«خداحافظ گری کوپر» بازخوانی می شود
ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢۱  

رومن گاری در رمان «خداحافظ گری کوپر» می گوید:

هیچ کس تا به حال دو مرتبه در عمرش عاشق نشده، عشق دوم ، عشق سوم ، اینها بی معنی است . فقط رفت و امد است . افت و خیز است . معاشرت می کنند و اسمش را می گذارند عشق.

ایا اینطور نیست؟! خلاف اینست!؟

* * *

قرارست پنجشنبه این هفته در جلسه ای دیگر از جلسات بازخوانی ادبیات ملل، به بررسی رمان «خداحافظ گری کوپر» بپردازیم. ساعت 16 در خانه اندیشمندان علوم انسانی.

متن خبر از خبرگزاری مهر را بخوانید.  اینجا



 
یک پیشنهاد پنج تایی: مجموعه خون‌آشام
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٩  

 

 


مجموعه پنج جلدی رمان نوجوان "خون آشام" نوشته سیامک گلشیری، گرچه به دلیل توان و تجربه ی محدود ادبیات داستانی ما بویژه در ژانرها و صدالبته ژانروحشت، ناگزیر تقلیدی از کارهای خارجیست، و البته اندک ضعفهایی هم دارد، ولی انصافا در ژانر وحشت بسیار موفق است و در هنگام خوندن شون، واقعا یه جاهایی حس دلهره به سراغم می امد.
بنظرم برای داستان ایرانی که در ژانر وحشت، تقریبا تهی و ضعیفه، تجربه خوبیست و پیشنهاد میکنم حتما بخونید. هر جلدش، حداکثر سه ساعت بیشتر وقت نمیگیره به خدا!



 
بمباران قصه توسط پیرمردصدساله
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٢  

 

یک پیشنهادخیلی جدی و رویایی(به خدا!): بیایید این رمان "پیرمردصدساله ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدیدشد" را بخونید تا ببینید نویسنده خلاق سوئدی اش، یوناس یوناسُن، چطور دارد بی وقفه و پشت سر هم قصه میگوید؛ جوری که تقریبا 400 صفحه با قصه بمباران می شوید و اصلا نمی فهمید وقت چطور گذشته! آلن صد ساله که در روز تولد صدسالگی اش از پنجره خانه سالمندان فرار می کند، به اندازه صد سال عمرش قصه ی جذاب و عجیب و غریب دارد. آن قدر قصه که دیگر نفستان بالا نمی آید!
بعد مقایسه کنید با بسیاری از رمان های ایرانی که "خرده روایت"ها که سهله، حتا در خط اصلی داستان هم مشکل دارند و عموماً طرح قصه شان تُنُک و بی پیچ و خم است. ای کاش برخی از رمان نویس های ایرانی کمی از این سوئدیِ قصه گو، قصه گفتن می اموختند.

 

پ.ن. بعد از اینکه کتاب رو خوندم، فیلم اقتباس شده از اون رو هم دیدم که اصلاً‌به اندازه سر سوزنی به قدرت کتاب نیست.



 
داستان آدم‌های تنها
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۸  

 

یادداشتی بر مجموعه داستان«در هوای گرگ‌و‌میش»، نوشته محسن عباسی

داستان آدم‌های تنها

مصطفی علیزاده

 

مجموعه داستان «در هوای گرگ و میش» اثری قابل اعتنا و خواندنی است که علی‌رغم آنکه در دو جایزه ادبی که اتفاقا مشی‌های متفاوتی دارند، جایگاهی درخور بدست آورده، در بین اهل کتاب، آنچنان که باید دیده نشده و مهجور مانده است. اولین اثر محسن عباسی از هشت داستان تشکیل شده است که در غالب داستان‌ها با فقدان، تنهایی و روابط آسیب‌دیده روبرو هستیم. داستان آدم‌هایی که نیستند و نبودن‌شان بر زندگی آنهایی که هستند، تاثیر گذاشته است. داستان آدم‌های تنها و روابطی که از هم‌پاشیده است و حاصلش آدم‌های پریشان و آسیب‌دیده ‌است.

در داستان اول(گاهی وقت‌ها حالم را بپرس)، پدر سالهاست که مرده و نیست و نبودنِ او بر هر سه کاراکتر داستان تاثیرگذاشته است و اصلا داستان حولِ همین نبودن شکل می‌گیرد. مادری که در زمان زنده بودن پدر، چندان با او هم‌کلام و همراه نبوده و حالا در نبودنش، باز هم تنهاست و نیاز به هم‌کلام دارد. او نسبت به میهمانِ پیر ناخوانده‌ای که می‌گوید زمانی دوست پدر بوده، احساس نزدیکی می‌کند و شاید عبارتِ عنوان داستان، یعنی: «گاهی وقت‌ها حالم را بپرس»، از زبان مادر و خطاب به پیرمرد باشد. همچنین در داستان دوم (قضاوت درباره عشق) باز هم نوعی غیاب دیده می‌شود. دختری که خود را از مردی که دوستش دارد، پنهان کرده و در داستان حضور ندارد. و نفر سومی-دختری-  در داستان هست که او انگار باید درباره این عشق قضاوت کند.

در داستان «در هوای گرگ و میش»، روابط مخدوش یک خانواده از هم پاشیده دست‌مایه ساخت داستان قرار گرفته است: مثلثی که در یک ضلع آن مادری تنها و آشفته وجود دارد که داستان در آپارتمان او اتفاق می‌افتد و در ضلع دیگر پدر که از مادر جدا شده و نام و اثرش در داستان هست، اما خودش نه. و ضلع سوم، دختربچه ایست که به‌نظر می‌رسد تنهاتر از آن دو دیگر است. و انگار در هوای گرگ و میش، که «تشخیص» سخت‌تر است، دختربچه داستان باید بین پدر و مادر خود، حق را به یکی‌شان دهد.

داستان «آن بیرون در تاریکی» که به نظرم بهترین داستان کتاب است، زیرساخت و روساختِ قوی و در هم تنیده‌ای دارد. پیرمردی آلزایمری که باید شبها را تنها و در اتاق خودش، در طبقه پایین خانه‌ی قدیمی‌شان، بگذراند و پسر او و همسرش در طبقه بالا، برای نگهداری از او ساکنند و زندگی می‌کنند. پیرمرد در تنهایی و خلوت اتاقش، ترسیده و هول کرده؛ چرا که فکر می‌کند که در تاریکی، دزدی به خانه او آمده است. و پسرش و عروسش که می‌دانند دزدی در کار نیست، او را آرام می‌کنند. اما انگار آنها هم می‌ترسند؛ می ترسند از روزی که تاریکی در بیرون خانه‌شان در انتظار هجوم باشد. و فکر می‌کنند که: «آدم، تنهایی هول برش می‌دارد»

در داستان «مرغ دریایی» نیز رابطه معیوب یک زوج جوان روایت می‌شود. رابطه‌ای که بر خلاف تازگی‌اش، سرد و بی‌روح است و از دلیل آن نیز سخنی گفته نمی‌شود. تنها به سردی میل زن نسبت به مرد اشاره‌ای گذرا می‌شود. شاید انتخاب عنوان «مرغ دریایی» برای این داستان با نگاهی نمادگرایانه، اشاره به همین رابطه سرد است.  می‌دانیم که مرغان دریایی جفت‌جفت می‌پرند و در بسیاری فرهنگ ها نماد وفاداری زناشویی هستند.

اما داستان «مسافر» اساساً به هیچ وجه همتراز داستان‌های دیگر کتاب نیست. داستان زنی که قراراست به استقبال از همسر مسافرش، به فرودگاه برود. همسری که مدتهای طولانیست رفته سفر و برنگشته‌است. هرچه داستان پیش‌می رود درمی‌یابیم که زن، روان‌پریش و دچار وهم و فراموشی است و در انتها معلوم می‌شود که هیچ مسافری در کار نیست و کل داستان بر اساس وهم شخصیت زن برپا شده است. در پایان داستان قرار است خوانننده غافلگیر شود که می‌شود؛ اما مخاطب حرفه‌ای داستان بیشتر از خود داستان، از تمهیدی که نویسنده به کار برده است غافلگیر می‌شود. داستان توسط راوی سوم‌شخص معطوف به ذهن زن روایت می‌شود. تدبیر نویسنده در انتخاب شیوه و استراتژی و زاویه دید روایت، سهل‌گیرانه و اشتباه به نظر می‌رسد.

در دو داستان پایانی کتاب، «مهمانی خانوادگی» و «خاطرات غمناک زندگی»، نیز به مانند داستان های قبل، نوعی از فقدان، و روابط آسیب دیده و خانواده ناقص دیده می‌شود.

نکته تامل برانگیز در این مجموعه، که پس از خواندن دو سه داستان درمی‌یابیم، توجه خاص نویسنده به انتخاب نام داستان‌ها است. نام‌هایی که هر کدام اندیشیده و حساب شده، برای نفوذ به لایه‌های زیرین متن انتخاب شده‌اند و به‌مثابه کلیدی برای فهم درست‌تر داستان عمل می‌کنند و این امر، از نقاط قوت کتاب است.

داستان های محسن عباسی زبانی شسته‌و‌رفته و کاملاً داستانی دارند. اما در برخی موارد نیاز به ویراستاری درست‌و‌حسابی دارند. البته مقصود، ویراستاری فنی اثر است و نه صرفا در سطح رعایت اصول نگارش. مثلاً در داستان «آن بیرون در تاریکی» راوی از همسرش گاه به اسم (ناهید) نام می‌برد و گاه با واژه «زنم» و یا در داستان «قضاوت درباره عشق» می‌خوانیم: «دختر سرش را به اطراف تکان داد و بی‌اینکه روی صحبتش با دختر باشد، گفت ...»(ص24) و همچنین «دختر دستپاچه شد ولی خیلی زود خودش ر اپیدا کرد و اسم کامل دختر را پرسید» (ص26). معلوم نیست چرا نویسنده برای این دو کاراکتر داستان،  نام یا لااقل صفتی انتخاب نکرده که از هم متمایز شوند و خواننده گیج نشود.

محسن عباسی قصه هایی عاری از اتفاق و ماجرا را آن‌طور ساده و درست روایت کرده که مخاطب از خواندن آن لذت می‌برد و با داستان پیش می‌رود. داستان‌هایی که در زیر سطحِ ساده و فریبنده خود، گفتنی‌هایی پرمایه و البته هولناک دارد. در مجموع، می‌توان ادعا کرد که «درهوای گرگ‌و‌میش» از مجموعه داستان‌های بسیار خوب یکی‌دو سال گذشته بوده‌است.

 

* این یادداشت پیش از این، در شماره ششم نشریه اینترنتی کافه داستان منتشر شده است. که از این لینک به صورت رایگان قابل دریافت است.



 
فیل‌های خواندنی
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٥  

 

دعوت به خواندن رمان «فیل‌ها» نوشته‌ی شاهرخ گیوا

فیل‌های خواندنی!

مصطفی علیزاده
 

تا حالا با یک کلکسیونر جدی و حرفه‌ای سروکار داشته‌اید؟! از آن کلکسیونرهایی که زندگی‌شان تحت تاثیر میل غریبِ گردآوردی مجموعه‌های مقدس‌شان است! خلق‌و‌خو و روحیات‌ این‌ها را می‌دانید؟ اصلاً می‌دانید چرا کلکسیونر شده‌اند و در آن‌چه جمع می‌کنند، دنبال چه می‌گردند؟ ممکنست بگویید: بله، یکی را می‌شناسید. یا بگویید در فیلم‌ها دیده‌اید. مثلاً‌ کلکسیونرهای تمبر، سکه، خودنویس، تابلوهای نقاشی، کتاب‌های قدیمی، حشرات و ... . اما تاحالا فکر کرده‌اید که این‌ها به چه دلیل کلکسیونر شده‌اند؟ یا فکرکرده‌اید که چه چیزها و اشیایی را می‌توان کلکسیون کرد؟ هرگز به ذهنتان رسیده که جمله‌های نوشته‌شده با خودکارهای رنگ‌‌رنگ روی اسکناس‌های چرک و چرب و کهنه هم می‌تواند یک کلکسیون باشد؟

شاهرخ گیوا در رمان تازه‌اش، «فیل‌ها»، چنین شخصیتی را خلق و قصه‌اش را روایت کرده است: فیروز جناه یا جناب؛ مرد پنجاه‌ساله‌ی تنهایی که اسکناس‌های کهنه و نویی را که بر تن‌شان چیزی نوشته شده، از گوشه‌و‌کنار جمع کرده است؛ او اسکناس‌های دوست‌داشتنی خود را از دست بقال و قصاب و میوه‌فروش و حتی از نذورات داخل ضریح امام‍زاده صالح بیرون کشیده تا کلکسیونی از هفت‌هزار‌و‌سیصدو‌سی‌و‌هشت قطعه اسکناس داشته باشد! فیروز نوزده سال از عمر خود را صرف جمع آوری اسکناس‌هایی کرده تا شاید این کلکسیون، پناهگاه او در برابر هجوم تنهایی باشد. او خود می‌گوید و باور دارد که نه کلکسیونر اسکناس، که کلکسیونر «رنج» است.

داستان «فیل‌ها» در خانه‌ی سرد فیروز و با روایت مرگ «پیرزن جادو» در مرغداری‌اش آغاز می‌شود. گرچه شناخت کامل‌تر پیرزن جادو در چندده صفحه بعد شکل می‌گیرد؛ قصه در فضایی سرد رخ می‌دهد و روایت می‌شود. و این سرمایی‌ست که در جان فیروز هم خانه کرده است. با پیش‌رفتن صفحات کتاب، روایت‌هایی را از روزگاری که فیروز در چاپخانه بانک مرکزی کار می‌کرده و نفرتی که از آن دوران داشته، می‌خوانیم. او روایت می‌کند که چطور هزاران اسکناسِ در حالِ چاپ در بانک مرکزی را با نقشه‌ای از پیش طراحی‌شده، مخدوش کرده و نشانی از خود روی آنها گذاشته تا از بانکی که سالهای زیادی از عمرش را در آن تلف کرده انتقام بگیرد. و بعد از آنیتا-همسر سابقش- می‌خوانیم که او را ترک کرده و تنها گذاشته و با دیگری به سرزمینی دیگر رفته است. از رفقای کلکسیونر فیروز می‌خوانیم؛ از «میرانی» که هنوز، بعد از سالها، کِیف می‌کند از اینکه یک‌زمانی در کافه‌ای در مادرید، بابت چند جرعه نوشیدنی، پشتِ میزی که روزگاری پابلو نرودا چندتایی از بهترین شعرهایش را آنجا گفته، پنجاه دلار پرداخته! از «محمد سلمان» کلکسیونر صفحه گرامافون، می‌خوانیم که یک روز در دورهمی کلکسیونرها ناگهان با دو چمدان پر از صفحه‌های گرامافون ظاهر می شود و کلکسیون ارزشمندش، یعنی تمام دارایی‌اش را حراج می‌کند تا رها و سبک شود. از پدر فیروز می‌خوانیم که مصحح متون کهن و درحقیقت کلکسیونر کتاب و کلمه بوده و زندگی‌شان را با کلمه‌ها معنا داده و ساخته‌است. ...

