همت مردانه!
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٩  

 

چند روز پیش یکی از همکاران ما، وقت ناهار که رسید، ظرف سالاد و غذای رژیمی اش را مثل جعبه جواهری روی دست گرفته و وارد اتاق شد. گفت «از امروز رژیم سفت و سختی گرفته ام. طبق برنامه ویژه هفتگی. با کالریِ حساب شده ...» و از این قبیل حرف ها!

 

خلاصه قبل از آنکه همه جمع شوند، بساط سالاد و غذای رژیمی اش را پهن کرد و شروع کرد به خوردن. هنوز 2-3 قاشق نخورده بود که دوستی با چند ظرف غذای نذری وارد اتاق شد. همکار رژیم گرفته ما زیرچشمی مسیر حرکت ظرف های یکبار مصرف غذا را تعقیب می کرد. ظرفهای غذا یکی یکی باز شد و عطر غذا پیچید تو هوای حول و اطراف میز.

همکارمان آهسته پرسید :«حالا چی هست؟» هنوز پاسخ ما که «زرشک پلو با مرغ» کامل نشده بود که ظرف سالادش را سراند عقب و خیلی جدی گفت:« خیلی وقت بود هوس زرشک پلو کرده بودم... ازش نمی شه گذشت ...رژیم از فردا!»

از آن روز، قصه رژیم گرفتن این همکار ما شده بود سوژه برای من و سایرین و روزی چندبار ذکر ماجرا می کردیم و می خندیدیم به این همت عالی و البته خودش هم در این نقل و روایت ها و خنده و شوخی ها همراهمان بود و بیشتر از بقیه می خندید.
دیروز که مصمم شدم چند روزی و هفته ای رعایت حال فیزیک بدن خود را کنم، به نوعی به جرگه رژیمی ها پیوستم و با خود عهد بستم که از این به بعد، شب شام: سالاد و روز ناهار: سبک.
خانه که رفتم ساعتی را صرف تهیه سالاد (آن هم برای دو-سه شب) نمودم. سالادی درست شد شیک و خوردنی تا دیگر هوس خوردن غذای دیگری نکنم. از مزه اش نگویم که کلی طعم دهنده و ترش کننده و ... به آن افزوده بودم. باری، چند قاشقی خورده بودم که زنگ در را زدند و از لای در، بوی قرمه سبزی نذری قبل از خودش وارد اتاق شد! گفتم:«از قرمه سبزی با این عطر و بو که نمی شه گذشت!» و ظرف سالاد را به کناری سراندم!
ماجرای تصمیمات کبری و صغرای ما برای زیر پا نهادن نفس و کنار نهادن شیرینی های فریبنده و دروغینش همین است. هر بار که «شیرینی»ای که قبلا طعمش را چشیده ایم، دوباره رخ می نماید، آب از لب و لوچه مان آویزان می شود که: «به! از این که نمی شه گذشت! از فردا شروع می کنیم و ...» و عهدمان و تصمیمان را به راحتی فراموش می کنیم؛ که «همت مردانه» نداریم!

فراموش می کنیم که «می دانیم» که این شیرینی و  عطر فریبنده اش، بی اصالت و دروغین و گمراه کننده است و همچون غول، راه ما می دزدد. عزم و اراده حقیقی پله بعد از هوشیاری است که برای من و امثال من، پله شکسته یا لغزان نردبان است.