دلتنگی
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۸  

 

دلم تنگ است...

دلم هوای آن شبِ درکه را کرده که با بچه ها رفته بودیم؛ بعد از افطاری خمرکهن. تا نزدیکای صبح حرف زدیم و خوردیم و تو مدام می گفتی «شما ایرانی ها چقدر می خورید!»

دلم هوای آن غروب پارک را کرده با نان و پنیر و انگوری که افطاری خوردیم. همان غروبی که جمع شده بودیم برای برنامه ریزی سفر؛ با رضا و حسین.

دلم هوای آن شبی را کرده که تا نیمه هایش گپ زدیم. موزیک بادالامنتی را می شنیدیم و تو یادداشت مقدمه راهنمای سفرمان را می نوشتی و من نگاهت می کردم.

دلم هوای شب درکه را کرده و زغال اخته هایی را که تا حواست نبود، دزدکی می خوردم و تو هی می زدی که «نخور مصطفی! خوب نیست برات... تو انجیر بخور!» همان شبی که کلی استخوان به جای گوشت ریختند توی دیزی و بهمان قالب کردند!

دلم هوای عصر کاشان را کرده؛ باغ فین. آن گوشه‌ی دنج حمام بود و آوازی که زمزمه می کردی:

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود...

شکاف شیشه بود و اسکناس هایی که از لای آن انداخته بودند برای مجسمه ها!

دلم هوای آن عصر اصفهان را کرده. مسجد جامع را می گویم. آن میز و صندلی های خاک گرفته اش را نشان کردیم که جلسه ای را همانجا برگزار کنیم! همه بودند. حتی قطره و سوگند هم.

دلم هوای شب کاشان را کرده که از خستگی خوابیده بودی و دلم نمی آمد برای شام بیدارت کنم. بیدار هم که شدی، تا ساعتی گیج می زدی و انگار توی عالمی دیگر بودی. همان شب که تا نزدیکای صبح بیدار بودیم با امین و رضا و مرتضی و آن شبحی که در خواب راه می رفت!

دلم هوای آن روز به یادماندنی ابیانه را کرده که مدام بهت زنگ می زدم که «کجایید؟» و تو که قلاب گرفته بودی – شاید برای رضا – که میوه میچید! مدام می گفتی:«چند دقیقه دیگه اونجاییم!» و چند دقیقه دیگه اونجا نبودی!

دلم هوای آن شب اصفهان را کرده که می خواستیم دم در خانه ات بساط کنیم و نمی گذاشتی! تا رفتیم و آن گوشه دنج را پیدا کردیم که تو حرف بزنی برایمان. همان شب تخت فولاد را می گویم.

دلم هوای آن شبی را کرده که خنکای فرحزاد را با چای و گردو و غزل گرم کردیم. هوای شیطنت های آن شب تو. و فالوده-بستنی سرد آن شب. و شب بیداری مان

دلم هوای دیزی خوری توی قهوه خانه سنتی را کرده؛ آن پنجشنبة آخر را می گویم. چقدر دلم می خواست با دوربین موبایلت سر فراغت عکس می انداختم و تو حواست نباشد! اما حواست بود!

دلم هوای آن شب آخر را کرده؛ شام آخر را می گویم: شیرین پلو! مثل دفعه قبلش شیرین نبود. ته مزه ای تلخ داشت. تلخی شام آخر را!

 دلم هوای خنده هایت را کرده... دلم هوای آرامشت را کرده... دلم هوای شعرخواندن هایت را کرده.. دلم هوایت را کرده... دلم...

* * *

دلم گرفته بود. دست و دلم به هیچ کار – حتی نوشتن هم- نمی رفت. گفتم چندخطی از دلتنگی هایم بگویم. شاید کمی دلم باز شود.

چند تا از دوستان خوب و خوانندگان وبلاگ برایم پیغام گذاشتند که فلانی چرا خاموشی و سکوت کرده ای؟ علت خاموشی این روزها را گفتم و از لطف این دوستان مهربان هم ممنونم.