برگی از سفر به قونیه -یک
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٢  

دو سه روزی است که سفر گروهی خمر کهن به پایان رسیده و بازگشته ایم. تجربه فوق العاده ای بود. بسیار لذت بخش و سازنده. جای همه آنهایی که می خواستند بیایند و دلشان با ما بود و اما هر یک به دلیلی نتوانستند همراهمان باشند، خالی بود.

 این یکی دو روزه مشغول نگارش سفرنامه ای بودم که قرار است فقط بخشهایی از آن را در وبلاگ بی رنگی ( و همزمان در وبلاگ خمر کهن) قرار دهم و قسمت عمده آن را ،به طریقی، به طور اختصاصی به همسفران ارائه کنم و البته بخشهایی را هم برای خودم نگه دارم.

خلاصه ی چند بند از آن نوشته را ( که الکی الکی عنوان سفرنامه روش گذاشتم) در یکی دو سه پست ارسال می کنم.

اول از لحظه تحویل سال بگویم و شیرینی و شادی وصف ناپذیر آن:

...

یک ربعی به تحویل سال مانده است. کنار جاده، در جایی که روزها استراحتگاه مسافران و شبها فقط برای کارهای اضطراری مناسب است، توقف می کنیم. خانم امیرعلایی هفت سین زیبایی آماده کرده  است در سبدی قشنگ. چند دقیقه به سال تحویل مانده که حلقه ای تشکیل می دهیم. خانم امیرعلایی درباره نوروز و هفت سین و فلسفه آن توضیحاتی ارائه میکند. می شنویم.

راننده ها هم آمده اند و بیرون حلقه ایستاده اند. ظاهرا می خواهند در برنامه سال تحویل ما ( که بهشان گفته شده که گروهی ادبی هستیم) شرکت کنند. 2-3 دقیقه ای به لحظه تحویل سال مانده که از دکتر بنانی می خواهیم دعایی بخوانند؛ اما او فکر بهتری دارد: یوگای خنده!

چه تجربه بی نظیری! خنده ها اول مصنوعی است و همه شوکه شده ایم و بعد از چندثانیه، خنده ها از ته دل می شود و از شوک خارج می شویم. لابلای خنده ها صدای شلیک توپ سال نو را می شنویم؛ اما همچنان می خندیم. آنقدر می خندیم که پوست پشت سرمان درد گرفته. سپس شیرینی و شکلات پخش می کنیم و کارت تبریک. و بازار ماچ و بوسه و تبریک سال نو داغ می شود. راننده ها هم مثل ما، کلی خندیده اند. حتما برای آنها هم آغاز سال نو، غرق در خنده، تجربه جدید و جالبی بوده و بعدها برای دیگران تعریف خواهند کرد.

تحویل سال با یوگای خنده تجربه نابی است و خاطره ای که هیچ گاه فراموش نخواهد شد....