اما چرا فیروز خود را کلکسیونر رانج می داند؟! من و شمای خواننده، از همان صفحات آغازین رمان، قدم به تنهایی فیروز می‌گذاریم. تنهاییِ عمیقی که هم او، و هم پیرزن جادو را در خود فرو برده است. پیرزن ثروتمندی که اسمش عطیه است و دغدغه مشترک او با فیروز سبب آشنایی‌شان شده است. تنهایی فیروز چنان خردکننده است که حتی در جایی می‌خوانیم که از پیرزن جادو خواهش می‌کند که پیشش بماند. شاید همان‌طور که عطیه، یا همان پیرزن جادو، می‌گوید فیروز اسکناس‌هایی را که نشانی از رنج دیگران بر تن‌ خود دارند، جمع می‌کند تا تنهایی‌اش را پس بزند و این‌طور به خودش دروغ بگوید. همچنان که خود عطیه با آشپزی کردن و درست کردن سالاد شیرازی تسکین پیدا می‌کند و از احساس تنهایی می‌گریزد و می‌داند که دارد به خود دروغ می‌گوید!

«فیل‌ها» رمانی قابل‌توجه و از کتابهای خوب سال گذشته بوده‌ که انتشارات ققنوس آن را منتشر کرده است. رمان تازه شاهرخ گیوا البته ضعف‌هایی هم دارد، اما خواندن این رمان 144 صفحه‌ای را اکیداً توصیه می‌کنم.

 

* این یادداشت، پیش از این در شماره پنجم نشریه کافه داستان منتشر شده است.



 
دوربرگردان بررسی شد!
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢۳  

 

گروه گزارش:
جلسه نقد وبررسی مجموعه داستان «دوربرگردان» روز سه شنبه نوزدهم خرداد در محل خانه اندیشمندان برگزار شد.
در ابتدای جلسه میثم کیانی، نویسنده کتاب، بخشی از داستان «خزیده تا آن گوشه حال» را برای حاضرین خواند.
سپس فرشته نوبخت، داستان نویس و منتقد ادبیات داستانی، به عنوان اولین سخنران، صحبتهای خودش را شروع کرد. نوبخت ضمن اشاره به ویژگی های مفهوم وضعیت "گروتسک"، با ارائه شواهدی، داستانی میثم کیانی را از جنس داستان های گروتسکی دانست. نوبخت سپس به بررسی تفصیلی  داستان های مجموعه به صورت جداگانه پرداخت و با ذکر دلایلی سه داستان "چتر پایتخت" "بهمن برای مرده" و "شبیخون" را بهترین داستان های مجموعه از جهت ساختار و روایت درست داستانی دانست.
سپس مهدی اسدزاده، داستان نویس، درباره زبان اثر و همچون تقابل دوقطبی های معنایی در داستان ها اشاره کرد. او اظهار داشت که: نویسنده کوشیده که در داستان هایش فضاهای متنوع و متفاوتی را خلق کند، هرچند ادعا نمی کنم که در اجرای این کار کاملا موفق بوده. او همچنین نکاتی را درباره مرگ اندیشی در داستانهای ایرانی و داستان های میثم کیانی بیان کرد.

در پایان مصطفی علیزاده درباره مساله زبان و نثر در داستان و اختصاصا زبان داستانی میثم کیانی نکاتی را بیان کرد. او ضمن برشمردن دو دیدگاه درباره نسبت «داستان» و «زبان»، که یکی زبان را ابزار و وسیله‌ی صرف‌ دانسته و دیگری، زبان را جان و گوهر داستان می داند، داستان های «دوربرگردان» را از حیث دستیابی به زبانی پیراسته و قدرتمند در غالب موارد ستود.
در ادامه جلسه رامبد خانلری و پوریا فلاح ، از داستان نویسان حاضر در جمع نکاتی را درباره داستان «دوربرگردان» مطرح کردند.
جلسات "داستان معاصر ایران"، با رویکرد معرفی آثار تازه ی ادبیات داستانی ایران در خانه اندیشمندان علوم انسانی برگزار می گردد.

 



 
دوربرگردان نقد و بررسی می شود
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱۸  

 نشست نقدوبررسی مجموعه داستان “دوربرگردان” نوشته میثم کیانی.

با حضور فرشته نوبخت،مهدی اسدزاده، مصطفی علیزاده و نویسنده اثر

زمان:سه شنبه ۱۹ خرداد، ساعت ۱۷خیابان ویلا« نجات الهی»، نبش خیابان ورشو، خانه اندیشمندان علوم انسانی.تالار حافظ

 لینک خبر سایت نشر چشمه

لینک خبر سایت نویسنده کتاب



 
نمایشگاه کتاب و ده پیشنهاد برای خرید
ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢۳  

 

قرار بود که فهرست ده کتاب پیشنهادی برای انتشار در روزنامه ای بنویسم؛ تعلل و تنبلی کردم و دیر شد و نتیجه اش شد اینکه تعدادی از کتابها قبلا توسط نویسندگان دیگر پیشنهاد شده بود و نمی شد که دوباره کار شود. باید چندتایی را (یعنی نصفشان را) عوض می کردم و با کتاب های دیگر جایگزین می کردم؛ که تاثیرات سفر اخیر به شیراز، در من ظاهر شد و حالَم نکشید که دوباره لیست را بازنویسی کنم! این شد که تصمیم گرفتم عین متن اون یادداشت را در وبلاگ شخصی منتشر کنم تا شاید در روزهای باقیمانده از نمایشگاه، به کار کسی بیاید.

* * *

پیشنهاد «ده کتاب پیشنهادی برای خریدن و خواندن»، اساساً پیشنهاد وسوسه‌انگیزی است. به جای ده، چند-دَه کتاب می‌آید توی خاطر که به کتابخوان‌ها پیشنهاد کنی تا بخوانند و از دست ندهند. بهتر دیدم برای پرهیز از آشفتگی ذهن و پریشان‌گویی، پیشنهادهایم را محدود کنم به آثار داستانی ایرانی منتشرشده در سال93. طبیعتا از آن‌جایی که همه‌ی کتاب‌های خوب سال گذشته را نخوانده‌ام، ادعایی بر از قلم‌نیافتادن کتابهای شایسته ندارم. و این انتخاب از میان آثارمنتشرشده در سال گذشته است که خوانده ام.

1- یکی از بهترین رمان‌هایی که در یکی دو سال اخیر نوشته شده، «روضه نوح» حسن محمودی است. داستان روضة نوح آن‌قدر گیرا و پرکشش است که نمی‌شود به‌راحتی کتاب را تمام‌نشده کنار گذاشت. قصه‌ی نوجوانی به نام نوح از دیار نون که به طرز مشکوکی علی‌رغم قبولی در دانشگاه، سر از جبهه‌ی غرب در‌می‌آورد. این رمان یک اثر بسیار خوش‌خوان و جذاب است و ساختار داستانی درستی دارد؛ هرچند محتوای اثر محل مناقشه هم شد.

 

2- «فیل‌ها» آخرین رمان شاهرخ گیوا است که سل گذشته توسط نشر ققنوس منتشر شد. قصه‌ی مرد پنجاه ساله تنهایی که کلکسیونر اسکناس‌هاییست که بر تن‌شان جمله‌ای و شعری نوشته شده. در فیل‌ها با آدم‌هایی آشنا می‌شویم که برای گریز از تنهایی خود به کلکسیون‌هایشان پناه می‌برند. «فیل‌ها»ی خواندنی گیوا را بخوانید.

 

 

  

3- «دیوار» نوشته علیرضا غلامی، از رمان‌های بسیار خوب سال 93 است که مورد توجه منتقدان قرار گرفته‌است. «دیوار» نه داستان جنگ، که در واقع، داستان تبعات آن است. راوی نوجوان قصه با لحنی بسیار سرد و مبهوت‌کننده، قصه را و اتفاقات تلخ  و مشمئزکننده را روایت می‌کند. اتفاقاتِ پشت سر هم، مثل ستون‌هایی، داستان را سرپا و استوار و پرکشش نگه می‌دارد.

 

 

  

 

4- خواندن «تاول» اولین اثر مهدی افروزمنش را نیز پیشنهاد می‌کنم؛ رمانی کوتاه اما پر از خرده‌روایت و شخصیت؛ شخصیت‌هایی که هیچکدام‌شان را نمی‌توان قهرمان قصه دانست؛ تاول، قصة آدم‌های جنوب شهر است؛ آدم‌هایی با زبان و اصطلاحات مخصوص خود. تاول اثری بسیار خوش‌خوان و جذاب است.

 

 

  

5- سال‌ها بود که رمان نوجوان نخوانده بودم؛ به توصیه دوستی «کنسرو غول» مهدی رجبی را خریدم و خواندم. شخصیت اصلی «کنسرو غول»، توکا، پسربچه‌ایست که از ترس‌ها و ضعف‌‌های خود به خیالاتش پناه برده. اما هر چه داستان جلو می‌رود، بیشتر معلوم‌مان می‌شود که او پسرک نابغه‌ای است. محبوب‌ترین شخصیت رمان، البته به زعم من، کاراکتر پرویز است؛ جنایتکاری که توکا و ما، خاطراتش را می‌خوانیم و می‌شناسیمش. کنسرو غول نه تنها نوجوانان که بزرگ‌ترها را هم مجذوب می‌کند.

 

 

6- ادبیات داستانی ما به تنوع ژانر نیاز دارد تا مخاطبان بیشتری را جذب کند. در دوره ای که توجه به ژانر، به فراموشی سپرده شده، معدود نویسندگان جدی‌نویسی پیدا می‌شوند که کار متفاوتی می‌کنند؛ یکی از این نویسندگان، نازنین جودت است که «شوومان» را در ژانر وحشت نوشته و نشر برکه خورشید آن‌را منتشر کرده. شوومان رمانی خواندنی و جذاب است که در صفحاتی واقعاً خواننده را اسیر فضای مرموز و ترسناک خود می‌کند.

 

 

7- ضحی کاظمی نویسنده جوان و توانمندی است که در دو سه سال گذشته بسیار فعال و پرکار بوده است. «سال درخت» آخرین اثر داستانی کاظمی است که سال گذشته توسط انتشارات نگاه منتشر شد. سال درخت داستان مرگ و زوال خانواده است‌؛ داستانی پر از اشاره‌ها به امور ماوراالطبیعه و طلسمات که گاه منتقدانه می‌نماید. رمان پرشخصیت و جسورانه‌ای که از خوب‌های سال گذشته بوده‌است.

 

  

 

8-  «یک وقت‌هایی رفتن تنها گزینه است و ماندن بدترین انتخاب؛ باید رفت و خراب کرد». این جمله‌ای از رمان «ساعت ویرانی» نوشته آرام روانشاد است که توسط نشر مروارید منتشر شده‌است. ساعت ویرانی رمان تامل برانگیزیست که به نظرم درونمایه‌ اصلی آن، «رفتن» آدم هاست؛ و قصه نیز با رفتنِ یکی از شخصیت‌های اصلی اما غایب رمان آغاز می‌شود. ساعت ویرانی، قصه‌ی رفتن آدم‌ها و آدم‌های رفته، است. ساعت ویرانی را بخوانید!

 

 

 

 

9- بعد از سالها، «ترس و لرز» غلامحسین ساعدی  توسط انتشارات نگاه تجدیدچاپ شد. مجموعه 6 داستان واقع‌گرای به هم‌پیوسته؛ داستان‌هایی وهم‌آلود و معماگونه که همانند مجموعه داستان بهم‌پیوسته‌ی«عزاداران بیل» (اثر دیگر این نویسنده) داستان‌هایی اقلیمی هستند. ترس‌ولرز یکی‌از مجموعه‌داستان‌های همیشه خواندنی ایرانی است. روح نویسنده‌اش شاد!

 

 

  

 

10- با اینکه اصرار دارم که داستانهای ایرانی را معرفی کنم، اما از یک مورد استثنا، در میان تمام ترجمه‌های بسیارخوب منتشرشده در سال گذشته (مثل شاگرد قصاب، جزء از کل و ...) نمی توانم بگذرم: داستان بلند «گیرنده شناخته نشد». کتابی‌که سالها در بازار کتاب نایاب بود تا اینکه نشر ماهی ترجمه جدیدی از آن را منتشر کرد. این داستان بلند، با نامه‌نگاری دو دوست آلمانی پیش می‌رود و پایانی تاثیرگذار و قدرتمند دارد.



 
پیشنهادهای عیدانه؛ یک
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢  

 

سیزده داستان برای سیزده روز عید

ویژه نامه نوروزی مشترک کافه داستان و سایت فیدیبو منتشر شد. در این کتاب الکترونیک که به صورت رایگان از سایت فیدیبو قابل دریافت است، سیزده داستان از سیزده نویسنده ایرانی را می توانید بخوانید  و سیزده پیشنهاد برای دیدن و شنیدن ارائه شده است.

نویسندگان این کتاب (به ترتیب حروف الفبا) عبارتند از:

سامان آزادی، کیوان ارزاقی، کرم رضا تاجمهر، آزاده حسینی، رامبد خانلری، مهدی رجبی، یاسمن شکرگزار، پوریا عالمی، مصطفی علیزاده، میثم کیانی، آیدا مرادی آهنی، زهره مسکنی، شرمین نادری.

نیلوفر نیک بنیاد در مقدمه این کتاب نوشته است:

احتمالا در داستان‌های مختلف یا از زبان این و آن زیاد شنیده‌اید که «داشتم فلان کارو می‌کردم یهو یه فکری به سرم زد» یا «یهو ناخواسته به ذهنم رسید این کار رو بکنم» و... اما حقیقت این است که این بار نه چیزی ناخواسته به ذهنمان رسیده و نه یکهو توی مغزمان جرقه زده. بلکه در یک روز اواخر زمستانی از قبل مشخص شده و با برنامه‌ریزی، یک عده آدم که ما باشیم نشستیم دور هم و برای یک عده آدم که شما باشید نقشه کشیدیم. نقشه‌ای که بتواند به سوال «تعطیلات خود را چگونه بگذرانیم؟» شما پاسخ بدهد و آخرش یک لبخند روی لب‌هایتان بنشاند.

خب، نتیجه‌اش چه شد؟! می‌خواستید چه بشود؟ شد همین چیزی که حالا مقابل چشمان شماست. طبیعی است که وقتی یک عده آدم عاشق ادبیات داستانی (منظورمان بر و بچه‌های نشریه کافه داستان است) با یک عده آدم عاشق کتاب الکترونیک (اینجا منظورمان بر و بچه‌های فیدیبو است) جلسه بگذارند تا برای یک سری آدم عاشق عید و تعطیلات (منظورمان شماست!) نقشه بکشند، نتیجه‌اش می‌شود ویژه‌نامه‌ای نوروزی-داستانی، آن هم به صورت الکترونیک که می‌تواند با سیزده بسته هیجان‌انگیزش سیزده روز به یاد ماندنی را برایتان رقم بزند. امیدواریم آخر نقشه‌ای که کشیده‌ایم به گنجی که همان رضایت شماست، برسد. نوروزتان مبارک.

