برگی از سفر به ترکیه - سه : آقای کیف کمری!
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۳  

 صبح چهارم فروردین

امروز دومین روز اقامت ما در هتل است. پس از صبحانه دوباره جلسه خمر کهن داریم در همان جای دیروزی. ابتدا صحبتهای دکتر مروتی را می شنویم. مرد آرامی است و البته آگاه و اهل دل. یکی دو نفر از مسافران که دیروز در حاشیه برنامه ما بوده اند، امروز هم به ما ملحق شده اند. پس از صحبتهای دلنشین دکتر مروتی، نوبت به من می رسد. از افسانه پردازی هایی که درباره حافظ شده سخن می گویم. و سپس یوگای خنده داریم.

مردی که دیروز در مراسم یوگای خنده ما استعدادی نشان داده، امروز با لیوان آبجو آمده! لابد فکر کرده که اینطوری بهتر و بیشتر می خندد.کلی می خندیم دوباره. مرد غریبه هم حسابی جو زده شده و کف زمین ولو می شود!

جلسه که تمام می شود, هر کس به کاری مشغول می شود: استراحت، گشت، ساحل، خرید، تنیس، مینی گلف و ... و بعد ناهار.

 

گشت شهر

مدیر آژانس پاتریس برای ما گشت شهر ترتیب داده است! قبل از حرکت با آن مرد خوش قواره بحث می کنم که « آقا ما مرکز خرید لیوایز و چرم را نمی خواهیم؛ در شهر، بیشتر بگردانمان.» و او هم شکمش را تکان می دهد که نه! او که کیف کمری هم بسته است(!) (اجازه بدین از این به بعد، به جای مدیر آژانس بگویم آقای کیف کمری!؟ اینجوری بیشتر خوشم می آد!) در راه ، دائم مزه می ریزد تا جو اتوبوس را در دست بگیرد. برای اینکه ریختش را نبینم، ته اتوبوس نشسته ام. کلی توضیحات بیجا و بجا می دهد درباره آنتالیا و غیره.

دکتر بنانی دوبیت از سعدی برای آقای کیف کمری می خواند(من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی/ عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی ...) و او فکر می کند که دکتر این شعر را برای او سروده است! و می خواهد که آن را روی کاغذی نوشته و دریافت کند و بعد خاطراتی می گوید از یغما گلرویی و سیاوش قمیشی!! آقای کیف کمری، ظاهرا علاوه بر بدقولی هاش، هنری هم در خودستایی دارد. او از رفاقت محکمش با یغما گلرویی و سیاوش قمیشی می گوید(!) و اینکه ترانه نقاب (خوانده شده توسط سیاوش) را اولین بار یغما برای او (آخ الهی! چه اعتماد به نفسی!) سروده است.

بچه های ته نشین (اصطلاحی که دکتر بنانی ابداع کرد در این سفر) آوازخوانی به شیوه خودشان را شروع می کنند؛ از اندام کارون می گویند و «دریا» که تمام عشقهایشان را برده است! حال آقای کیف کمری بدجور گرفته می شود و «بیان»ش ناتمام می ماند. از بس که باملاحظه ایم دلمان به حالش می سوزد. فرهادفریدزاده بزرگوارانه می رود و از دلش درمی آورد.

آبشار دودن سفلی را می بینیم. چندان جذاب و غریب نبود، کاسب های ترک عکس بچه ها را در بشقاب می اندازند و می فروشند بهشان. بعد می رویم به دو فروشگاه در حاشیه شهر- کنار یک پمپ بنزین- که مشخصاً  در جهت منافع آژانس است. آقای کیف کمری با اخلاق و بافرهنگ ما را چه پنداشته!؟

در بازگشت به هتل، از خیابان ها که می گذریم, او توضیحاتی درباره آنها می دهد که دمیدن در آتش خفته ماست. خانم دکتر امیرعلایی نقداً بخشی از حساب ما را با آقای کیف کمری قدرناشناس که دچار «ثقل سامعه» هم هست تسویه می کند؛ چه تسویه ای!! می خواهیم برایش دست بزنیم و تکبیر بفرستیم. اما فضا را خراب می کند. بگذار آقای کیف کمری کمی درباره ثقل سامعه و «سوءتفاهم»های مبتلابه اش فکر کند. ضمنا به پیشنهاد آقا محسن خونسرد و آرام و صلح جو ( که او هم حسابی کلافه شده از دستش) تور رافتینگ را کنسل می کنیم تا حالی از او هم گرفته باشیم. و می گیریم!

 

عده ای از دوستان ایمیل زده اند که گاهی امکان درج پیغام در وبلاگ وجود ندارد و خطا می دهد. نمی دانم که علت مشکل چیست. اما در اینگونه مواقع با مراجعه به آدرس دوم وبلاگ- می توانید پیغام بگذارید.

www.Birangi.persianblog.ir