برگی از سفر- پنج: حرکت به سوی قونیه
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٩  

صبح هفتم فروردین

هنوز 5 صبح نشده که محسن در اتاق را می زند که: برخیز ای مصطفی! شال و کلاه می کنم که آماده هماهنگی های حرکت شویم. محسن متعجب است که چرا هنوز کسی از بچه ها نیامده. می گوید: خواب مانده اند!  نگاهم به ساعت لابی هتل می افتد: 4:45 ! تازه متوجه می شویم که آقا محسن در کل روزهای سفر، مثل امروز، یک ساعت جلو بوده است. خوب شد که به اتاق های بچه ها زنگ نزدم. می رویم تا یک ساعت دیگر برگردیم.

 

حرکت به سوی قونیه؛ با عشق

مدیر آژانس که بدجوری از ضربه محکم ما ( که از ورود حدود یک میلیون تومان ناقابل به جیبش جلوگیری شده) خشمگین شده،  اتوبوسی برای ما فرستاده که مشابهش در کل ترکیه شاید چندتایی پیداشود. آن هم با فقط یک راننده! اما ما خم به ابرو نمی آوریم. تازه یاد گرفته ایم که چه باید کرد. به طرف قونیه راه می افتیم با عشق و شور ! دکتر بنانی چند بیت شعری سروده درباره خمرکهن و قونیه و بیانی و ...؛ می خواند؛ از طنزش لذت می بریم.

در بیابان گر به شوق قونیه خواهی زد قدم/ سرزنش ها گر کند خار «بیانی» غم مخور

 

توی مسیر، جایی کنار رستوران و استراحتگاهی توقف می کنیم. صبحانه «پک شده» را که تهیه اش از افتخارات مهرداد (راهنمای تور!) است،باز می کنیم، ببینیم چه هست! جالبه؛ از آن همه اطعمه جورواجور و رنگارنگ روی میز صبحانه هتل، سهم ما اینست: نصف کف دست نان، دو بند انگشت پنیر و کره، یک عدد گوجه فرنگی و تکه ای کالباس - به قاعده بزرگتر از یک سکه و برشی از یک خیار! خوب است که خودمان کیک و چای هم داریم!

بعد از صبحانه دوباره راه می افتیم. فرهاد که با شنیدن چند بیتی که دکتر  بنانی سروده، طبع شعرش جوشش کرده،  اطلاعاتی از ما می گیرد و می رود گوشه ای و خیلی زود، با یک مثنوی کوتاه برمی گردد. ابیات جالب و شنیدنی سروده که البته جاهایی از آن به قول دکتر مروتی کار به سه نقطه گویی(!) می رسد! احسنت و  «به به» حضار ایشان را همراهی می کند. خوبیِ بودن یک شاعر در جمع همین است دیگر؛ به طرفه العینی شعر می سرایند، باقلوا!

بیت کلیدی:

خیر سرت آقای رییسی تو قلمبه؟ / پنچر نشیا، ما که نداریم تلمبه

 

مهرداد(آقای راهنما) داریوش می خواند و ایتالیایی و ... . کلی حظ می بریم!

 ***

سرخوش و شادیم و باطراوت.  قونیه نزدیک است...