برگی از سفر به ترکیه - دو
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٧  

دوم فروردین - صبح روز سوم؛ تعویض اتوبوس

صبح زود است و هوا تازه روشن شده. بیدارمان می کنند که اتوبوسمان را باید عوض کنیم. اتفاق ناخوشایندی است. کمی شوکه شده ایم. تازه می فهمیم که آژانس مسافرتی ما (آژانس پاتریس) چه افتضاحی بار آورده! به جای اتوبوس دربستی، اتوبوس خطی گرفته؛ اتوبوسی که نمی تواند از منطقه مجازش خارج شود. به همین دلیل از مسیر دیاربکر که دورتر و طولانی تر است به سوی مقصد می رویم.

باز جای شکرش باقیست که اسباب و وسایلمان را خودشان جابجا می کنند. در جابجایی بین دو اتوبوس بیچاره حلزون هایی که روی زمین در حرکتند، تلف می شوند. دلم می سوزد برایشان.

 

این سومین اتوبوسی است که از آغاز سفر سوارش شده ایم. خدمه اش، محمد نامی است که اول بداخلاق می نماید. اما پس از اندکی با او رفیق می شویم. خوب سرویس می دهد؛ اما نه به خوبی مراد(خدمه اتوبوس قبلی).

صبحانه را در پارکی زیبا در مسیر می خوریم. پارکی که طاووس قشنگی هم دارد و شترمرغی هم. طاووس بیچاره که تا قبل از رسیدن ما آزاد در پارک می چرخید، چند دقیقه ای پس از رسیدن ما، غیبش می زند! حق دارد فرار کند.

 

یاد گربه های تهران و نمونه های استانبولی شان می افتم. در استانبول گربه های زیادی در گوشه گوشه شهر دیده می شوند که زندگی آرامی دارند! آرام و بی هیچ ترسی، در مغازه ها، کوچه ها لم می دهند و استراحت می کنند و با همشهریان شان حشر و نشر دارند! حکایت چنین زندگی آرام گربه ای را در مورد گربه های سیدنی، از زبان داود هم شنیده ام.

حالا گربه های بیچاره تهران را به یاد بیاورید که همین که از دور ما را می بینند، آماده فرار می شوند و گارد تدافعی میگیرند و به طرفه العینی غیبشان می زند! به هر حال آنها هم در همین شهری که ما زندگی می کنیم، هستند و ناآرامی و عدم امنیت شان متناسب با شرایط ما همشهریان است! بیچاره گربه های ایرانی که نمی توانند مهاجرت کنند و باید بسوزند و بسازند!

چای کم است، چون آب جوش کم است. برخی عکس می اندازند و برخی مشغول سرسره و الاکلنگ و تاب بازی هستند! بعضی ها هم خلوت دو نفره دارند. دکتر بنانی حرکات کششی انجام می دهد. صبحانه مان را که می خوریم سوار اتوبوس می شویم که راه بیفتیم. راه می افتیم.