 

نام داستانی که از من در این کتاب الکترونیک کار شده، «زنجیری از کلمات در آسمان شهر» است. این داستان در سبک داستانهای رئالیسم جادویی نوشته شده. 



 
کنسرو غول نوش جان کنید!
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٠  

 

دعوت به خواندن کتاب «کنسرو غول» 

  اتابک کَرمی یعنی بابام، اسم پرنده ای جنگلی را گذاشته بود روم،"توکا"! می گفت از بچگی عاشق این اسم بوده، اما بچه های مدرسه عاشق فامیلی ام شدند .اول ها صدام می زدند کِرمی! و بعدترها شدم کِرم خاکی!

این متن، جمله های آغازین رمان «کنسرو غول» نوشته مهدی رجبی است.

کنسرو غول را نشر افق منتشر کرده است. این کتاب را به تازگی خواندم؛ تعریفش را زیاد شنیده بودم و تصمیم گرفتم بعد از سالها دوباره رمان نوجوان دست بگیرم. از کنسرو غولی که ذهن خلاق مهدی رجبی تولید کرده بسیار لذت بردم. شخصیت اول رمان، به خوبی ساخته و پرداخته شده است. «توکا»، پسری ست که در خیال و ذهن خود، زیاد پرسه می زند. انگار که از ضعف ها و ترس هایش به خیالش پناه می برد. او گوشه ای دنج در انباری خانه ، همچون یک معبد یا یک پناهگاه دارد که به آن پناه می برد. توکا آدم ها و جنس و روحشان را با بوهایشان می شناسد: که کدام بدجنس و کدام قابل اعتماد است. «بوی آدم ها با هم فرق دارد. آنهایی که بوی لاستیک می دهند، خیلی عصبی و وحشی اند.» «پرستاری که دستم را گچ می گرفت خیلی معرکه بود. مردها صداش می زدند خانم سرابی. زن ها صداش می زدند ستاره جون. ستاره جون بوی لیمو می داد و لیمویی ها از هر کی فکر کنی مهربان ترند». توکا ذهن قوی و قدرت غریبی در محاسبات ریاضی و در ذهن نگه داشتن اعداد دارد.

مادر توکا نیز که شخصیتی افسرده دارد، کاملا ملموس ساخته شده. و همچنین است ژاکت و پرویز و بقیه کاراکترهای داستان. و صدالبته غول کنسروی! غول کنسروی را فقط توکا می تواند ببیند. او هیچ نمی فهمد و هیچ کاری هم نمی تواند انجام دهد. او با غول چراغ جادویی موردانتظار توکا زمین تا آسمان فاصله دارد. روزهای زوج هست و روزهای فرد نیست. 

رمان از نوعی ساختار قصه در قصه هم بهره برده است. کتاب خاطراتی پیدا می شود که در آن پرویز داستان زندگی خود را نوشته است. و ما داستان پرویز را به موازات قصه اصلی می خوانیم که اتفاقا به همان اندازه یا شاید حتی بیشتر جاذبه دارد. پرویز جنایتکاری که با انداختن گربه ها به داخل چرخ گوشت کارخانه سوسیس کالباس سازی کارش را شروع کرده و بعد سارق بانک شده است. خواننده هم به مانند خود توکا جذب شخصیت پرویز می شود و دوست دارد قصه اش را و سرانجامش را بداند.

طنز اثر هم بسیار دلچسب و ظریف است. که شاید در نوشتاری جداگانه درباره طنز این رمان بیشتر بگویم.

گرچه این اثر را نمی توان با اطمینان در ژانر فانتزی به حساب آورد(چرا که ماهیت و وجود غول فقط برای توکا معنا دارد و این می تواند به معنای یک توهم و تصویر ذهنی صرف باشد) اما در هر صورت عناصر و فضای فانتاستیک رمان بسیار شیرین و گیراست.

 

دنیای رمان های نوجوان با تخیلی قوی همراه است؛ با تخیل و کنجکاوی و کشف های تازه و جذاب. دنیای صاف و ساده ایست. غوطه ور شدن در این جهان صاف و ساده و پر از تصاویر و خیال پردازی ها، شیرین و مست کننده است.

بعضی وقتها باید دوباره رفت سر وقتِ ادبیات نوجوان و رمان های نوجوان را خواند و دنیای فراموش شده مان را به یاد بیاوریم و زنده کنیم تا زنده شویم. 

کنسرو غول مهدی رجبی را بخوانید!



 
درباره رمان "عبید بازمی‌گردد" نوشته جوادمجابی
ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٩  

به استقبال «عبید»ی که بازگشته است!

درباره رمان «عبید بازمی‌گردد»

 مصطفی علیزاده

زمانی نقاشی از مریدان جامی، تصویری از جوانی خسرو –البته بدون شیرین – را که به سفارش مولانا ساخته بود به اشتباه در صدر دیوان خطی من جای داد، به تلافی آن‌همه تصویر زشت و بی‌ترکیب این بار در هیئتی موزون و دلفریب، داد از کهتر و مهتر ستاندم. در خاندان های محترم که کتابم دست به دست می‌رفت، نرینه و مادینه‌ای سالم به جای ننهاده بودم که از سوی حاسدان آن شایعه‌ی نامبارک در پایتخت صفوی پیچید که شاعری با چنین صباحت منظر در زادگاهش قزوین؛ چگونه دعوی نیکنامی داشته است!؟

(عبید باز می‌گردد،صفحه 23)

 عبید زاکانی مشهورترین طنزپرداز تاریخ ادبیات فارسی است و از قضا، این جناب عبید همشهری طنزپرداز نامدار روزگار ماست که خود، عبید را «قله طنز ادبی» می‌داند. و چه نمکین خواهد بود اگر شاعر و داستان نویس و طنزپرداز روزگار حاضر پای جناب عبید را - که پیش از این در کفش همه اصناف و اقشار مردم و اصحاب قدرت بوده- به قالب مدرن رمان باز کند و روح حضرتش را بکشاند کنار ایستگاه قطار شهر قاف و قصه‌ای را آغاز کند از بازگشت او. و این اتفاق مبارک افتاده است و مجابیِ قصه‌گو، قصه‌ای ساخته و پرداخته از حضور روح سرگردان عبید قرن هشتمی در قرن حاضر و البته قرون دیگر. و این‌چنین روح عبید در صفحات رمان جان می‌گیرد و «عبید باز می‌گردد»!

عبیدِ فراخوانده شده، همچون عبیدِ تاریخی و واقعی، طناز و حاضرجواب است. او بی پروا و با شجاعت انتقاد می‌کند و سر خم نمی‌کند. در برابر دغل و نیرنگ و نامردمی و نفاق می‌ایستد. موجز و مختصر و تیز سخن می‌گوید.

... تو ننوشته‌ای « قضات و مشایخ و صوفیان و حاجیان و واعظان و معرفان و گدایان و قلندران و کشتی‌گیران و شاعران و قصه‌نویسان در آفرینش زیادتند و نعمت خدای به زیان می‌برند» و خوب کرد هلاکو که همه را در شط غرق کرد؟

- تو هم  مگر تنت می‌خارد؟!

- تو به من، به قضات شریف توهین کرده‌ای، به ساحت آدم های مقدس یک جامعه.

- بله اما داوری سراسری من به مشاغل و آدم ها و قشرها و سنت ها و آداب بیشتر در رساله «تعریفات» و «تعریفات ملا دوپیازه» آمده است. اگر برای محکوم کردن دنبال چیز دندان گیری می‌گردید بهتراست به آنها استناد کنید. لابد جرات ندارید حتی از رویش بخوانید چون آینه‌ایست روبرویتان و مردم هم شما را آن طور می‌دیدند و می‌بینند.

... چه کسی به شما این حق را داده، این نمایندگی عمومی را داده که از عالم و آدم انتقاد کنید؟

- به همان حقی که شما دارید از من بازخواست می‌کنید.

-این جا ما می‌پرسیم.

- این جا ما جواب می‌دهیم.

- شوخی نکنید آقا.

- کار من اینست!

* * *

رمان از سه کتاب تشکیل شده و هر کتاب فصولی دارد. کتاب اول که با احضار عبیدِ سرگردان آغاز شده با حضور عبید در زندان و بعد در میان مردم و گه‌گاه دخالتی در امور به اداره‌کنندگان شهر، ادامه می یباد و عشقی و معشوقی پیدا می شود و سرانجام این کتاب با آوارگی عبیدِ عاشق پایان می‌یابد. در کتاب دوم، سر و کلّه آقای جیم یا «جیم‌جان» پیدا می‌شود. و در این بخش، این دو همشهری (عبید و جیم‌جان) در عین منفک بودن از یکدیگر مدام جای هم را می‌گیرند و انگار در هم حل می‌شوند و دوباره از هم جدا می‌شوند. کتاب دوم با جلسه محاکمه یا مصاحبه عجیب‌و‌غریبی که فضای عجیب و غیرواقعی‌اش ما را یاد دادگاه «جوزف. ک» می‌اندازد، به پایان می‌رسد. دادگاهی که در آن، عبید پرده‌‌ها را کنار می‌زند و نقاب از چهره‌های فریبکار می‌اندازد.

در کتاب سوم، این «جیم‌جان» است که تبدیل می‌شود به شخصیت اصلی داستان. جیم جان از بی‌وفایی همسرش، هما، رنجیده و سکوت‌کرده و پر از نفرت شده و به درون درخت چناری پناه می‌برد؛ و به این ترتیب می‌شود جزیی از درخت. او نمی‌تواند همسرش را ببخشد و به همین دلیل، با خودکشی همسرش، وجدانش سنگین و معذب می‌شود.

راوی- شخصیت اول رمان عبید هویتی لغزان و گریزان دارد. از خود می‌گریزد و در دیگری تکرار می‌شود. با دیگری جایگزین می‌شود و نمی‌توانیم او را به عنوان یک عبید ثابت و مشخص و تجسم یافته ببینیم. گاه وجودش در آینه شخصیت «غلیواج» که همچون یک همزاد برای اوست، تابانده می‌شود و گاه در همشهری‌اش آقای جیم. این گریز از خود و این تردید و تشکیک در واقعیت‌ها برخاسته از جهان‌بینی و نگاه خاص نویسنده‌ی رمان است که خود، در یادداشتی در شناختنامه‌اش درباره‌ی آن سخن گفته و ساختِ روانی «این‌نه‌همانی» را تبیین کرده است.

 عبیدِ رمان مجابی در بازوی راستش بال و پری دارد که از کودکی بر آن روییده است. بال و پری بزرگ که برای پرواز نیست؛ کدام موجود تک‌بال را دیده‌ایم که توانسته باشد پرواز کند!؟ پس این بال و پر غریب و نابجا چیست و چرا بر بازوی راست عبید ظاهر شده است!؟ عبید، خود، این بال و پر را مایه «ننگ و خجالت» می‌داند اما این عیب و نقص به تدریج برای او تبدیل می‌شود به «مایه شهرت» و به یک امکان و ابزار برای بهتر دیدن و دانستن. از درون شاهپر آن جوهر ارغوانی بیرون می‌ریزد و غزل نوشته می‌شود. از ورای آن می‌تواند غیب را و دوردست ‌را و زمانی‌دیگر را ببیند و درک کند. این بال و پر نشانه چیست؟ رمزی از دانستگی و آگاهی است یا تخیّل؟ هر چه هست همواره با عبید است و با آن نادیده‌ها را می‌بیند و زمان و مکان را درمی‌نوردد.

عبید برساخته‌ی جواد مجابی عاشق است؛ عاشقی ناکام مانده و گریخته و باخته. او حالا که به زمین بازگشته دوباره عاشق شده و این عشق دوباره برای روح او که هیچ دیوار و حصاری جلودارش نیست، همچون سدی می‌شود؛ بندی بر پای. قلبی که جسمیت یافته  دیگر او را پشت دیوارها نگه می‌دارد؛ عبید زمینی و پابند شده و ما عاشقانه ها و شاعرانگی های او را در فصلهایی از رمان می‌خوانیم. عاشقی که از وصال می‌هراسد و می‌گریزد!

ذهن خلاق و خیال‌پردازی پرمایه‌ی مجابی «عبید باز می‌گردد» را خلق می‌کند. داستانی شگفت با خرده روایت‌هایی خواندنی و تازه. داستانی که که جابجای آن – البته آنجا که پای قصه و قصه‌گویی در میان باشد!- طنز، آن هم طنزی بسیار قوی و محکم حضور دارد. اما گاه در بخشهایی از رمان، مایه‌ی قصه سست می‌شود و شاعرانگی مسلط می‌گردد و این‌جاست که نویسنده رمان بر خلاف همشهری طنزپردازش، به ایجاز پشت می‌کند. و ممکن است این اطناب و تکرار خواننده( البته شاید نه همه‌ی خوانندگان) را کمی دچار ملال کند. هرچند که قصه‌‌ای که مجابی روایت می‌کند آنچنان گیراست که حتی در این صفحات و بخشها هم، همچون کمند، خواننده‌ی شکارشده را نگه می‌دارد و می‌کشاند.

«عبید باز‌می‌گردد»، همان دغدغه‌های همیگشی جواد مجابی را تکرار می‌کند، رمانی که بر ستون ها تاریخ و طنز و انتقاد استوار شده و زمان و مکان، معنا و تعریف قراردادی متعارف‌شان را از دست داده اند. بخش سوم رمان در آینده اتفاق می‌افتد؛ آینده‌ای که در آن انسان مقهور دانش و تکنولوژی شده است. مجابی در عبید باز می‌گردد، همچون برخی دیگر از آثارش  به انتقاد از زندگی ماشینی و تکنولوژی‌زده‌ی مدرن می‌پردازد. او موقعیت تضعیف‌شده انسان در برابر علم و تکنولوژی را به نقد می‌کشد. انسانی که اسیر علم و تکنولوژی شده است. و چه طنز تلخ و غریبی‌ست که مخلوق بر خالق مسلط شود و خالق، ضعیف و بی‌اراده در برابر آنچه خود ساخته است، تسلیم باشد.

 

این یادداشت در پرونده «آقای نویسنده» در دومین شماره نشریه «کافه داستان» منتشر شده است. (دریافت فایل پی دی اف)



 
الفبایی برای خواندن و لذت بردن!
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۸  

معرفی رمان سین شین، نوشته ضحی کاظمی

این یادداشت با تیتری اشتباه و غریب که انتخاب نویسنده ی آن هم نبوده در روزنامه فرهیختگان(18آذر)منتشرشده است. البته این دست اشتباهات در دنیای مطبوعات و روزنامه ها چیز عجیب و مساله خاصی نیست.

