ای چشم و ای چراغ...!

امشب دیوان غزلیات شمس را گشودم تا حرف دل مولانا جلال الدین را بشنوم. صفحه ای آمد که بالای آن غزلی بود که گرچه بهاریه است, اما به حال و هوای امشب و مناسبتش می خورد. عجیب بود! حالم را خوش کرد... 

                    آمد بهار خرم و آمد رسول یار

                                                  مستیم و عاشقیم و خماریم و بی‌قرار

                    ای چشم و ای چراغ روان شو به سوی باغ

                                                  مگذار شاهدان چمن را در انتظار

                    اندر چمن ز غیب غریبان رسیده‌اند

                                                  رو رو که قاعده ست که «القادِم یُزار»

 

/ 9 نظر / 5 بازدید
مریم

جناب علیزاده شما دفعه قبل فایل صوتی جلسه خمر کهن رو گذاشته بودید؟ اگر براتون امکان داره و فایل جلسه پیش رو دارید لطفا برام ایمیل کنید ممنون جنابعالی می شوم در ضمن فیلم زیبای مسافرت رو دیدیم و لذت بردیم با سپاس فراوان

حسین

خوشا به حال شما که در تفالتان اینگونه خوش اقبالید. به قول بعضیها جاودانه ایدون باد.

مصطفی علیزاده

البته اگر نامش را بتوانیم خوش اقبالی بگذاریم , همیشه هم اینقدر خوش اقبال نیستیما!

مصطفی علیزاده

مریم خانم . چشم همین امروز فایل صوتی را ویرایش و اماده می کنم از لطفتان هم ممنونم

پانویس

ای چشم و ای چراغ، این قاصدک را از کجا پیدا کرده‌ای؟

شهره

یارسفر کرده خواهد آمد ما هم منتظریم .........

شهره

نیستید !!! چه خبره ؟فکر کنم یار سفر کرده امد بویش می آید

مریم

ممنونم[لبخند]

مهدی

ساکت و ساده و سبک بود، قاصدکی که داشت می رفت . فرشته ای به او رسید و چیزی گفت. قاصدک بی تاب شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید. قاصدک رو به فرشته کرد گفت: اما شانه های من ظریف است. زیر این خبر می شکند من نازکتر از آنم که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم. فرشته گفت : درست است آن چه باید تو بر دوش بکشی غیر ممکن است و سنگین؛ حتی برای کوه اما تو می توانی. زیرا قرار است تو بی قرار باشی . فرشته گفت : فراموش نکن نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر . آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبری دشوار که بوی ازل و ابد می داد . حالا هزاران سال است که قاصد می رود، می چرخد و می رود، می رقصد و همه می دانند که او با خود خبری دارد. دیروز قاصدکی به حوالی پنجره ات آمده بود . خبری آورده بود و تو یادت رفته بود که هر قاصدک یک پیامبر است . پنجره بسته بود تو نشنیدی و او رد شد . اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی، دیگر نگذار که بی خبر بگذارد و برود از او بپرس چه بود آن خبری که روزی فرشته ای به او گفت و او این همه بی قرار شد.