سه روایت از یک اتفاق
ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٠  

اتفاق، آن است که «یک توده هوای کم فشار وارد کشور شده» و شهرمان متاثر از آن دچار تغییرات جوی و بارندگی شده است. همین. اما بخوانید و بشنوید روایت های سه گانه ای که از این اتفاق در سطح کلان شهر تهران نقل می شود:

روایت اول: روی خودروها، درختان، لبه دیوارها و سطح باغچه ها و پارک ها و ... در بالای شهر برف نشسته است. همه جا سپیدپوش شده است. کودکان و نوجوانان و حتی گاه جوانان آدمک های برفی درست می کنند و خوشند. از پشت پنجره که می بینی دانه های سپید برف بی وقفه فرود می آیند، لذت می بری. به خصوص اگر یک فنجان چای یا قهوه گرم هم دستت باشد و هر از گاهی جرعه ای هم بنوشی تا از تماشای این منظره در قاب پنجره بیشتر لذت ببری. شهر قشنگ شده است. تماشای این منظره خسته ات نمی کند. خدارا شکر می کنی به خاطر بارش برف -که نعمت است – و از زندگی لذت می بری.

روایت دوم: سطح زمین در میانه های شهر خیس است و آسمان می بارد. بارانی که گاه شاید تبدیل به دانه های ریز و البته بی جان برف هم بشود و دوباره همان باران، می بارد. برف پاک کن اتومبیل ها کار می کند. هوا پاک است. می توانی نفس بکشی و ریه ات را از هوای تمیز پر کنی. در بعضی نقاط، گلوی نهرِ آب گرفته و آب آن به خیابان سرریز شده است. پشت شیشه پنجره می ایستی و باراش باران  و برف بی جان را می بینی. آرزو می کنی ای کاش برف حسابی میبارید. خدا را شکر می کنی به خاطر ریزش نزولات جوی و چون منظره چندان جذابی نیست، از پشت پنجره کنار می روی و به کارهایت می پردازی.

روایت سوم: خیابان های پایین شهر را آب گرفته است. هر خودرویی که رد می شود کلی آب و گل به هوا می پاشد و عابرین را گلی می کند و فحش و نفرین است که بی وقفه شنیده می شود. توی کفش های مردمی که از پیاده رو خیابان و کوچه می گذرند آب رفته است؛ هرچند می کوشند که از جاهایی رد شوند که عمق آب کمتر باشد. انگار هرچه بر سر شهر باریده، از آن بالا بالاهای شهر تا این پایین جمع شده و حالا چون سیلی سطحی آبراهها و خیابانهای اینجا را دربرگرفته است. بوی گند از چاه خانه ها بالا می زند. توی اتاق که هستی نگاهت گوشه گوشه سقف و دیوار را می کاود تا لکه زردرنگ یا قسمت آماس کرده ای پیدا کنی و قبل از وخیم تر شدن اوضاع فکری به حالش کنی. با خود فکر می کنی ای کاش پول داشتی که کف بام را ایزوگام می کردی یا آن را مرمت می کردی. گاهی نگاهی هم به باران بی جانی می اندازی که می بارد. غصه ات گرفته. نمی دانی خدا را شکر کنی به خاطر نزول باران یا نه!