بعضی از رمان‌ها (رمان های جدی و نه عامه پسند) جوری نوشته شده‌اند که می‌توان راحت، بی‌توقف و بی‌مواجهه با دست‌انداز، در کوتاه‌ترین زمان آن‌ها را خواند و به لذت درک و تجربه جهانی داستانی رسید. این‌ها نقطه مقابل آن‌دسته از رمان‌‌هایی هستند که هرچند یا چند ده صفحه باید ببنیدیشان و نفسی تازه کنی و بگذاری مغزت کمی استراحت کند. روشن است که این ویژگی در عین حال که واجد نوعی تعریف و ستایش است، ممکن است که در خود شکلی از انتقاد را هم داشته باشد: رمانی که حین خواندن آن درنگ نکنی و کتاب را نبندی و قدری تامل نکنی، آیا می تواند رمان «شاخص»ی باشد!؟ پاسخ این پرسش که روشن است: نه. اما اگر به جای «شاخص»، از صفت «خوب» استفاده کنیم، معلوم است که می توانیم بگوییم : بله!

در سرزمینی که تعداد رمان‌خوان ها و تعداد رمان‌های خوانده‌شده در سال، به شکل غم انگیزی به‌شمارنیامدنی‌ست، بودن رمان‌هایی خوشخوان و روان، از همین ها که در سطور قبل ذکرش رفت، که البته به حوزه ادبیات داستانی جدّی و روشنفکری- و نه عامه پسند، هم نزدیک باشند، غنیمت و موهبتی است.

«سین شین » رمان اول ضحی کاظمی، از این دست رمان‌هاست. رمانی 140 صفحه‌ای که می‌توان در دو یا سه نشست آن را خواند و لذت برد. طرح داستان روشن و ساده است. روایت رابطه‌ای که دچار مرگ تدریجی شده و خانواده‌ای در کما، که برای بازگشت به زندگی چندان شوقی هم وجود ندارد؛ مگر در کوچکترین عضو آن. زبان اثر روان و ساده است و متن فاقد پیچیدگی‌ها و بازی‌های زبانی و فرمی است. همین روانی و سادگی است که ضعف‌های احتمالی دیگر را پوشش می‌دهد. سوژه و جهان خاص داستانی آن که - به ویژه - مایه اش را از دوره نوجوانی شخصیت اصلی(شیرین) می‌گیرد جذاب است و تازگی‌هایی هم دارد: دختری از خانواده ای مذهبی که به اقتضای شغل پدر در لندن زندگی می‌کنند، و دوره نوجوانی اش به سبب فاصله ای که بین او و همسالان و همکلاسی هایش در اثر الزام ها و سخت گیری ها متعصبانه خانواده ایجاد شده، در تمسخر و تحقیر و انزوا و غربت، نابود می‌شود. و حال آنچه از آن دوره سیاه به یادگار مانده، روانی رنجور و آسیب‌دیده است.

حالا آن دختر ازدواج کرده و دختری مدرسه ای هم دارد و در جایگاه مادر قرار گرفته.  آشفتگی خانواده سه نفره اش و رفتار و افکار پریشان و نامتناسب و گاه ناهنجار دخترخردسالشان، این نکته را نشانه می رود که انگار قرار است عقاید و فرهنگ و به تبع آن،  سخت‌گیری های حاکم بر نسل قدیم خانواده( پدر و مادر شیرین)، نه تنها فرزندشان(شیرین) که نسل و نسل‌های بعد از آن را هم به ویرانی بکشاند.

اما افسوس که این وجه برجستگی «سین شین»، یعنی سوژه و جهان داستانی و کاراکتر اصلی آن، عمق و گسترش پیدا نمی‌کند. گذشته از این، نقدی که به این رمان وارد است، یکسانی لحن و زبان راویان سه گانه آن، شیرین(مادر)، آرش(پدر)، روشنک(کودک)، می‌باشد. انگار که راوی یکی‌ست؛ جمله‌های کوتاه و ضرباهنگ تند و دایره واژگانی تقریباً از یک جنس در هر سه روایت دیده می‌شود. روایت اصلی برای شخصیت اصلی‌ست و در مورد دو راوی دیگر، صرفاً‌ تغییراتی سطحی در زبان و لحن رخ می‌دهد. روشن است که از نویسنده خوب این رمان انتظار چنین سهل‌گیری را نداشته و نداریم و از این ضعف اثر نمی‌توان با چشمپوشی گذشت.

گذشته از آنچه که در این یادداشت گفته شد و آنچه نشد، سین‌شین اثری‌ست که می‌توان آن را با لذت خواند و خواندنش را به دیگران توصیه کرد.

لینک مطلب چاپ شده در روزنامه فرهیختگان 



 
سلوک در کوه جادو...
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٥  

 

ساکنان آن بالا از زندگی در آن می نالند و می گویند در اینجا زندگی مان را کش رفته اند ولی اگر برگردند به آن پایین، دوباره هوای این بالا را می کنند و برمی گردند ای بالا؛ به صورت خودخواسته!

(کوه جادو، توماس مان)

 

یادداشتی درباره رمان کوه جادو

رمان «کوه جادو» نوشته توماس مان را خوانده اید؟ اگر نخوانده اید ، لطفا فکر نکنید که قصدم از این یادداشت دعوت به خوانش آن است! به چند نکته ای اشاره خواهم کرد و در پایان نوشتار این شما هستید که تصمیم می گیرید روزی خواندن این رمان را آغاز کنید یا خیر.

کوه جادو از آن دست رمان هایی است که به دلایلی کمابیش قانع کننده، کمتر خوانده می شوند. یکی از این دلایل حجم بالای رمان است(تقریبا 1000 صفحه) که در مقایسه با تعداد صفحات رمان های سالها و حتی دهه های اخیر ، بسیار زیاد بوده و با خواست و سلیقه خوانندگان امروزی فاصله دارد. دلیل دوم، تغییر ذائقه رمان خوان های روزگار ما در مقایسه با خوانندگان صد سال پیش است؛ تغییرات و تحولات اثرگذاشته بر ادبیات قرن بیست و یکم، علاوه بر ظهور در حوزه نثر و زبان، در فرم هم به شدت جلب توجه می کند. کتاب خوان ها دیگر چندان تمایلی به توصیف های طولانی و خسته کننده و مقدمه چینی های کسالت بار و صدالبته نثر متکلفانه نوشته های یک قرن پیش را ندارند. و نگارش کوه جادو که طی سال های 1912 تا 1924 رخ داده، دقیقاً واجد همین ویژگی هاست: نثر پرتکلف و  توصیف های طولانی. هرچند که توماس مان در زمان خود، یکی از برجسته ترین رمان نویسان در زمینه «توصیف گری» بوده است. متاعی که حالا کمتر خریدار دارد.

سومین دلیل، ترجمه نچسب و آزاردهنده رمان است. کوه جادو را حسن نکوروح در دهه 60 ترجمه کرده و به چاپ رسانده. اما اگر این را ندانیم، با خواندن ترجمه او، تصور می کنیم و تقریبا یقین می کنیم که کتاب در دهه های 20 یا 30 ترجمه شده!

از این ها که بگذریم، کوه جادو اثری قابل اعتنا و بسیار مهم است که در کنار "بودنبروک‌ها " و" تونیوکروگر" ، یکی از انگیزه های اصلی آکادمی نوبل برای اهدای نوبل ادبیات به توماس مان بوده است. سمبولیسم به کار رفته در رمان، بسیار تحسین برانگیز و غنی است.

در داستان کوه جادو، مکان وقوع رخدادها، آسایشگاهی در کوهی مرتفع است. در این آسایشگاه بیمارانی با ملیت های مختلف از سراسر اروپا اقامت دارند: آلمانی، فرانسوی، هلندی، روس و ... . انگار که این آسایشگاه کوخستانی نمادی از کل جامعه اروپایی است. جایی که فرهنگ ها و زبان ها و اندیشه ها در مواجهه با یکدیگر قرار گرفته و تقابل  یا تعاملی بین شان شکل می گیرد. از این منظر به رمان بنگریم، آن گاه نمادهایی در این قالب اجتماعی-سیاسی در داستان شناسایی می شود. آن گاه گفتگوها و بهتر است بگوییم تقابل طرز فکرهای ستمبرینی – نفتا، کاملاً معنادار شده و هر کدام نمادی می شوند از آن بخش از فرهنگ و اندیشه اروپایی که نمایندگی اش می کنند.

اما یکی از وجوهی که می توان از آن به داستان کوه جادو نگریست، سلوک و تحول شخصیت اصلی رمان-یعنی هانس کاستورپ- است. هانس، در آغاز داستان از دنیایی که همگان در آن ساکنند و زندگی معمولی دارند(که در داستان از ان بارها به دشت هموار تعبیر می شود)به آسایشگاه کوهستانی(در ارتفاع) سفر می کند. سفری که در اغاز سه هفته ای بود اما به دلایلی طولانی می شود و اقامت او هفت سال طول می کشد. هانس به خاندانی بورژوا تعلق دارد و آداب دان و مقید رسوم طبقه اجتماعی خود است. او اهل اندیشیدن نیست. اما حضور مدام ستمبرینی ، یکی از ساکنان آسایشگاه ، که ادیب و متفکر اومانیست است، او را کم کم دچار تحول می کند. ستمبرینی اولین معلم هانس کاستورپ در این سلوک است که بسیار دلسوزانه و متعهد درصدد اصلاح و تربیت اوست.

اما مادام شوشا ی روس هم تاثیری بسیار عمیق و تکان دهنده بر هانس جوان می گذارد. او که در ابتدا حضورش برای هانس رنج آور است( به سبب رفتار خلاف آداب و قواعد پذیرفته شده برای هانس) کم کم تبدیل به معشوق افشا نشده اش می گردد. تا در شبی که به بهانه برگزاری جشن و باده گساری، پرده ها کنار می رود، و عشق هانس به شوشا افشا و اظهار می شود. این عشق،  در کنار آثار و پیامدهایی که بر روان و زندگی هانس می گذارد، او را از آداب و قواعد خشک اشرافی کمی دور میکند. از این رو این معشوقه و این عشق را می توان معلمی به غایت اثرگذار در سلوک هانس به شمار آورد.

اما، نفتا هم با ورودش به رمان، تبدیل به معلمی دیگر برای هانس می شود. او عقاید و ارایی کاملا مخالف با ستمبرینی اومانیست دارد. او به زوال انسان و ارزشها معتقد است. و در دیالوگ برقرار شده میان او و مخالف سرسختش، ستمبرینی، است که آگاهی و شناخت هانس عمیق تر و گسترده تر می شود. و بدین ترتیب به شکلی غیرمستقیم به تعلیم هانس می پردازد. خودکشی نفتا، ضربه بزرگی به روح و روان هانس می زند.

اقامت هفت ساله هانس در کوهستان، نیز نکته ای جالب توجه است. عدد هفت تقریبا در همه ادیان مقدس است. نه تنها در عرفان اسلامی-ایرانی (که مراحل سلوک هفت تاست) در عرفان مسیحی هم این تقدس و اعتبار وجود دارد. جهان در شش روز خلق گردید و روز هفتم، خداوند به استراحت نشست...

دعوت به خواندن رمان کوه جادو، آن هم به ترجمه حسن نکوروح، صددرصد قابل دفاع نیست. اما اگر حوصله خواندن رمانی 1000صفحه ای، نوشته شده در زمانی در حدود 100 سال پیش را دارید، خب پس حتماً کوه جادو را از دست ندهید! رمان عمیق و قدرتمندی است. وقتی این رمان را می خوانی بارها آرزو می کنی که : ای کاش مترجمی همچون محمود حسینی زاد یا علی اصغر حداد، ترجمه این اثر را انجام می داد تا از مطالعه این اثر درخشان توماس مان لذت بیشتری می بردیم.

مصطفی علیزاده



 
رونمایی مجموعه داستان تربیت های پدر
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۸  

 

یکشنبه نهم شهریور نشست رونمایی مجموعه داستان«تربیت های پدر» اثر تازه و خواندنی محمدطلوعی در فرهنگسرای ارسباران برگزار می گردد.
 

مجموعه داستان تربیت های پدر یکی از بهترین مجموعه داستان های این دو سه سال اخیر است و حضور در این نشست و البته خواندن این داستانها را به دوستان اهل ادبیات و داستان توصیه می کنم.

ساعت 17 عصر یکشنبه 9 شهریور . سالن آمفی تاتر فرهنگسرای ارسباران



 
«فریدون‌»خوانی
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٤  

یادداشتی بررمان«فریدون پسر فرانک»،منتشرشده در روزنامه فرهیختگان،4مرداد93
 مصطفی علیزاده

