خنده و رسیدن به احسن الحال
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٦  

با مطالعه کامنت های جالب و پرمایه آقای دکتر بنانی بر یادداشت قبلی ام، دو مطلب به ذهنم رسید:

اول- ما به ابتکار و لطف دکتر بنانی سال را با خنده ای بی امان! تحویل کردیم. و این شاید بهترین نوع دعا برای تبدیل حالمان به «احسن الحال» باشد. من هم با دکتر بنانی موافقم که: چه دعایی بالاتر از شادی و خنده !؟... که یعنی: خدایا من شادم و شکرگزارت هستم به خاطر این شادی!

اما چرا برای خندیدن توجیه بیاوریم؟ شاد بودن حق ما، بلکه بالاتر از آن «وظیفه» ماست. وظیفه ی ما در قبال خودمان و پروردگارمان. ما تمام عمر خود را صرف « چه شد؟ ... چه باید می شد؟ ... چه خواهد شد؟»ها کرده ایم و دائماً روان خود را گرفتار همین وسواس ها کرده ایم. و این وسواس هاست که غم می آفریند و همچون داسی ریشه ی جان و روان ما را می زند. مولانا می گوید:

این غمان بیخ کن چون داس ماست/   این چنان شد و اینچنین وسواس ماست

افسوس بر گذشته و غصه آینده را خوردن و «وول خوردن» ذهنی در تعلقاتی که - اگر نیک بنگریم -  اصلاً متعلق به ما نیستند، سبب شده تا از شادی فاصله بگیریم و با آن بیگانه شویم.

این همه غمها که اندر سینه هاست  /   از بخار و گردِ باد و بودِ ماست 

 

دوم: همه این باور خرافی را شنیده ایم و گاه تکرار کرده ایم که : هنگام تحویل سال، هر حالتی داشته و مشغول هر کاری باشیم، تا آخر سال بدان حالت بوده و یا به آن کار مشغول خواهیم بود!

عجب حرف بیربط و خرافه ای! خرافه است...می دانم ؛ اما می خواهم این را «باور» کنم که سالی را که هنگام تحویلش با خنده بی وقفه آغاز کرده ایم، تا پایان، شاد و پرخنده خواهیم گذراند.