چند سطر پریشان!
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۱  

این روزها که حال نوشتن و جمعیت خاطری نیست، اگر چیزی هم نوشته شود، لاجرم مشوش و پریشان خواهد بود. حتی لحن قلم و سیاق کلام نیز از جنسی دیگر می شود. مثل همین یادداشت که به ضرورت نوشته شده و پریشان ( و البته تا حدی ، شخصی) است. ضرورتش هم رهایی از انجماد و جلوگیری از خشکی قلم است و نه چیز دیگر.

1- مدتیست که درگیر کاری شده ام  و در هفته های آتی این مشغولیت، دوچندان نیز خواهد شد. یکی دو برنامه ای را که از پیش در نظر داشتم برای این ماهها، فعلا کنار گذاشته ام. اما سخت مانده ام که با این کمبود وقت، از بین دو علاقمندی و دلبستگی ام کدام را کنار بگذارم- البته برای مدتی. داستان و داستان نویسی را یا خمر کهن را؟ چه سخت!  همیشه آدمی بوده و این انتخاب هایش که سخت و نشدنی ست.

2-  دو-سه  روز پیش دوستی گفت: «چرا موهایت را کوتاه کردی؟ تازه ریخت هنری پیدا کرده بودی!» اول، کلی تعجب کردم که: ای بابا کجای ریخت ما هنری شده بود! و بعد نمی دانی چقدر خوشحال شدم وقتی فهمیدم که ریخت هنرمندانه (به قول آن دوست- وگرنه جز موی بلند و آشفته چیز دیگری در کار نبود) را بهم ریخته ام. حالم بهم می خورد از این اداهای هنری- روشنفکری. موی بلند و پریشان، ریش کوتاه نشده، شال گردن های بلند و چندمتری و از این جور چیزها را می گویم که همه تان خوب می شناسید.

3- در چند روز گذشته دو فیلم خوب از وودی آلن دیدم. «ویکی کریستینا بارسلونا» و «شوهران و همسران» را. اولی، از کارهای تازه وودی آلن است و به مساله «عشق – هوس» می پردازد که لذت بردم از دیدنش. آن یکی دیگر، تقریبا 20 سال پیش ساخته شده و از همان دغدغه همیشگی وودی آلن مایه می گیرد: روابط زن-مرد؛ ‌زوج ها و کاویدن ریشه های روانی عدم ارتباط ها. فیلم دیالوگ محور است و شاید به مذاق همه خوش نیاید.

4- دوست داشتم مطالعه و بحث و کاوش در باب مرگ را که تازه آغاز کرده بودم، ادامه می دادم. زمینه های بحث و گفتگو را با چند تا از دوستان فراهم کرده بودیم. اما ای دریغ که فعلا مشغولیت ها مجال و فرصتی نمی دهد. اصلا ً، چقدر فرصت ما برای زندگی کم است؛ حتی آن اندازه نیست که با خیال راحت و خاطر آسوده، در باب مرگ بیندیشیم و بدانیم؟

5- ماجرای این اتفاق غیراخلاقی فوتبال ما هم که این روزها در هر جمعی نقل می شود و در اینترنت نیز، به نظرم با توجه به وضعیت فرهنگی-اخلاقی رو به انحطاط جامعه مان، اتفاق چندان غریبی نبوده-گرچه بسیار زشت بوده است. بالاخره «همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید»!

6- بعد از یک دوره ای که جنس قصه هایم متفاوت شده بود، حالا دوباره جنس قصه هایم کاروری شده. (گفتم: جنسش. نگویید که فلانی با تشابه و مقایسه خودش با کارور، کارت تبریک برای خود می فرستد و پپسی باز می کند!) لابد باید تحلیل روانشناختی کنم خودم را که چرا!؟

7- این روزهای پاییز زده ی آبان، انگار قرار نیست شیرین شود. اصلاً در این سالهای اخیر، ماه آبان، ‌همیشه برایم عجیب و پرحادثه بوده. خاطره خوشی از آبان ندارم. بگذرد زودتر این روزهای باقیمانده!