  اگر از خواندن رمان‌های تکراری آپارتمانی و شهری با پیرنگ‌های به‌هم‌ریخته و با شخصیت‌های روان‌پریشی که در این آثار مثل ویروس تکثیر شده‌اند خسته شده‌اید، اگر در پی خواندن اثری متفاوت با جریانِ غالب رمان‌نویسی سال‌های اخیر هستید، اگر به اسطوره و داستان‌های کهن علاقه دارید و اگر می‌خواهید بدون آنکه سراغ شاهنامه منظوم فردوسی بروید، یکی از داستان‌های گیرای آن را به زبانی قابل‌فهم و در ساختاری آشنا بخوانید، رمان «فریدون پسر فرانک» را از دست ندهید. این رمان 165 صفحه‌ای را برخلاف انتظار و پیش‌بینی اولیه‌ام، در یک نشست پنج، شش‌ساعته خواندم و لذت بردم!
اثر تازه علیرضا محمودی‌ایرانمهر که اولین رمان او نیز هست، نه یک بازخوانی مدرن اسطوره که صرفا بازنویسی یک داستان اسطوره‌ای در قالبی نو، با روایتی مدرن و به زبان و فرمی جذاب و خوش‌خوان است. شخصیت‌ها همان‌ها هستند که در نسخه کهن بوده‌اند و داستان همان داستان. طبیعتا به اقتضای اختصاصات قالب مدرن رمان، نویسنده ضمن وفاداری به اصل داستان، بخش‌هایی از این داستان کهن اسطوره‌ای را بازآفرینی کرده و تخیلش را مجال تاخت‌و‌تاز داده و جزئیاتی داستانی را برساخته و پرداخته است که در متن شاهنامه صرفا به صورتی کلی به آن اشاره شده است. برخی شخصیت‌ها را پررنگ‌تر کرده و از راویان چندگانه استفاده کرده و روایت را چندصدایی ساخته است. 
این بازآفرینی جزئیات، ما را به داستان و شخصیت‌های آن نزدیک‌تر می‌کند و درک و لذت ما را از این متن داستانی بالاتر می‌برد. اساسا روایت‌های اسطوره‌ای در هر دوره زمانی که بازنوشته می‌شوند، ناگزیر دچار دگرگونی‌هایی می‌شوند که گرچه سبب غنی‌تر و پرشاخ و برگ‌تر شدن آنها می‌شود، اما اصل و اساس آنها هرگز به هم نمی‌ریزد. چیزی که در خود شاهنامه هم روی داده است. 
شخصیت‌های رمان «فریدون پسر فرانک» زنده و پویا هستند. همچون خود متن شاهنامه که بر خلاف سایر قصه‌های سنتی ایرانی، شخصیت‌هایی پویا و تغییرپذیر دارد. ایرانمهر خون بیشتری بر پیکره شخصیت‌های داستان جاری کرده و آنها را جاندارتر و ملموس‌تر کرده است. مثلا فریدون که در اسطوره‌های ایرانی آخرین فرمانروای جهان است و از شخصیت‌های بزرگ شاهنامه و از مظاهر دادگری به شمار می‌رود، در این رمان هرگز شخصیتی یکدست سپید و بی‌نقص ندارد و از اشتباه و خطا دور نیست. تدبیر وی برای تربیت فرزندانش نهایتا سرانجامی تلخ در پی دارد. همچنین به رای و تصمیم اوست که جهان به سه پاره تقسیم می‌شود. 
زبان رمان پیراسته و پرداخته و صیقل‌خورده است. نویسنده کوشیده زبانی بینابین کهن و امروزی بیافریند و به‌کار بندد که هم واجد و حامل شکوه اساطیری و باستانی باشد و هم روان و متناسب با فهم خوانندگان امروز باشد. و به نظر می‌رسد که در این زمینه بسیار هم موفق بوده، چراکه در تمام صفحات کتاب، درعین حال که این فخامت باستانی و اسطوره‌ای را در زبان می‌بینیم اما هرگز خواننده با دشواری در درک متن مواجه نمی‌شود. 
نویسنده، خود در جایی گفته است که کوشیده از واژگان عربی استفاده نکند یا کمتر استفاده کند. باید تایید کرد که این تلاش نویسنده به ثمر نشسته و اثر از این حیث ممتاز و برجسته است و در مقایسه با انگشت‌شمار تلاش‌های مشابه صورت گرفته برای بازنویسی اسطوره‌ها و قصه‌های کهن در یکی دو دهه اخیر، لااقل از این جنبه سرآمد است. البته این تلاش در فارسی‌نویسی به معنای دنباله‌روی رویکردهای افراطی در عربی‌زدایی از زبان نیست که معمولا متن‌ها را بسیار سخت‌خوان و دیرفهم می‌کند، بلکه در عین سادگی محض، صرفا تا آنجا که می‌شده (و بسیار هم شده!) از معادل‌های فارسی واژگان استفاده شده است. 
اما از بحث مهم زبان که بگذریم، فراتر و مهم‌تر از آن مساله «اسطوره» و بازخوانی اسطوره‌هاست. اسطوره‌های یک ملت تاریخ فرهنگی آن هستند و تصویری روشن و منسجم از باورها و میراث معنوی آن ملت ارائه می‌دهند. هر اسطوره با هربار بازخوانی، زنده می‌شود و این زندگی در ادبیات شکل می‌گیرد و جاری می‌شود. اساسا «اسطوره» و «ادبیات» در‌هم‌پیچیده و وامدار یکدیگر هستند. نظریه‌پردازان براین باورند که ارتباط عمیق و گسترده و دوسویه‌ای بین اسطوره و ادبیات وجود دارد. از یک‌سو ادبیات را تکیه‌گاه اسطوره در تمام طول تاریخ می‌دانند و از این‌رو به نقش حیاتی ادبیات در حفظ و زنده‌نگه‌داشتن اسطوره‌ها تاکید کرده‌اند. از سوی دیگر به استفاده ادبیات از اسطوره‌ها و آثار ادبی ارزشمند از دل گنجینه کهن اسطوره‌ها اشاره کرده‌اند. 
می‌گویند که ‌انگیزه فردوسی از سرودن شاهنامه، حس نوستالژیک و غم غربت وی بوده است: غم دوری از روزگار بزرگی و اعتلای انسان و فاصله گرفتن از فرهنگ جوانمردی و پهلوانی و آرمان‌های متعالی انسانی. انگیزه نویسنده «فریدون پسر فرانک» از روی‌آوردن به اسطوره‌های کهن ایرانی چیست؟ آیا او با خالق شاهنامه هم‌درد و هم‌داستان است؟ آیا تلاش وی را باید نوعی احیای حس ملی‌گرایی تعبیر کنیم؟ آیا او با بهره‌گیری از قالب همه‌پسند رمان و بازنویسی روایتی اسطوره‌ای، دغدغه آوردن اسطوره‌ها و افسانه‌های کهن ایرانی و میراث بزرگ و دیرینه فرهنگ ایرانی به میان گستره بزرگ‌تری از مردم را دارد؟ ظاهرا باید منتظر کارهای بعدی علیرضا ایرانمهر باشیم.


 
فریدون پسر فرانک
ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳۱  

شما دعوتید به حضور در مراسم رونمایی رمان «فریدون پسر فرانک» اثر تازه علیرضا محمودی ایرانمهر. پنجشنبه دوم مرداد ساعت 19 فرهنگسرای ارسباران
 

این رمان بازنویسی داستان فریدون از شاهنامه است. و به مطالعه آن را اکیدا توصیه می کنم. پنجشنبه که در مراسم رونمایی، درباره آن نکاتی خواهم گفت و به زودی هم یادداشتی درباره این رمان خوب و خواندنی، در روزنامه یا همین وبلاگ منتشر خواهم کرد. 

لینک خبر در خبرگزاری مهر



 
دکتر نون؛یک رمان خوب ایرانی
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٤  

معرفی یک رمان

دکترنون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد

آنها که کتاب‌خوان هستند و دستی هم به قلم دارند، مسئولیتی دوسویه بر عهده دارند؛ که یک سوی آن متوجه خوانندگان و به نوعی مصرف کنندگان اثر ادبی و دیگری متوجه خالقین آثار. یادداشت های تحت عنوان اصلی "یک پیشنهاد برای خواندن" به همین منظور، یعنی ادای دین به نویسندگان آثار ممتاز و جامعه کتاب‌خوان نوشته و ارائه می شود

خب از این مقدمه کوتاه که بگذریم، برویم سر اصل مطلب و آن هم اینکه یکی از کتاب هایی را که در تعطیلات عید امسال و در یک نشست خواندم، بهتان معرفی می کنم: «دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد»

رمان کوتاه «دکتر نون ...» نوشته شهرام رحیمیان یک اثر بسیار خواندنی و ممتاز ایرانی است که علی رغم جوایزی که در سالهای بعد از انتشارش کسب کرده، اما مغفول مانده است. من این کتاب را از نظر جنس و نوع داستانی و روایت در کنار  دو اثر درخشان ادبیات داستانی ایران، یعنی «شازده احتجاب» هوشنگ گلشیری و «سمفونی مردگان» عباس معرفی طبقه بندی می کنم و از نظر ارزش ادبی هم قطعاً این شایستگی را دارد که نامش کنار این نام‌ها بیاید.

قصه رمان درباره دکتر محسن نون، از خویشاوندان دکترمصدق و معاون و مشاور اوست. محسن نون همچون یک مرید شیفته، مصدق را دوست دارد و با مقالاتش زمینه‌ساز نخست وزیری‌اش می شود.  او همراه با دکتر فاطمی به صورت خاص قول وفاداری به مصدق می هد اما پس از کودتای 28مرداد و متعاقب دستگیری‌اش، در زندان زیر فشار شکنجه فراوان گرچه سه ماه تاب می آورد اما آنجا که پای تعرض و تهدید به تجاوز به زنش-ملکتاج- که عاشقانه دوستش می دارد، وسط می آید، کم می آورد و به قول خودش زه می زند و حاضر می شود تا علیه مصدق مصاحبه رادیویی کند. او میان عشق به همسرش از یک سو، و شرافت سیاسی و وفاداری و علاقه به مصدق از سوی دیگر، اولی را ترجیح می دهد و انتخاب می کند و یک عمر بار سنگین احساس گناه خیانت و عذاب وجدان را به دوش می کشد و زندگی اش را به تباهی می کشاند. 

روایت قصه در زمان پیری دکترنون رخ می دهد و قصه با مرگ ملکتاج و ادعای مردن دکتر نون از زبان خودش آغاز می شود و در زمان پیچ می خوریم و در لابلای خاطرات او و در جابجایی های ناگهانی و لحظه ای زمانی و مکانی غوطه ور می شویم. و نهایتا پس از سیر یک مسیر دایره ای زمانی دوباره در انتها به نقطه آغاز می رسیم.

روان دکتر نون به تدریج آشفته و از هم گسیخته می شود. و این آشفتگی با الکل تشدید می شود و دچار وهم و خیال می گردد. نویسنده برای نشان دادن روان پاره پاره شخصیت اصلی رمان از تعدد زاویه دید استفاده کرده. حتی در یک پاراگراف ممکن است دو یا سه بار راوی عوض شود. گاهی من-راوی(دکتر نون) و گاهی راوی سوم شخصی که درباره دکترنون حرف می زند. تغییر زاویه دید را در «سمفونی مردگان» و «شازده احتجاب» هم می بینیم اما نه با این کثرت و آهنگ تند و نه به این صورت. نکته برجسته‌ی رمان اینجاست که علی رغم تمام جابجایی های تند و ناگهانی زمانی و مکانی و تغییر راوی و همچنین باوجود آشفتگی روایت ناشی از ذهن پریشان و شخصیت فروپاشیده دکتر نون، به هیچ وجه مسیر داستان را گم نمی کنید و این رمان بسیار خوشخوان را می توانید بی هیچ خستگی – حتی در یک نشست – بخوانید. و این تجربه ای بود که برای من هم اتفاق افتاد.

این نوع استفاده از زاویه دیدهای مختلف و ذهنیت محوری ، در کنار شیوه روایت سیال و درهم رفتگی‌های زمانی از اصلی ترین ویژگی های رمان مدرن است. و «دکترنون زنش را...» یکی از بهترین و غنی ترین رمان های مدرنیستی ایرانی است که حتما باید دست کم یک بار بخوانیمش.

 

مصطفی علیزاده

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاًبا ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
پیچش پیچ و تنگنای مترجم!
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱۱  

 

 

این روزها دارم در قالب برنامه رمان‌خوانی گروه «بازخوانی ادبیات ملل»، کتاب «پیچش پیچ» اثر هنری جیمز را می خوانم که پیش از انقلاب – و دقیق تر: در سال 1335 توسط علی اصغر مهاجر ترجمه شده. البته مترجم به دلخواه خود و احتمالاً از روی شکم تصمیم گرفته به جای پیچش پیچ (The turn of the screw) از نام تنگ اهریمنی برای کتاب استفاده کند!

انصافا اگر راه داشت ادعا می کردم و سفت و سخت پای ادعایم می ایستادم که جناب مترجم، در همان سال 1335 یعنی قبل از تولد اینترنت و این جور چیزها، متن انگلیسی را ریخته توی «گوگل ترنسلیت» (!) و نتیجه ترجمه را کپی و پیست کرده برای ناشر! یعنی در این حد فاجعه ست این ترجمه آقای مهاجر! واقعاً یک جوانمردی پیدا نمی شه که این نوول مهم هنری جیمز را به زبانی که  ما هم بفهمیم ترجمه کند و توی نت منتشر کند!؟ به خدا دعایش خواهیم کرد!
 

همینجوری - به صورت تفالی - دو صفحه نمونه کتاب را بخوانیم و بخندیم. البته شما می خندید. ما که داریم این کتاب را می خوانیم، گریه می کنیم انصافاً!

بخشی از صفحه 39 کتاب که درباره برج های عمارت صحبت می کند:

این دو در دو جناح متقابل خانه قرار داشتند و یحتمل که هر دو از مبتذلات فن معماری بودند، و بهمان وضع عتیقه و زبدة خود، درواقع تا حدیکه پربیکاره نمانند و اوجی هم نگیرند که زیاد نمایش دار باشند، از یک دوره رمانتیک که اکنون گذشته ای ارجمند محسوب میشد،بازنگاهداشته و تعمیر شده بودند. من این دو برج را، که توهماتی درباره آنان داشتم، تحسین میکردم،زیرا همه میتوانستیم تاحدی، بخصوص هنگامی که در تیرگی مغرب ازدور نمودار میشدند،از شکوه و ابهت کنگره های آن لذت ببریم. 

و تصویر صفحه ای دیگر از کتاب که درباره «دامن از دست دادن»! شخصیت اصلی قصه است



 
این کتاب خواندنی نیست!
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٩  

از سری یادداشت های «ترجمه هایی به مثابه سوهان روح!»

 

بعضی وقت ها دنبال کتابی خاص هستی؛ پیدایش می‌کنی و با ولع و اشتیاق فراوان شروع به خواندن می‌کنی و چند صفحه‌ای که پیش می‌روی، کم‌کم سست و مشکوک می شوی؛ مشکوک به اینکه آیا اصلاً این کتاب را باید خواند!؟ و هرچه پیش‌تر می‌روی، سستی و شک‌ات بیشتر می‌شود و نهایتاً به این باور می‌رسی که این کتاب را باید کنار گذاشت!

روزهایی که گذشت، روی موضوع «گروتسک» مطالعه می‌کردم. دو کتاب فارسی با این موضوع می‌شناختم. یکی «گروتسک» فیلیپ تامسون از «مجموعه‌ی مکتب‌ها، سبک‌ها و اصطلاح‌های ادبی و هنری» نشر مرکز به ترجمه فرزانه طاهری که بسیار خوب و روان و مفید بود.(که این کتاب را غلامرضا امامی نیز ترجمه کرده است) و دیگری «گروتسک در هنر و ادبیات» نوشته جیمز لوتر آدامز و ویلسون یتس،به ترجمه آتوسا راستی که در نمایشگاه کتاب در غرفه نشر قطره دیده بودمش.

دو-سه روز وقت گذاشتم و 7-8 کتابفروشی که معمولاً کتاب‌هایم را از آنجا می‌خرم، گشتم و عاقبت این کتاب را یافتم. انتظار داشتم که این کتاب ، باتوجه به فهرست جذاب و توجه برانگیزش، دری به درک کامل مفهوم و معنای گروتسک به رویم بگشاید. که در همان ده صفحه اول برایم مسجل شد که انتظاری عبث داشته‌ام: یک توقع احتمالاً بی‌جا! مترجم کتاب، چیزی در حد یک «فاجعه» تحویل ناشر داده است و ناشر صاحب‌نام، بی‌آنکه اثر ترجمه شده را حتی ویراستاری سردستی بکند، منتشر کرده است. آن هم زیرنظر شخص بزرگی همچون «قطب الدین صادقی». یک ترجمه بسیار ناشیانه و پرغلط و گنگ.

یک فرد غیرمترجم که انگلیسی را تا حدی بداند، آن‌طور که بتواند گلیمش را از آب بیرون بکشد و مقاله ای را دست و پا شکسته بخواند و بفهمد، به یاری چندجلد لغتنامه عمومی و تخصصی انگلیسی و کمی صرف وقت، می توانست چنین ترجمه ای از کتاب داشته باشد. البته تصحیح می کنم: می توانست ترجمه ای حتی بهتر از این کتاب داشته باشد!

