یک پیشنهاد برای خواندن: ها کردن

... چه وضعی می شد. برعکس زندگی می کردیم و همین طور عقب عقب سر می کردیم تا جایی که از دنیا برویم. ولی این دفعه برعکس بود. مُردن مان این جوری می شد که وقتی مادرهایمان می فهمیدند که وقتش رسیده، خودشان با پای خودشان عقب عقب می رفتند بیمارستان و روی تخت دراز می کشیدند تا بچه ها بیایند  و بروند توی شکم شان. آن هم جوری که درست نه ماه طول می کشید تا دقیقاً همه چیز را فراموش کنند.

(تکه ای از داستان «مثلاً بازی» از کتاب «هاکردن»)

 

  «ها کردن» اثر پیمان هوشمندزاده، مجموعه ی چهار داستان کوتاه به هم پیوسته است که خواندنش بسیار لذتبخش است. در این یادداشت قصد نقد و بررسی این کتاب را ندارم و صرفاً می خواهم یک معرفی کوتاه و یک پیشنهاد جدی ارائه داده باشم.

کتاب پیمان هوشمندزاده، از چهار داستان : «یک بار هم شده سوسن گوش بده»، «مثلا بازی»، «سوراخ لحاف» و «هاکردن» تشکیل شده است که نویسنده در فرم روایت و تکنیک دست به ابتکاراتی زده که در کنار بهره گیری از طنز درخشان و لحن بسیار گیرا راوی داستان ها ( به ویژه در سه داستانی که به شیوه من-راوی روایت می شود) کار را بسیار ممتاز می سازد.

استفاده خلاقانه و هوشمندانه از فرم و تکنیک (حتی بهره گیری از زاویه دید کمتر استفاده شده ی «دوم شخص» در داستان سوراخ لحاف) کاملاً در خدمت محتوا بوده و بر خلاف برخی مجموعه داستان های تکنیک زده ی روزگار ما به هیچ وجه ادا و افه ی نابجا و نچسب نمی نماید. و همین همسویی فرم و محتوی، به شدت سطح کار را ارتقا داده است.

  در داستان های خواندنی این مجموعه، تنهایی و جدا افتادگی و سرگشتگی انسان معاصر شهری را می بینیم که ناتوان از برقراری ارتباط است.( و این بحران عدم ارتباط، فیلم قهوه ها و سیگارهای جیم جارموش را یادم می آورد). راوی یا همان شخصیت اصلی آنچنان در برقراری ارتباط ، با همسر، دوستان و همسایگان، درمانده است که به خطوط کف دستش و نیز به کامپیوترش شخصیت بخشیده است. خطوط شکل پرستوی کف دست او شده است همکلامش و کامپیوترش، فیروز خان!، بهترین دوست او.

  «هاکردن» یکی از بهترین مجموعه داستان های ایرانیست که در این سالهای اخیر منتشر شده و می توان با اطمینان و خیال جمع، آن را برای خواندن پیشنهاد کرد. و من این کار را می کنم:

«ها کردن» را حتما بخوانید. نوشته پیمان هوشمندزاده، انتشارات چشمه.

/ 5 نظر / 10 بازدید
مریم

چشم حتما می خونیم ، ممنون:)

رسول طیبی

درود بر شما و این طبع بلند بطور اتفاقی سراز محفل ادبیتان درآوردم و چه فرخنده اتفاقی هم بود. پس با اجازه تان مدام بر سراین کلاس حاضر خواهم شد و هربار مشقی خواهم گرفت. واگر موافق باشید شعبه ای از شمارا در لینکهای دفترانشایم داشته باشم. پس بیصبرانه منتظر پاسخ شما هستم البته اگر قابل بدانید . . .[گل]

m

salam,shomare sovvom e dastannameh key miad? Mamnoon

بی نام

سلام وبسایت بسیار زیبایی دارید هر از چند گاهی مروری میکنم وهمیشه آگاهیبخش شاد ورستگار باشید

رسول طیبی

درود بر شما. ممنون از پاسختون. اما متاسفانه نگارش دو پهلوی من باعث به اشتباه افتادن حضرتعالی شد. پس همینجا عذرخواهی میکنم. منظورم در پیام قبلی این بود که اتفاقی به وب سایتتون (محفل ادبی) رسیدم. و خیلی لذت بردم اما به دلیل کمبود وقت بنا گذاشتم تا هربار بیام و قسمتی از مطالب رو بخونم (پس با اجازه تان مدام بر سراین کلاس حاضر خواهم شد و هربار مشقی خواهم گرفت.) و ضمنا نظر و اجازه شما رو درمورد لینک کردن وبسایتتون در وبلاگ خودم رو خواسته بودم که کماکان منتظر پاسختان هستم. ارادتمند[گل]