سکوت

گاهی باخود و بادلیل، آدم خسته می شود؛ از فرصت هایی که بیخود و بی دلیل، می بازد؛ از دست می دهد. از انبوه تارهایی که دور خودش می کشد.مثل قفس. خسته می شود از دورشدن از چیزهایی که گرچه نباید، اما دور می شود. از چیزهایی که نباید، اما بند می شود بر پا، بر دست، بر دل.
گاهی باخود و بادلیل، ...دل آدم لب ور می چیند؛ بغض می کند و تنش نمی تواند سنگ صبور دلش باشد. آنوقت می خواهد دلی باشد تا دل به دلش دهد! و بعد فکر می کند کدام دلیست که وقتی سنگ صبور می شود، سرِ کار و بارِ خود ندارد و پیِ مراد و چشمداشت خود نیست!؟
آنوقت است که می خواهد تنها و دور از تن های دیگر بنشیند و سکوت کند. سکوت کند و سکوت...

* * *

چندگاهی بی لب و بی گوش شو
وآنگهان چون لب، حریف نوش شو

/ 7 نظر / 17 بازدید
مریم

مجوی عیش خوش از دور باژگون سپهر که صاف این سر خم، جمله دردی آمیر است می دانید به نظر من، ما آدم ها گاهی فراموش می کنیم که مطلوب ما با منشا طلب سنخیت ندارد چراکه در این خاکدان دنی با جماعت ما آدمیان با افکار حقیرانه ، دست های خالی و ظرفیت های اندک و ایمانهای سست چیزی فراخور حال و بی چشم داشت نصیبمان نخواهد شد مگر از خود شروع کنیم و هر آنچه نیاز قلب و روح خسته مان هست ،خود بیافرینیم و به خود بیاموزیم که بی توقع باشیم و بی تسلط برآدم های اطرافمان ، چراکه اصلا ذات آدمی را به پایه ی چشم داشت و جزا و پاداش آفریده است. ما فقط خودمان هستیم که عشق را می آفرینیم ، نگاه می داریم یا از دست می دهیم تنهای تنها فراموش نکنیم ، سبز باشید

تلخون

گاهی کنج تنهایی و سکوت، حتی کاغذ و قلم نیز دیگر سنگ صبور درد دل هایت نمی شود.گاهی دلت می خواهد تنها و دور از دیگران بنشینی و سکوت کنی چون، دیگر حتی، به خانه ی نوشته هایت هم راه نداری. سنگ صبوری می جویی ولی، این روزها آدم هایی را که می شناسی حرف یکدیگر را نمی فهمند، کاش می فهمیدند که هر کس به بهانه ای پی شانه ای امن میگردد. کاش می فهمیدند تا احتیاجی نبود که از هم دور شوند، دور شوند تا از یکدیگر،از پایه های لغزان واژه ها، در امان بمانند. چرا مردم نمی دانند که لادن اتفاقی نیست؟!؟ گاهی با خود و با دلیل.......... دوباره دچار میشوی ، دچار بوده ای اما، خواستی تا غافل از احوال درونت بمانی و حالا دوباره... چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی چه قدر هم تنها خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی دچار یعنی ..........عاشق همیشه فاصله ای هست دچار باید بود

morteza.deyanatdar

سلام بله آقا مصطفی چه می شود کرد، به محض اینکه کسی را پیدا می کنی که از پشت گرمی او دل گرم شوی! می بینی که اتفاقاً او هم از دل گرمی تو پشت گرم است!، پس تا این زندگی سمج به ما چسبیده است همه از یکدیگر متاثریم. [گل]

دوست

من تو را دوست دارم و تو دیگری را........... اینگونه است که همه تنهاییم و دچار به قول دوستمان دچار باید بود....... چه فکر نازک غمناکی

مسعود

سلام - آیا جناب مولانا بعد از آشنایی با جناب شمس همچنان نماز خود را می خواند ؟ با تشکر

زندگی

... و زندگی به همین منوال در جریان است!

.

سلام مسعود از هر کسی بپرسی یه چیزی بهت خواهد گفت , پس برو از جناب مولانا بپرس , یکم کار نشد بکن تا شاید کار نشد بیاموزی