در هر صفحه از کتاب حاضر، نمونه های زیادی از اشکالات و ابهام ها می‌بینیم و درست‌تر آنست که بگوییم صفحه ای در کتاب نیست که در آن  مشکلات ترجمه یا ویراستاری نبینیم! برای روشن شدن شاهکار مترجم و ناشر، فقط چندتایی نمونه از کتاب را عیناً و بی‌کم‌وکاست-حتی در نشانه گذاری و اعراب‌گذاری- می‌آورم:

 

«کارناوال وقف شدن در یک آزادی خلاق است و فراهم آوردن این امکان،  تا تحت غلبه‌ی طیف گوناگونی از اجزای مختلف و برقرار کردن رابطه توسط آنها باشیم و از نقطه نظر عمومی درباره‌ی جهان آزاد شویم...»

منظور نویسنده یا مترجم از این عبارت چه بوده است!؟ یعنی چه که: تحت غلبه‌ی طیف گوناگونی از اجزای مختلف و برقرار کردن رابطه توسط آنها باشیم و یعنی چه که: از نقطه نظر عمومی درباره‌ی جهان آزاد شویم. اصلاً «طیف گونانی از اجزای مختلف» دقیقاً یعنی چه؟!

«در گروتسک فولکلورْ دیوانگی تقلیدی طنزگونه از منطق رسمی و اهمیت نه چندان زیاد واقعیت پذیرفته شده است و نوعی دیوانگی مسرور کننده به شمار می رود.»

آیا این جمله را نمی‌شد طوری نوشت که خوشخوان و قابل فهم باشد و لازم نباشد چندین بار بخوانیم تا شاید متوجه شویم که منظور دقیقاً چیست!؟

«تصویر باختین از گروتسک و عملکرد آن در زندگی ما، ارائه کننده‌ی واژه‌ی خاص او از این مفهوم و وجود زندگی به عنوان یک کل واحد است.»

آیا منظور تصویر ارائه شده توسط باختین بوده، یا تصور باختین!؟ یعنی چه که: «ارائه کننده‌ی واژه‌ی خاص او از این مفهوم و وجود زندگی به عنوان یک کل واحد است.» اصلاً «واژه‌ی خاص او از این مفهوم» یعنی چه!؟ آیا منظور نویسنده، «تعبیر خاص او...» «برداشت خاص او...»، «تعریف خاص او» یا چیزی شبیه این نبوده است که مترجم این‌طور آن را ترجمه کرده است!؟

«در رابطه با نگرش باختین از گروتسک و ...» ...یا در صفحه ای دیگر: «در رابطه با نگرش آدامز از این فرایند...»

 روشن است که «نگرش به» صحیح است و نه «نگرش از».  و لازم نیست کسی ویراستار باشد تا این نکته ساده و اولیه را بداند. یقیناً یک نویسنده تازه‌کار هم این را می‌داند که حرف‌اضافه‌ای که با مصدر «نگریستن» همراه است، «به» است و نه «از»!  از این دست استفاده‌های نابجا و اشتباه از حروف‌اضافه در متن به وفور دیده می شود.

«در واقع گونه ای از عدم وجود است که با الگوهای طبقه بندی ما برای چیزهای واقعی همخوانی ندارد.»

نخست آنکه، از معروف‌ترین و بدیهی‌ترین نکات نگارشی این است که : ترکیب «عدم وجود» غلط است.و این ترکیب مشابه چیزی نظیر «نبودِ بود» است! دوم آنکه، آیا مترجم عبارت چیزها را در ترجمهthings  آورده است؟! آیا نباید در این متن، از واژه دیگری به جای واژه عامیانه «چیزها» استفاده می شد؟!!

جایی در متن به عبارت «سفرهای بومی» - بی هیچ توضیح و تعریفی- برمی‌خوریم. من نمی دانم که این عبازت معادل کدام واژه یا ترکیب است و منظور مترجم از «سفرهای غیربومی» چیست؟

«در داستانِ سقوطْ همه‌ی ما موجوداتی مشاهده می شویم که از حالت اصلیِ بی عیبی و تکامل یه زندگی فانی سقوط کرده ایم...»

روشن است که منظور از «سقوط»، البته «هبوط» بوده است و اشاره به داستان هبوط آدم از بهشت دارد! یعنی چه که: «همه‌ی ما موجوداتی مشاهده می شویم»!؟!!  «حالت اصلی بی‌عیبی» یعنی چه؟ آیا منظورنویسنده، چیزی مثل «پاکی فطری» یا «پاکی ذاتی»  نبوده که مترجم این گونه آن را ترجمه کرده است!؟ «تکامل» در این جمله چه معنایی دارد ؟!! «تکامل» یعنی کامل شدن؛ پس یک فرایند است. و یک حالت نیست! شاید منظور نویسنده، حالت کمال و بی نقصی بوده است.

... از این دست اشکالات و خیلی خیلی وحشتناک تر از این اشکالات در متن بسیار فراوان است. و این ها تنها چندنمونه بود و بس. یک وقت فکر نکنید که متن را جستجو کرده ام تا این چند اشکال را در آن بیابم!

خلاصه آنکه این کتاب 269 صفحه‌ای را علی‌رغم تشنگی فراوان به دانستن مفهوم عمیق گروتسک و ظرایف و وجوه آن، به‌ناچار در صفحه 87 کنار گذاشتم و برای حفظ سلامت اعصاب و البته جلوگیری از اتلاف وقت، از مطالعه این کتاب دست کشیدم و عطایش را به لقایش بخشیدم. من «آتوسا راستی»، مترجم این کتاب را نمی‌شناسم. اما انتشارات قطره را می‌شناسم که ادعایی در انتشار کتب ارزشمند دارد و انصافاً هم کارنامه‌اش درخشان است. بنابراین، روی سخنم با ناشر است که چرا ترجمه این کتاب ارزشمند و مفید را که باتوجه به کمبود منابع نظری فارسی درباره «گروتسک» می توانست یکه تاز و پاسخگوی علاقمندان و پژوهشگران باشد، به یک مترجم کارنابلد سپرده‌اند؛ آن‌هم بدون ویراستاری و نظارت، و صرفاً با اکتفا به آوردن عنوان «مجموعه زیرنظر: قطب الدین صادقی».

 کاش این کتاب را کسی دیگر ترجمه می‌کرد یا ویراستاری کاربلد آن را ویرایش می کرد. کاش این کتاب را مترجمی دیگر، از نو به فارسی برگرداند تا دوباره بخوانمش. این بار تا پایان!



 
عبور از روایت مردانه اسطوره
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٤  

 

  نگاهی به مجموعه داستان «آن‌ها کم از ماهی‌ها نداشتند» نوشته شیوا مقانلو

مصطفی علیزاده

مجموعه داستان «آن‌ها کم از ماهی‌ها نداشتند» اثر تازۀ شیوا مقانلو است که در سال جاری، از سوی نشر ثالث منتشر شده است. این مجموعه متشکل از 6 داستان «پری ماهی، گوش کهن‌دژ، اولیسه، متل بلور، شب هزار و دوم و سر پیچ بعدی» است. در داستان‌های این کتاب،ظاهراً تلاش نویسنده معطوف به تجربه بازخوانی اسطوره و تاریخ، توجه به قابلیت‌های زبان و به کارگیری زبانی متناسب، و همچنین تولید نوعی ادبیات زنانه بوده‌است.

«پری ماهی»، حکایت استثمار «زن» در طول تاریخ را به شیوه فراداستان در بستری اقلیمی روایت می‌کندو «نورا»، شخصیت اصلی قصه، نقشی را می‌پذیرد که در زندگی شهری نیز، نمونه‌های همانندش به وفور دیده می‌شود.

در «گوش کهن‌دژ»، نویسنده با به کار گیری زبانی آرکاییک و دور از معیارهای متعارف داستانی روزگار ما، قصه‌ای را روایت می‌کند که اصرار دارد که جابه‌جا به مستندات مکتوب تاریخی که در بستر روایت، ساخته و ارائه شده است، تکیه کند. این که واقعاً قصة گوش کهن‌دژ مبنای تاریخی دارد یا نه، چندان اهمیتی ندارد؛ آنچه مهم است، امتزاج تاریخ(یا شبه تاریخ) با روایت داستانی، همراه با خلق نوعی شبه زبان است که البته به نظر می‌رسد چیرگی این نوع زبان بر جذابیت طرح، خوانش داستان را کمی دشوار نموده است.

در «متل بلور»، که آن را گیراترین داستان مجموعه می‌دانم، نویسنده روایت قصه‌اش را به دو راوی سپرده است. یادداشت‌های راوی اول، که از جهان زندگان است، لابلای روایت‌های راوی/راویانی از جهان مردگان می‌آید. کشف کیستیِ راوی، در بخش‌های ابتدایی داستان، یکی از دلایل کشش داستان است. همچنان که تعلیق تنیده در قصه، خواننده را تا انتها، مشتاق و مجذوب، با خود می‌کشاند.

«شب هزار و دوم»، فراخوانی قصه‌ای کهن به متنی مدرن است؛ قصة «هزار و یک شب». در این داستان، دو روایت موازی می‌بینیم: یکی، قصه هزار و یک شبی و دیگری، تک‌گویی خاص داستان‌های مدرن.

«سر پیچ بعدی» که آخرین داستان مجموعه است، به نظر نگارنده این سطور، از بقیه داستان‌های مجموعه فاصله دارد و چه از لحاظ فرم و چه محتوا، چندان قابل توجه نیست.

و سرانجام داستان «اولیسه» که این نوشتار، متمرکز بر بررسی محتوایی آن است؛ نویسنده در این داستان کوشیده تا با بازخوانی اسطوره «اودیسه و پنه‌لوپه» و موازی‌سازی آن با دو روایت از روزگار ما، قرائتی دیگرگون از این اسطوره ارائه دهد.

به نظر می‌رسد که رویکرد نویسنده در فراخوانی و بازسازی اسطوره پنه‌لوپه، متزلزل نشان‌دادن اسطوره با کاربست سازوکاری به شیوة مدرنیست‌هاست؛ در ادبیات مردانه، نگاه به زنان نیز،از منظر مردان می‌باشد و در واقع به «زن»، نه به عنوان هم‌سنگ و برابرِ مرد، که به عنوان «دیگر»مرد یا «دیگری» نگریسته می‌شود. اما در اولیسه، نویسنده ظاهراً می‌خواهد با رویکردی نزدیک به فمینیست‌ها، از سویی با عبور از روایت مردانه اسطوره، معنایی جدید را مدنظر قرار دهدکه آن، بازتعریف جایگاه و حق زن و برابرنهادن آن با مرد است و از سوی دیگر بر آن است تا تصویر متعارف زنان در ادبیات مردانه را دگرگون سازد؛ تصویری که واجد نقشی از زن است که در واقع، مطلوب و موردانتظار مردان می‌باشد.

مری ولستون کرافت(1797-1759)، نویسنده و فیلسوف انگلیسی که آراء او و به ویژه کتاب پراهمیتش، «حقانیت حقوق زن»، را پایه‌گذار فمینیسم مدرن می‌دانند، معرفی زن به عنوان موجودی مطیع و معصوم و ضعیف را کاری «شریرانه» می‌دانست. و ویرجینیا وولف(1941-1882) نیز ضمن همسویی با آراء کرافت، معتقد بود که زنان باید نسبت به نادیده‌گرفته شدن و سرکوب‌شدن خواسته هایشان از‌ طریق سرخوشی مخرب «فرشته بودن» آگاه شوند. این باور در داستان اولیسه، با پشت‌کردن پنه‌لوپة قصه به خواست و انتظار روایت‌گر نخستینش، هومر، و نیز عدم وفاداری به شوهری که قرار است بیست سال نباشد، به ظهور می‌رسد. حتی اگر این شکستن قالب‌های تنگ و تحدیدکننده، منجر به فروپاشی اسطوره پنه‌لوپه شود.

و بدین ترتیب در اولیسه، جایگاه «پنه‌لوپه» به‌عنوان نماد «زن وفادار» در تمام طول تاریخ ادبیات، از هومر به این سو، شکسته می‌شود و در این بازنویسی مدرن، به‌رغم خواست روایت‌گر کهن اسطوره، پنه‌لوپه از پذیرش نقش خود به عنوان الگوی زن وفادار، شکیبا و معصوم در تاریخ، می‌گریزد و برای احیای زندگی خود و زنانگی اش، جسورانه تمام قالب‌های پیرامونش را درهم می‌شکند.

در دو روایت موازی دیگر که بازخوانی مدرن و مشابهی از متن هومر است، نیز همین دغدغه نویسنده دیده می‌شود. «سیما» که مرگ، شوهرش را از او گرفته و حالا نمی‌تواند هیچ مردی را به جای او بپذیرد، «باید» ترجیح دهد که همسر دوم مردی شود.  این «باید» از سوی دیگران، خانواده و عرف تعریف و تحمیل می‌شود. «وحیده» نیز بر اساس قراردادهای نانوشته و چارچوب‌های عرفی و سنتی، «باید» جوانیِ خود را به انتظار شوهر زندانی‌اش بگذراند. حال آنکه خواستِ او، ازدواج و تجربۀ زندگیِ دوباره است. این روایت‌های موازی، نشان از تکرار پنه‌لوپه‌ها دارد.

وضعیت این هر سه زن، یکسان است؛ و در واکنش به این موقعیت، سیما وسواس‌گونه شیشه پاک می‌کند و دوایر ابدی و مکرر را روی شیشه می‌چرخاند؛ وحیده تمایلش به تجربه دوبارة زندگی، آن هم نوعی زندگی امروزی و مدرن را در تقابل با خواست و الزامات دیگران می‌بیند و علاقه‌اش به دامن کوتاهِ تور دوزی شده و صفحه آشپزی مجله و مهمانی‌ها را «باید» که مخفی، اما زنده نگه دارد؛ و سرانجام، گرچه پنه‌لوپة اسطوره‌ای هومر برای گریز از خواستگاران و پایداری بر وفاداری‌اش، بیهوده و مکرر پارچه می‌بافد، اما پنه‌لوپة بازآفریده‌شده، قرائتِ تقدیری اسطوره را واژگونه می‌کند تا با فراروی از اسطوره، روایت جدیدی از آن نوشته شود.

در مجموع، باید اثر تازه شیوا مقانلو را به عنوان کاری شایسته توجه و ارزشمند ستود. به ویژه آنکه داستان‌های مجموعه «آن‌ها کم از ماهی‌ها نداشتند»، علاوه بر آن‌چه گفته شد، خوشبختانه از گرایش‌های معمولِ این سال‌های زنان داستان‌‌نویس ایرانی، که پرداختن به دغدغه‌های روزمره و دم‌دستی‌تر زنان – خانه‌دار یا فعال اجتماعی- و توقف در روزمرگی زندگی زنانه می‌باشد(آن هم عمدتاً با استفادۀ افراط‌گونه از زاویه دید «من راوی»)، فاصله گرفته است. ضمن آنکه، «آن‌ها کم از ماهی ها نداشتند» نسبت به اثر قبلی نویسنده، «دود مقدس» پیشرفتی محسوس و قابل توجه محسوب می‌شود.

