مه؛ شعری از شاملو

بیابان را، سراسر، مه فرا گرفته است
چراغ قریه پنهان است
موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در هذیان گرم مه عرق می ریزدش آهسته
از هر بند

***


 بیابان را سراسر مه گرفته است می گوید به خود عابر
 سگان قریه خاموشند
 در شولای مه پنهان، به خانه می رسم گل کو نمی داند مرا ناگاه
در درگاه می بیند به چشمش قطره
اشکی بر لبش لبخند، خواهد گفت:
 بیابان را سراسر مه گرفته است... با خود فکر می کردم که مه، گر
همچنان تا صبح می پائید مردان جسور از
خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند

 
***


بیابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قریه پنهانست، موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته، لب بسته ، نفس بشکسته در هذیان گرم مه، عرق می ریزدش
آهسته از هر بند...

احمدشاملو

/ 6 نظر / 14 بازدید
سوگند

سلام بر شما[گل] شعرهای شاملو برایم پیچیده هستند، نمی دانم که مشکل از من است یا اینکه واقعا شعرهای ایشان پیچیده هستند. بیابان را سراسر مه گرفته است... تا به حال تصوری از بیابان مه آلود نداشته ام ممنون از شما

مصطفي عليزاده

خانم سوگند. حق با شماست. بعضي شعرهاي شاملو پيچيدگي هايي دارد. در اين شعر به نظرم روشن است كه : بيابان/ مه (و لذا بيابان مه زده) / قريه/ سگان قريه و... استعاره از چه هستند. به خصوص اگر بدانيم كه شاملو ظاهرا اين شعر را در حال و هواي بعد از كودتاي 28مرداد سروده(شايد) . مرسي از حضور و اظهار لطف هميشگي تان[گل]

مصطفي عليزاده

خانم سوگند. حق با شماست. بعضي شعرهاي شاملو پيچيدگي هايي دارد. در اين شعر به نظرم روشن است كه : بيابان/ مه (و لذا بيابان مه زده) / قريه/ سگان قريه و... استعاره از چه هستند. به خصوص اگر بدانيم كه شاملو ظاهرا اين شعر را در حال و هواي بعد از كودتاي 28مرداد سروده(شايد) . مرسي از حضور و اظهار لطف هميشگي تان [گل]

مهدي

دهانت را می‌بویند مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم. دلت را می‌بویند روزگارِ غریبی‌ست، نازنین و عشق را کنارِ تیرکِ راهبند تازیانه می‌زنند. عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد در این بُن‌بستِ کج‌وپیچِ سرما آتش را به سوخت‌بارِ سرود و شعر فروزان می‌دارند. به اندیشیدن خطر مکن. روزگارِ غریبی‌ست، نازنین آن که بر در می‌کوبد شباهنگام به کُشتنِ چراغ آمده است. نور را در پستوی خانه نهان باید کرد آنک قصابانند بر گذرگاه‌ها مستقر با کُنده و ساتوری خون‌آلود روزگارِ غریبی‌ست، نازنین و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند و ترانه را بر دهان. شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد کبابِ قناری بر آتشِ سوسن و یاس روزگارِ غریبی‌ست، نازنین ابلیسِ پیروزْمست سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است. خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد الف. بامداد

شهره

در این شعر اختناق و هوای غیر قابل استنشاق را می شود حس کرد مثل شعر دیگری چون دل من گرفته اما چه کنم ؟! که بسته پایم ...

نرگس

خب... من واقعا نمی دونم برای شعر شاملو باید چی کامنت نوشت!!!!!! یعنی اینکه "خیلی زیبا بود" که تکراری است... "آفرین به حسن انتخاب" هم که تکراری است ... "چه حس نزدیکی به این روزها دارد" هم که خب حتما دارد که شما انتخابش کرده اید... پس سکوت اختیار کرده و به احترام شاملو کلاه از سر بر می داریم :)