سرگردانی گراکوس شکارچی

 

... شهردار پاسخ داد : " هنوز نمی توانم این را بگویم . آیا شما مرده اید ؟ "
گراکوس شکارچی گفت : " بله ، همان ، همان طور که می بینید . سالیان سال پیش ، بله ، باید سالیان سال پیش باشد ؛ وقتی بز کوهیی را در جنگل سیاه آلمان شکار می کردم از پرتگاهی افتادم . از آن به بعد مرده ام ."
شهردار گفت :" اما همچنین زنده اید ."
شکارچی گفت :" به لحاظی بله ، به لحاظی همچنین زنده ام . کشتی مرگم راهش راگم کرد ؛ خطایی در چرخش سکان ، یک لحظه حواس پرتی سکان دار ، کشش زادگاه دلربایم ، نمی توانم بگویم چه بود ؛ فقط این را می دانم که روی زمین ماندم و از آن پس تا کنون کشتی ام آبهای زمینی را نوردیده است . از این قرار ، من که چیزی بهتر از این نمی خواستم که میان کوهسارانم زندگی کنم ، پس ا ز مرگم در سراسر سرزمین های زمین سفر می کنم ."
شهردار گره ای به ابروها انداخت و پرسید : " و شما هیچ سهمی در دنیای دیگر ندارید ؟:"
شکارچی جواب داد :" من برای همیشه روی پلکان بزرگی هستم که به آن جا راه می برد . روی آن پلکان بی نهایت فراخ و پهناور آواره می گردم ، گاه بالا ، گاه پایین ، گاه به راست ، گاه به چپ ، همیشه در جنبش. شکارچی به پروانه ای مبدل گردیده است ."
...

تکه ای از داستان کوتاه گراکوس شکارچی؛ فرانتس کافکا-ترجمه امیرجلال الدین اعلم

* * *

گراکوس شکارچی پس از مرگ هم آرامش نمی بیند؛ او آواره می شود. پرتاب می شود به بیرون از این دنیا؛ به جایی که «مقصد» نیست. او سرگردان بین دو دنیا می شود. مرگ برای او پایانی نیست. همچنان که در بسیاری دیگر از داستان های کافکا و اصلاً در دنیای کافکایی، «پایان»ی وجود ندارد.

و برای گراکوس هم، مرگ آغاز یک سرگردانی و بلاتکلیفی جبری و تحمیلی است. او در سرگردانی اش، مقصر نیست؛ مجبور است. او گیر افتاده است و بیهوده می کوشد تا به نقطه پایانی که همانا سکون پس از مرگ است، برسد. او در آب ها رها شده است و  انگار از این وضعیت دهشتناک رهایی نخواهد یافت. 

این، نگاه  خاص کافکا به مرگ است. شاید در مرگ هم آرامش نباشد. به تعبیر موریس بلانشو «واقعیت این است که ما نمی میریم؛ اما نتیجه اش اینست که زندگی هم نمی کنیم؛ در عین زنده بودن، مرده ایم»

 

متن کامل داستان- ترجمه امبرجلال الدین اعلم

متن کامل داستان- ترجمه صادق هدایت

 

/ 4 نظر / 29 بازدید
morteza.deyanatdar

سلام بر آقا مصطفای عزیز و دیگر دوستان از آنجایی که بنده تمام پستهای شما را دنبال می کنم و از همه آنها هم لذت می برم، بی جا ندیدم تراوش شده ای از ذهنم را در باره مرگ که قبلاً هم در سایت پانویس عزیز نوشته ام و ایشان لطف نموده و آنرا لحاظ کردند دوباره در اینجا بیاورم باشد که بتوانم زحمت های شما را جبران کنم. ماییم مردگان یک سر زمین دیگر شاید شدیم ظاهر در پوستن دیگر در برزخی به نام دنیا هبوط کردیم باز آمدیم دوباره از آستین دیگر ما در گذشته بودیم جنس و جناس دیگر از ما دوباره کردند زلف و جبین دگر در زاری و مشقت یک عمر سر نمودیم ما را سپس فتادند اندر حنین دیگر سالها در فلان جا عمری زما ستاندند بر ما بشد دوباره اینجا سنین دیگر شاید یقین نکردیم آنجا که بوده ایم ما گفتند رو به دنیا تا یک یقین دیگر خاموش مرتضی تو شاید شدی دوباره یک شاعری جفنگ گو اندر همین دیگر شاد و سر بلند باشید[گل]

بهار (خونه ی دل )

خالق من “بهشتی” دارد ، نزدیک ، زیبا و بزرگ ؛ و “دوزخی” دارد به گمانم کوچک و بعید و در پی دلیلی ست که ببخشد مارا...

ش-محمدی

سلام مسافری نیامده که سوغات بیاره و برامون تعریف کنه که چی دیده و چه کرده ولی حسی غریب می گه جای بدی نیست که ما بذر های کاشته شده آن مزرعه ایم در ضمن راه گریزی نیست آش کشک ماست و باید رفت شما هی کتاب بذار و ما رو هم تلنبار می کنیم که بخونیم و باز زمان کم میاد

مهدي

اســــــــرار ازل را نه تو دانی و نه من وین حرف معما نه تو خوانی و نه من هست از پس پرده گفتگوی من و تو چون پــرده برافتد نه تو مانی و نه من