جمعه ی خلوت درکه!
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۸  

ساعت 6 صبح بود که فریادهای «بلند شید...یااله...بیا بیرون..بجنب بینم...» از خواب به بیداری کشانیدمان. تکان های پیاپی چادر، دیگر کاملا بیدارمان کرد. زلزله هم چنین تکان و لرزی نداشت. سرمان را که از چادر بیرون آوردیم، 7-8 نفری، شاید هم بیشتر، مامور سیاهپوش با اسلحه و دستبند دور مان را گرفته بودند؛عده ای دور چادر را ، و عده ای هم دور زیرانداز بچه هایی که بیرون خوابیده بودند را.

اول که با فریادهای بیرون از چادر از خواب بیدار شدم و چشم باز کردم، دیدم دو سه نفر سیاهپوش کله شان را توی چادر کرده اند و نگاهمان می کنند، فکر کردم راهزنند. بعد فهمیدم که نه، شکر خدا برادران ارزشی و ماموران دلاور نیروی انتظامی هستند.

چند تایی عکس از چادر و بساطمان هم انداختند و ظاهرا مقادیری از خوراکیجات باقیمانده از دیشب را هم معدوم و منهدم نموده بودند.  دستوری صریح و روشن توسط هر 7-8 نفرشان ،پیاپی، صادر می شد که : « یااله .. جمع کنید برید پایین» و ما هم جمع کردیم و گیج و بهت زده راه افتادیم طرف پایین. با زبان روزه که حالا از شوکی که وارد شده بود، دهانمان خشک شده بود.

توی راه چند چادری دیدیم که برچیده شده بودند و صاحبانشان مثل ما مبهوت و معترض بودند. آنهایی که بالا می آمدند، هر یک چیزی می گفتند و اعتراض می کردند و گاه مسخره می کردند. طنز تلخ . سیاهی بود.

زن و شوهری که بالا می آمدند گفتند که آن پایین، مردم را می گردند تا  کسی بطری آبی یا تکه نانی با خود همراه نداشته باشد. زن دیگری می گفت که اجازه نمی داده اند که بالا بیاید و او از راه رودخانه و دزدکی بالا آمده. مردی که با دو بچه کوچکش آمده بود، می گفت که بچه ها را هم می گردند حتی.(بچه های زیر سن بلوغ را!) مرد دیگری به همراهش می گفت که پس این «لا اکراه فی الدین» یعنی چه!؟ و مرد میانسالی به یکی از مامورانی که توی کوه مثل مور و ملخ ریخته بودند، گفت:جوانهای مردم معتاد شوند بهتر از آنست که تفریح و ورزش کنند» و مامور هیچ نگفت و خندید.

ما ده نفر پایین که می رفتیم، همه این ها را می شنیدم و تاسف می خوردیم. البته نمی خواستیم که عیش دیشب مان منغص شود؛ پس گاه به طنز می گرفتیم اوضاع را و می خندیدیم. دوستی می گفت دیر نباشد روزی که در ماه رمضان ، صاحبان مشاغل سیاه(و کثیف!) گوشه میدان ها به جای آنکه بگویند«سی دی عکس پاسور... سی دی سی دی سی دی پاسور» بگویند «چیپس چیپس چیپس ، آب معدنی،چیپس،چیپس،چیپس» و خندیدم. خندیدم به آینده مان. و آمران به معروف( با اسلحه) و ناهیان از منکر نابخشودنی کوه نوردی( با دستبند و باتوم) در کوه پراکنده بودند. و نیز در میدان درکه و پایینتر از آن که گشت بازرسی راه انداخته بودند تا کوله ها را بگردند. خلوت ترین جمعه ی درکه را دیدیم ما.

***

شب گذشته بعد از جلسه خمر کهن و افطاری با چندتایی از دوستان رفتیم درکه. داود سوال و بحثی را مطرح کرد و تا دو-سه  نیمه شب گپ زدیم. بعد دو تا از دوستان رفتند و با چندتایی دیگر از دوستان که تازه آمده بودند،گپ و گفتگو داشتیم. تا سحر. حوالی 5 صبح خواستیم بخوابیم. 6 نفر در یک چادر 4 نفره. موقعیت طنزی بود و یوگای خنده منصور بنانی تا دقایقی خواب را از سرمان پراند. بیچاره رضا که زیر دست و پا خوابید!

نیم یا شاید یک ساعتی بود خوابیده بودیم که ماموران سیاهپوش آمدند. خیر مقدم!