 

این یادداشت، پیش از این، در شماره سوم نشریه داستان نامه منتشر شده است



 
یک پیشنهاد برای خواندن: ها کردن
ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۸  

... چه وضعی می شد. برعکس زندگی می کردیم و همین طور عقب عقب سر می کردیم تا جایی که از دنیا برویم. ولی این دفعه برعکس بود. مُردن مان این جوری می شد که وقتی مادرهایمان می فهمیدند که وقتش رسیده، خودشان با پای خودشان عقب عقب می رفتند بیمارستان و روی تخت دراز می کشیدند تا بچه ها بیایند  و بروند توی شکم شان. آن هم جوری که درست نه ماه طول می کشید تا دقیقاً همه چیز را فراموش کنند.

(تکه ای از داستان «مثلاً بازی» از کتاب «هاکردن»)

 

  «ها کردن» اثر پیمان هوشمندزاده، مجموعه ی چهار داستان کوتاه به هم پیوسته است که خواندنش بسیار لذتبخش است. در این یادداشت قصد نقد و بررسی این کتاب را ندارم و صرفاً می خواهم یک معرفی کوتاه و یک پیشنهاد جدی ارائه داده باشم.

کتاب پیمان هوشمندزاده، از چهار داستان : «یک بار هم شده سوسن گوش بده»، «مثلا بازی»، «سوراخ لحاف» و «هاکردن» تشکیل شده است که نویسنده در فرم روایت و تکنیک دست به ابتکاراتی زده که در کنار بهره گیری از طنز درخشان و لحن بسیار گیرا راوی داستان ها ( به ویژه در سه داستانی که به شیوه من-راوی روایت می شود) کار را بسیار ممتاز می سازد.

استفاده خلاقانه و هوشمندانه از فرم و تکنیک (حتی بهره گیری از زاویه دید کمتر استفاده شده ی «دوم شخص» در داستان سوراخ لحاف) کاملاً در خدمت محتوا بوده و بر خلاف برخی مجموعه داستان های تکنیک زده ی روزگار ما به هیچ وجه ادا و افه ی نابجا و نچسب نمی نماید. و همین همسویی فرم و محتوی، به شدت سطح کار را ارتقا داده است.

  در داستان های خواندنی این مجموعه، تنهایی و جدا افتادگی و سرگشتگی انسان معاصر شهری را می بینیم که ناتوان از برقراری ارتباط است.( و این بحران عدم ارتباط، فیلم قهوه ها و سیگارهای جیم جارموش را یادم می آورد). راوی یا همان شخصیت اصلی آنچنان در برقراری ارتباط ، با همسر، دوستان و همسایگان، درمانده است که به خطوط کف دستش و نیز به کامپیوترش شخصیت بخشیده است. خطوط شکل پرستوی کف دست او شده است همکلامش و کامپیوترش، فیروز خان!، بهترین دوست او.

  «هاکردن» یکی از بهترین مجموعه داستان های ایرانیست که در این سالهای اخیر منتشر شده و می توان با اطمینان و خیال جمع، آن را برای خواندن پیشنهاد کرد. و من این کار را می کنم:

«ها کردن» را حتما بخوانید. نوشته پیمان هوشمندزاده، انتشارات چشمه.



 
کتاب دوشنبه های داستان رونمایی شد
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٤  

در مراسم رونمایی کتاب «دوشنبه های داستان»، نقش کارگاه‌های داستان‌نویسی بررسی شد

سرویس گزارش و گفتگو، نشریه داستان نامه:

مراسم رونمایی کتاب «دوشنبه های داستان»، عصر دوشنبه اول آبان، با حضور شیوا مقانلو، احمد غلامی، میترا صادقی، جواد جزینی و جمعی از نویسندگان جوان در فرهنگسرای ارسباران برگزار شد.

در این نشست ابتدا یکی از داستان هایی که به دلیل نگرفتن مجوز از مجموعه حذف شده بود توسط نویسنده خوانده شد. سپس مصطفی علیزاده، گردآورنده کتاب ضمن ارائه گزارشی کوتاه از چگونگی آفرینش «دوشنبه های داستان»،‌ برگزاری جلسات نقد و بررسی داستان‌ها با حضور نویسنده را از اتفاقات نیک در روند تدوین این کتاب دانست که منجر به ارتقا سطح برخی داستان‌ها گردید. وی اظهار داشت که شکل‌گیری این جلسات نقد وبررسی، در کنار جلسات مستمر داستان‌خوانی دوشنبه‌های ارسباران، یکی از پایگاه‌های مهم و اثرگذار در آغاز‌به‌کار نشریه «داستان‌نامه» بوده است.

در ادامه این جلسه، احمد غلامی، داستان‌نویس و روزنامه نگار، به سختی‌هایی که نویسندگان متحمل می‌شوند اشاره کرد و ضمن برشمردن محاسن داستانهای این مجموعه، نویسندگان را به فرارفتن از مرحله کنونی و تلاش برای تجربه های تازه فراخواند. وی داستان های  کارگاهی را واجد نوعی محافظه‌کاری دانسته که فقط فقط برای آغاز راه مناسب است. غلامی چهارده نویسنده کتاب و سایر نویسندگان حاضر در جلسه را به گذشتن از قالب های متعارف و خلق آثاری تازه و منحصر به فرد و نوعی عصیانگری در خلق داستان دعوت نمود.

سپس شیوا مقانلو، داستان نویس و مترجم، اهمیت کارگروهیِ کارگاهی در شکل‌دادن به یک هنر صددرصد فردی، یعنی «نویسندگی»، قابل توجه دانست و گفت: «نباید به کارگاههای داستان‌نویسی این طور نگاه کرد که هر کس از آن خارج می‌شود، داستان‌نویس می‌شود. کارگاهها فقط فضای مناسب ایجاد می‌کند همچنان که دانشگاه نیز چنین می کند». مقانلو به جایگاه مهم و تاثیرگذار کارگاه‌های داستان نویسی اشاره نمود و افزود که کارگاه‌های داستان نویسی علاوه بر اینکه محملی برای آموختن از مدرس و آشنایی با مباحث تئوریک می باشند، جای خالی کلوب‌ها، محافل و نشست‌های داستان‌خوانی را نیز پر می کنند.  وی در بخش دوم سخنان خود، درباره تک‌تک داستان های این مجموعه، با مخاطب قرار دادن نویسنده اش، نکاتی را اشاره کرد که این دقت و توجه، بسیار مورد استقبال واقع شد.

میترا صادقی، نویسنده و منتقد، نیز در سخنانی کوتاه اظهار داشت که در کارگاه‌های داستان‌نویسی چیزی به نویسنده دیکته نمی‌شود بلکه نویسندگان جوان دست به تجربه‌های تازه می زنند. وی، داستان‌های این مجموعه مربوط به تجربه های سالهای قبل این نویسندگان است و داستانهای تازه اکثر این نویسندگان، پیشرفتی چشمگیر حتی نسبت به داستان های خوب چاپ‌شده در این مجموعه داشته است.

در ادامه، محمدجواد جزینی، مدرس داستان‌نویسی، ضمن اشاره به این نکته که در جلسه رونمایی، نقد انجام نمی‌شود و صرفاً جشن تولد اثر می باشد، اظهار داشت که به زودی جلسه نقد کتاب برگزار خواهد شد. وی «دوشنبه های داستان» را دومین اثر گروهی حاصل کارگاه‌های داستان‌نویسی ارسباران دانست و حمایت‌های بی‌شائبه و دلگرم کننده مدیریت فرهنگسرای ارسباران از ادبیات داستانی را ستود و شایسته تقدیر دانست.

در پایان نشست، مرتضی ظفرزاده، مدیریت فرهنگسرای ارسباران، در سخنانی کوتاه خبر تولد «دوشنبه های داستان» را خبری بسیار خوش دانست و با ذکر این نکته که کارکردن در عرصه فرهنگ و قلم به راه‌رفتن در میدان مین می ماند، نویسندگان مجموعه «دوشنبه های داستان» را به پایداری در راهی که آغاز نموده اند، فراخواند.

همچنین در حاشیه این نشست، مصطفی علیزاده، سردبیر داستان نامه، خبر از برگزاری جشنواره داستان کوتاه فرهنگسرای اخلاق، با همکاری نشریه «داستان نامه» داد و داستان نویسان را به ارسال آثار خود فراخواند.



 
رونمایی «دوشنبه های داستان» در ارسباران
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٩  

دوشنبه های داستان

خبر:
کتاب «دوشنبه های داستان» در فرهنگسرای ارسباران با حضور احمد غلامی و شیوا مقانلو رونمایی خواهد شد.
مجموعه داستان «دوشنبه های داستان» دربرگیرنده 21 داستان کوتاه، مینی‌مال و فلش فیکشن، به قلم 14 نفر از نویسندگان کارگاه داستان‌خوانی فرهنگسرای ارسباران است که به اهتمام مصطفی علیزاده گردآوری شده و انتشارات کارآفرین آن را به‌تازگی منتشر کرده است.
در مراسم رونمایی این کتاب که ساعت 16 روز دوشنبه اول آبان، با حضور داستان نویسان و منتقدانی همچون جواد جزینی(مدیر مدرسه داستان و مدرس داستان‌نویسی)، میترا صادقی(نویسنده «آمده بودی برای خداحافظی» ) نازنین جودت، آریا یعقوب زاده، تحریریه نشریه «داستان نامه» و جمعی دیگر از نویسندگان برگزار خواهد شد، احمد غلامی و شیوا مقانلو درباره کتاب سخنرانی خواهند نمود.

در کتاب «دوشنبه های داستان» داستانهایی از مصطفی علیزاده، افسانه احمدی، آزاده حسینی، زهره مسکنی، نسترن صادقی، علیرضا شهبازین، سوسن شریفی می‌خوانیم. مینو ظهوریان، متین آزادمنش، رویا یعقوبی، نیره سوری، مونا رامشک، سید محمود حسینی و شهین حسنی نویسندگان دیگر این مجموعه هستند.

در خبرگزاری ها:

ایسنا

مهر

سایت ارسباران



 
مرگ در می زند-وودی آلن
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٠  

داستانهایی که باید خواند-1

داستان ها(و درکل، همه کارها)ی وودی آلن را، با آن دیالوگ های ظریف و زیرکانه اش دوست دارم. طنز گسترده شده بر تار و پود نوشته های وودی آلن، طنز گیرایی است؛ جذاب، شیرین و تکان دهنده؛ در همان لحظه که حال ما را خوش می کند، می تواند با پیش کشیدن و طرح مسائل عمیق و فلسفی، حتی حالمان را بگیرد.

پیشنهاد می کنم اگر از وودی آلن چیزی نخوانده اید، مجموعه داستان «مرگ در می زند» را بخوانید. ترجمه محمدیعقوبی، انتشارات چشمه. من برای دوستان کتاب خوانم همیشه  این توصیه را داشته ام. و به آنها که خیلی دوستشان دارم، این کتاب را هدیه داده ام. (مگه نه رفقا؟!) به نظرم اکثر داستان های این مجموعه بسیار درخشانند و برخی داستان ها در حد شاهکار: اپیزود کوگل ماس، زنده باد وارگاس، مرگ در می زند،اعترافات یک سارق مادرزاد، ماجرای حلقه خودفروشان ادبی و....

فکر کنم با اینکه بسیار پیش تر از زمان نگارش داستان «قبل از خودکشی حرفهای نگفته ات را بنویس»، «مرگ در می زند» را خوانده بودم، اما بی آنکه متوجه باشم به شدت تحت تاثیر فضای این داستان وودی آلن، داستانم را نوشتم. اصلاً معتقدم که وقتی که داستانهای وودی آلن توی ذهن، خوش می نشیند، دیگر با این تاثیرِ سنجاق شده بر ذهن، کاری نمی شود کرد. تمام است!

وقتی داستان مرگ در می زند(که در واقع نمایشنامه است) را می خوانی، انگار توی یک جهان دیگر می افتی. جهانی که در آن، پذیرش این باور ممکن و شدنی است که با مرگ هم می توان بازی کرد؛ می توان حواسش را پرت کرد؛ و می توان شکستش داد. چه نگاه جالبی به مرگ می توان داشت: «مرگ دست و پا چلفتی»! و این شوخی با مرگ (عجب پاردوکسی! شوخی با یکی از جدی ترین پدیده ها و دغدغه های آدمی) فضایی لوده و دیالوگ هایی ساده و تا حدی ابلهانه را می طلبد که وودی آلن به بهترین شکل آن را درآورده است.

 

 

 

 

 

 

دو تکه از داستان (نمایشنامه) «مرگ در می زند»:

 

... نات، مات و مبهوت نگاه می‌کند: شما کی هستی؟

مرگ: مرگ.

نات: کی؟

مرگ:  ببینم ـ می‌شه بشینم؟ کم مونده بود گردنم بشکنه. مثل برگ دارم می‌لرزم.

نات: شما کی هستی؟

مرگ: عرض کردم که مرگ. ببینم، یه لیوان آب پیدا می‌شه؟

نات: مرگ؟ منظورت چیه مرگ؟

مرگ: تو چته؟ مگه لباس سیاه و صورت سفیدم رو نمی‌بینی؟

نات: چرا.

مرگ: ببینم امشب شب جشن قدیسی ـ چیزی یه؟

نات: نه.

مرگ: پس من مرگ ام دیگه. حالا می‌شه یه لیوان آب ـ یا آب معدنی ای ـ چیزی ـ بهم بدی؟

نات: این یه جور شوخی یه...؟

مرگ: شوخی چیه؟ مگه پنجاه وهفت سالت نیست؟ مگه تو نات اکرمن نیستی؟ شماره‌ی 118، خیابون پاسیفیک؟ مگه این که گم کرده باشم ـ احضارنامه رو کجا گذاشتم؟

     (جیب‌هایش را می‌گردد و سرانجام برگه‌ی آدرس داری در می آورد. ظاهراً آن را کنترل می‌کند.)

نات: از من چی می‌خوای؟

مرگ: چی می‌خوام؟ فکر می‌کنی چی می‌خوام؟

نات: حتماً شوخیت گرفته. من کاملاً سرحال و سالم‌ام.

مرگ: ( بی اعتنا ) آ – هان. (به دوروبر نگاه می کند.) جای خوشگلیه. خودت درستش کردی؟

نات: یه دکوراتور داشتیم، اما خودمون هم باهاش کار کردیم.

مرگ: (به عکسی روی دیوار نگاه می‌کند.) من از این بچه‌های چشم درشت خوشم می‌آد.

نات: من فعلاً نمی‌خوام برم.

مرگ: نمی‌خوایی بری؟! تو رو خدا شروع نکن که حالش رو ندارم....

 × × ×

 ... نات: دو امتیاز. من تموم کردم. تو چی داری؟

مرگ: دست من رو نگو که خیلی خیطه.

نات: پر از پیک هم هست.

مرگ: از بس ور زدی تو.

     ( از نو ورق پخش می‌شود و ادامه می دهند.)

