرونی، یعنی اتفاقی بیرونی یا فرد و افرادی دیگر، می دانیم. در گناهان و خطاهای خود هم این چنین عمل می کنیم: ما از اسطوره «ابلیس و فریب آدم» نهایت بهره را در فرافکنی تقصیرات و گناهان خود می بریم تا با مقصر مسلم دانستن ابلیس، از بار عذاب وجدان و آسیب روانی رها شویم. هر فکر سوء و ناشایستی که به سرمان می زند، بلافاصله «لعنت بر شیطان»ی می گوییم. و به همین راحتی خود را بی تقصیر می پنداریم. و هر عمل و تصمیم نادرست و غیراخلاقی را، به سبب فریب شیطان می دانیم.

البته کمی که منصف باشیم و مثلاً خود را و نفس مان را شناخته باشیم، در دل خود می گوییم «امان از این نفس». اما حتما - حتی اگر به زبان نیاوریم، در ذهنمان- صفتی برای نفس می آوریم: نفس شیطانی!  یعنی حتی در این مرحله از معرفت هم، باز مکانیسم دفاعی فرافکنی وارد عمل شده و پای شیطان را وسط می کشد!... یاللعجب!

 

/ 1 نظر / 19 بازدید
Adnan

با این که قبلا شنیده بودم اما تجدید خواندنش هم زیبا بود[گل]