آوازی که خوانده نشد
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٤  

افطار که می کردیم چندتایی از بچه قورباغه ها از رودخانه کوچک کنارمان پریدند و آمدند طرف ما. حتی یکی شان که خونگرم تر و اجتماعی تر بود، آمد توی سفره مان. هیچی نخورد. نه نان، نه پنیر و نه حتی انگور. اما آداب معاشرت را خوب می دانست. آمده بود تا در کنارش افطار به ما بیشتر بچسبد.

پس، وقتی می گویم قورباغه ها را دوست دارم، نگویید چرا؟ 

 

قورباغه ها اما ساکت بودند. نخواندند. دریغ از یک قطعه، یک غزل آواز، یک ترانه. هیچ نخواندند.

وقتی طاق باز رو به آسمان پرستاره شب دراز کشیده بودیم و زل زده بودیم به چراغ های بی شمار آسمان و شهاب هایی که یکی یکی می آمدند و و در صفحه تیره آسمان خودی نشان می دادند، بهترین موسیقی، صدای آب بود، که بود. و بهترین آواز، صدای قورباغه ها بود، که نبود!

حتما بهشان برخورده -ناراحت شده اند، از این که قصه شان کرده ام. از این که گفته ام: من آواز قورباغه ها را می فهمم!

 

«من آواز قورباغه ها را می فهمم!» نام داستانی است که پیشتر نوشته ام