نات: منظورت چی بود گفتی اولین کارته؟

مرگ: چه منظوری می‌توانم داشته باشم؟

نات: یعنی می‌خوایی بگی ـ که قبلاً کسی نرفته؟

مرگ: معلومه که خیلی‌ها رفته‌ند. اما من نبردمشون.

نات: پس کی برده؟

مرگ: اون‌های دیگه.

نات: مگه اون‌های دیگه‌ای هم هستند؟

مرگ: معلومه. هر کی به شیوه‌ی خاص خودش می‌ره.

نات: این رو نمی‌دونستم.

مرگ: چرا تو باید بدونی؟ مگه تو کی هستی؟

نات: یعنی چی که من کی هستم؟ یعنی من هیچی نیستم؟ ...



 
از وسوسه هایی برای نوشتن(1) - «همه افق»
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱  

وقتی بعضی قصه های نویسندگانی را که حالا اسم و رسمی پیدا کرده اند و قصه هایشان را ناشرین مهم و برجسته چاپ می کنند، می خوانم، عجیب اعتماد به نفس پیدا می کنم!

با خودم می گویم که همه این 6-7 کتاب سرکار خانم یا جناب آقای نویسنده از این جنس قصه هاست!؟ بعد فکر می کنم که نه! آن یکی کتاب و آن دیگری کلی جایزه برده است و فان رمانش مورد توجه منتقدان قرار گرفته و چه و چه!  بعد بی خیال آثار نویسنده مذکور می شوم و ترجیح می دهم که فکر کنم که: «پس من هم می توانم !» و شروع می کنم به نوشتن داستان!

بعضی وقت ها، بعضی نویسنده ها با خواندن آثار مهم و قوی داستانی تحریک به نوشتن می شوند. و

بعضی وقت ها ، بعضی نویسنده ها با خواندن قصه های درب و داغان نویسنده هایی که نامشان  را با 5-6 اثر به ما شناسانده اند و عنوان پر طمطراق «داستان نویس» را یدک می کشند. و

بعضی نویسنده ها هم در هر دو صورت تحریک و وسوسه به نوشتن می شوند؛ این بعضی ها اساساً دنبال بهانه می گردند تا بنویسند.

 * * *

دیروز «همه ی افق» خانم فریبا وفی را خواندم. مجموعه ای متشکل از 8 داستان کوتاه. من تا پیش از این کتاب، هیچ اطلاعاتی درباره زندگی شخصی ایشان نداشتم. (زندگی شخصی، نه حرفه ای. وگرنه موفقیت های رمان های پرنده من و در رویای تبت و جوایزی که این دو رمان برده اند را اهالی داستان می دانند). اما وقتی قصه های این مجموعه را خواندم حدس زدم که: 1- خانم وفی احتمالا بین 40 تا 50 ساله است. 2- قطعاً و حتماً ایشان از شهرستان به تهران مهاجرت کرده اند. (در چند تا از قصه ها راوی یا قصد مهاجرت به تهران را دارد یا مهاجرت کرده است!) 3- به احتمال بسیار زیاد، از تبریز به تهران آمده اند. و یکی دو نکته دیگر که نمی گویم. بعداً‌ که در اینترنت نام ایشان را جستجو کردم، دیدم اشتباه نکرده ام ابدا.

قصه های مجموعه «همه ی افق» را که می خواندم از پرگویی و پراکنده گویی نویسنده، اول تعجب کردم و بعد کلافه شدم. ظاهرا نویسنده اصلاً توجهی به تکنیک های روایت و قواعد داستان کوتاه مدرن نداشته و تا دلش خواسته در یک داستان کوتاه، از «همه جا» حرف زده. البته یکی دو داستان این مجموعه استثناست. قصه های «بعد از پایان و بازار طلا» از این حیث متفاوتند با بقیه قصه های مجموعه.

به نظرم هیچ کدام از قصه های این کتاب، به جز داستان «بعد از پایان»، در خاطره و یاد ما-به عنوان خواننده- نمی ماند. اگر بتوانیم و حوصله کنیم که قصه ها را تمام کنیم. آن «قصه» با به پایان رسیدن خواندنش، برای ما «تمام» می شود و دیگر در ذهن نمی ماند. اساساً دلیلی وجود ندارد که قصه های «همه افق» در ذهن و یاد بماند. در این قصه ها هیچ چیز جدیدی عرضه نشده است. شخصیت هایی ارائه شده که تیپ هستند و نه شخصیت و در حد همان تیپ می مانند. دغدغه های زن ایرانی بیان شده که بارها شنیده و خوانده ایم (و تلاشی هم برای به شیوه ی متفاوت گفتن این دغدغه ها هم نشده). فضایی ساخته شده که خسته شده ایم بس که بارها دیده ایم و ... .

در عمده ی این قصه ها عنصر ایجاز اساساً ‌بی معناست. شاید قلم نویسنده این مجموعه با این «از همه جا» و «زیاد» حرف زدن، مناسب رمان نویسی باشد تا داستان کوتاه نویسی.

این کتاب را که می خواندم، فکر کردم که زنانه نوشتن لابد می طلبد که این گونه داستان کوتاه هایی نوشته شود. بعد یاد مجموعه داستان ها «آمده بودی برای خداحافظی» میترا صادقی و «بازی عروس داماد» بلقیس سلیمانی افتادم. و حرفی را که در ذهنم زده بودم، پس گرفتم!

راستش را بخواهید، من دو قصه ی کتاب 90صفحه ای «همه افق» را ناتمام گذاشتم و حوصله نکردم بخوانم. به شما هم توصیه نمیکنم که این مجموعه را بخوانید. اما از حق نگذریم یکی دو قصه اش بد نبود.



 
جلسه نقد!...نقدِ نقد
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٠  

عصر چهارشنبه در جلسه نقد و بررسی کتاب ‍«یک شیوه برای رمان نویسی» نوشته ی حسین سناپور، از سری جلسات «نقدچهارشنبه» در دفتر نشر عصر روشن شرکت کردم و چند نکته بسیار مهم و تامل برانگیز بر من روشن شد.

اول آنکه تقریباً همه سخنرانانی که پشت میکروفون قرار گرفتند و نیز آنهایی که پشت میکروفون قرار نگرفتند و اظهارنظر کردند به این نکته ظریف اشاره کردند – والبته بسیار تاکید کردند- که: در این کتاب فقط یک شیوه برای رمان نویسی ارائه شده و نه دو شیوه یا بیشتر!

خوب شد که صاحب نظران و منتقدین خوب ما بر این نکته تاکید نمودند وگرنه ما که لابد دو سه صفحه اول کتاب را نخوانده بودیم و نمی دانستیم که نویسنده به طور مشخص به این نکته اشاره کرده است.

دوم- توانایی های منتقدان ایرانی بر من روشن شد و دریافتم که بخش قابل توجهی از منتقدان ما اصلاً نیازی ندارند کتابی را بخوانند تا درباره اش صحبت کنند یا در جلسه نقدش شرکت کنند. کافیست موضوع و نام کتاب را بدانند و به فهرستش نگاهی بیاندازند و احتمالا دو-سه صفحه ای از کتاب(ترجیحاً صفحات نخست) را بخوانند. همین؛ تمام است. حالا این صاجب نظران آماده اند تا در جلسه نقد آن کتاب ساعت ها صحبت کنند!

سوم- نکته جالب آنکه ظاهرا نویسندگان و منتقدان ما دچار کمبود جلسات تخصصی و غیرتخصصی(!) برای بیان نظرات خود هستند.(این رو به خدا جدی گفتم! و به نظرم حق هم دارند) از این روست که مترصد فرصتی هستند تا جلسه ای برای نقد کتابی ترتیب داده شود و بیایند. میدانی فراهم شود تا گویی بزنند. وقتی آمدند از همه جا حرف خواهند زد. حتی اگر لازم شود از در و دیوار هم. بعد هم اگر فرصت شد راجع به کتاب چند جمله ای خواهند گفت. البته روش درست تر ظاهرا آنست که آغاز سخن خود را با یکی دو جمله درباره کتاب شروع کنند و بعد بزنند به آن صحرایی که می خواهند و در آخر کلام خود، باز یکی دو جمله ای درباره کتاب بگویند.

قسمت عمده ای از مطالب طرح شده در این جلسه را می شد در هر جلسه مربوط به ادبیات داستانی، چه کتاب داستان باشد چه تئوری و یا هرچیز دیگر مطرح کرد.

چهارم- من تا حالا فکر می کردم که مدیریت چنین جلساتی یعنی هدایت بحث در مسیر درست و مرتبط با موضوع از پیش اعلام شده. اما ظاهراً مدیریت این جلسه نه تنها اهتمامی به هدایت بحث ها نداشت، بلکه با طرح سوالاتی در لابلای  صحبت های حاشیه ای، در هرچه بیشتر به حاشیه کشیده شدن بحث ها نقشی موثر و ستودنی داشت!

تنها فرد حاضر در جلسه که نویسنده نبود، به نحوه مدیریت جلسه و پرداختن به مباحث حاشیه و نپرداختن به خود کتاب اعتراض کرد که خداوند خیرش دهد. از آن پس جلسه جایگاه واقعی خود را پیدا کرد.

محمدحسن شهسواری که از ابتدای جلسه سکوت کرده بود، فکر کنم کلافه شد و بالاخره آمد پشت میکروفون و دقایقی درباره خود کتاب و مطالب مرتبط با رمان نویسی صحبت کرد و بعد هم نوبت نویسنده شد. و حسین سناپور هم درباره کتابش و رمان نویسی دقایقی حرف زد.

چندبار آرزو کردم که ای کاش کاری برایم پیش آمده بود و مجبور شده بودم که فقط 30-40 دقیقه پایانی جلسه حاضر باشم. حسنش این بود که نزدیک دو ساعت از عمرم را نجات داده بودم.



 
مسخ و پروانه شدن
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٦  

«یک روز صبح، همین که گرگور سامسا از خواب آشفته ای پرید، در رختخواب خود به حشره تمام عیار عجیبی مبدل شده بود.»

این جمله مشهور در ادبیات داستانی را آنها که «مسخ» کافکا را خوانده باشند، خوب می شناسند. خطوط آغازین این شاهکار کافکا را که می خوانیم، شاید دلمان برای گرگور سامسا می سوزد. یعنی لابد پیش خودمان فکر می کنیم که گرگور از اینکه می بیند تبدیل به حشره بزرگی شده چه حسی داشته. و اگر ما به جای گرگور بودیم، چه می شد!؟

این چه مسخی است که گریبان گرگور بیچاره را گرفته !؟ نه ترکیبی شیمیایی نوشیده شده و نه سحر و جادویی در کار بوده است. و نه پای هیچ نیروی فوق بشری دیگر. مسخ با یک اتفاق ساده و روزمره آمده است؛ یعنی «صبح که از خواب بیدار می شود»- مثل هر روز. آیا در این لحظه و این صبح است که گرگور مسخ شده است یا در این لحظه و این صبح «فهمیده است» که مسخ شده؟

آیا فقط گرگور و آن هم فقط در قصه مسخ می شود؟ آیا «گرگور»های دیگری هم هستند که گرچه هنوز به سوسک یا هر حشره عظیم الجثه دیگری تبدیل نشده اند، اما مسخ شده باشند؟ آیا انسانیتشان و انسجام روانی آنها هنوز پابرجا و استوار است؟  شاید روند از هم گسیختگی شان تدریجی در جریان است. یا نه؛ شاید مسخ صورت پذیرفته و می پذیرد. اما به شکلی دیگر؛ به شکلی غیر از حشره غول پیکر.

اینها سوالاتی است که در سه باری که مسخ را خوانده ام و در اوقاتی که به آن فکر می کنم در ذهنم یکی یکی می چرخند. به آدم هایی فکر می کنم که بدون آنکه به حشره تغییرشکل پیدا کرده باشند، استحاله شده اند. به گرگورها. نمی دانم که آیا من هم در حال استحاله هستم یا نه.

«مسخ» کافکا را اگر نخوانده اید، حتما بخوانید. حالا یا با ترجمه صادق هدایت یا ترجمه فرزانه طاهری، فرق چندانی نمی کند. ولی حتما بخوانید.

* * *

 محمدجواد جزینی در آخرین مجموعه خود، «کسی برای قاطر مرده گریه نمی کند»، داستانی دارد به نام «مرد و پروانه». ورای بحثهای فنی، این قصه از جهتی برایم بسیار جالب و تامل برانگیز است. «مرد و پروانه» دوباره ذهنم را درگیر مساله مسخ می کند.

اینکه یک «مرد» پروانه شده باشد، آیا مسخ است؟ یا درست تر بگویم: اینکه یک«پروانه» تبدیل به یک مرد شود، آیا مسخ شده است یا نوعی دگردیسی رخ داده است؟ «پروانه» بودن بهتر است یا «مرد» بودن – انسان بودن؟

مرز رویاهای «انسان»ی که روی تخته شکسته ای در دریای طوفانی قرار دارد، با واقعیت کجاست؟ آیا مرز روشنی به واقع می توان برای آن قائل شد؟ اینکه در رویا ببیند پروانه است و در بیداری انسان باشد، ( یا حتی برعکس!) یعنی چه؟ آیا باید نیم نگاهی به عقیده فروید و یونگ داشته باشیم که : رویاها افشاگر ذهن ناخوانده ما هستند ؟ یعنی پروانگی، ناخودآگاه فروخفته ماست؟ آخر مگر نه اینست که «رها بودن» در خودآگاه ما هم حضور دارد!؟

آیا وقتی آن سوار بر تخته پاره اسیر طوفان فکر می کند که از جهان رویا به جهان هوشیاری و حقیقت بازگشته ،کاملا بازگشته؟ هیچ نشانی از آن فراواقعیت باقی نمانده است؟ پس چرا هنوز مرد جداشده از پروانگی، نیمه دیگر زندگی خود را پروانه می بیند؟پس قضیه کرک ها چیست؟ ایا از واقعیت به دنیای رویا افتاده؟ پروانه بودن حقیقت است؟!

باید با نویسنده قصه «مرد و پروانه» که داستان نویسی را از او آموخته ام، کمی گپ بزنم؛ گفتگوی استاد و شاگرد. شاید بخشی از این پرسش ها، روشن شود و یا شاید پرسشهای جدید هم متولد شوند!

* * *

قرار است چهارشنبه  27 مهر، در محل کتاب سرای روشن، جلسه نقد داستان های مجموعه «کسی برای قاطر مرده گریه نمی کند» برگزار شود.

 در این نشست، نویسنده اثر و تعدادی از نویسندگان و منتقدان ادبی از جمله: محمد حسینی، ابراهیم مهدیزاده، پوریا فلاح، هادی نودهی، قباد آذر آئین، میترا صادقی، مرد علی مرادی و ... حضور خواهند داشت.

روز خوبی خواهد بود با شنیدن و گفتن درباره قصه های شنیدنی محمدجواد جزینی.

 

لینک خبر جلسه نقد:

خبرگزاری کتاب ایران  و   سایت «نقد چهارشنبه»