من آواز قورباغه ها را می فهمم !

 

لای نیزارها، انگار، کنسرت قورباغه ها برپاست. می خوانند و می خوانند. نه یکی و دوتا؛ که شاید صد یا صدها قورباغه همنوا شده اند. از ته دل می خوانند؛ می فهمم. چه آوازی را می خوانند؟ نمی دانم. به نظرم آشناست. جایی شنیده ام شاید. یادم نمی آید. خسته نمی شوند از خواندن. یکریز می خوانند. باد لابلای نیزار می افتد. انگار رهبر ارکسترشان است. لحظه ای سکوت می کنند و دوباره اوج می گیرند. این سکوتشان به اندازه ی صدم ثانیه ای است. صدم ثانیه ای که من می فهمم. آوازشان با رقص باد لابلای نی ها عوض می شود انگار.

من قورباغه ها را می فهمم. دردشان شاید درد من باشد. یا نه؛ شاید درد من، همان درد آنهاست. زندگیشان را می شناسم. روزی مثل آنها بوده ام. دو جور زندگی کردن آسان نیست. من دو زندگی داشته ام؛ یکی روی زمین، بین مردم و کنار تو در قفسی که ساخته بودی برایم. و دیگری در ناکجاآباد. در کویری یا جنگلی یا دل کوهی که اسمش را نمی دانم. اصلاً هیچ کدامشان اسم نداشتند که بدانم. جنگل فقط جنگل بود و کویر، فقط کویر. توی نقشه جغرافیای تو نبودند. ...

 

این متن، قسمتی از داستان «من آواز قورباغه ها را می فهمم» از مجموعه داستان های کوتاهم است که به زودی، در کتابی با نام «مردها دور هم جمع می شوند» آماده و منتشر می شود.

/ 10 نظر / 4 بازدید
tabkom

با سلام خدمت آقا مصطفی ... کاش با دو گونه زندگی کردن کار به سامان میرسید .... با تبریک موفقیت ، منتظر انتشار کتاب شما هستم . ممنون

حسین

من هم جدیدا متوجه شدم که زبان شترمرغها را می فهمم... جدی میگم, اون عکس عید رو نگاه کنی باورت میشه... [لبخند]

شهره

خیلی زیبا بود بی صبرانه منتظر چاپش هستیم همه این زندگی دوگانه را به نوعی تجربه کرده ایم ..لذت بردم

نیلوفر

سلام به نظر من همه ما اسیر این دوزیستی هستیم "یکی روی زمین، بین مردم و ... . و دیگری در ناکجاآباد" یک زندگی با نقابی که در بین مردم بر چهره داریم و دیگر در ناکجاآباد درونمان (حتی آن هم گاهی با نقاب است). همه تا حدی به این موضوع واقفیم . اما اینکه این دوگانگی وجودی را برطرف کنیم و فقط بتوانیم خودمان باشیم مهمه.افسوس که بعضی حتی زندگی ناکجاآبادیشان را فراموش کردن و با نام و لقب و نقابشان خو گرفتند.جالب اینجاست که از این شرایط و ادامه دادن به آن هم بسیار راضی اند. چه جالب گفتید:"جنگل فقط جنگل بود و کویر، فقط کویر" ممنون لذت بردم[گل]

مصطفی علیزاده

خانم نیلوفر سپاس از حضورتان به نکته دقیقی اشاره کردید: خیلی هامان ناکجا آبادمان را فراموش کرده ایم... من هم با شما موافقم کاملا که توهم نقاب خیلی هامان را اسیر کرده سپاس[گل]

فرزانه

دوست دارم بخونمش چاپ شد خبرم کنید .

مهدي

من نيز آواز قورباغه‌ها را مي فهمم ولي اي کاش ... اي کاش ... اي کاش قورباغه‌ها باز هم مي‌خواندند

فرزانه

فرزانه فزونی [لبخند]

سید محمود حسینی

بی صبرانه منتظر رونمائی وخواندن کتاب ارزشمندتان هستیم. پایدارونویساباشید.[گل]

سید محمود حسینی

سلام ودرودفراوان. بااجازه هم وبلاگ،هم معرفی کتابتان را برای وبلاگم لینک کردم. خوشحال میشوم سری هم به مابزنید. http://meysam1360.blogfa.com [گل][ماچ]