باد آن صبح را خواهد آورد؟
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٢  

سرانجام گذر باد به شهر ما هم افتاد. چه دور، آخرین روزی که شهرمان را پاک و شفاف کرده بود و چه دیر دوباره بازگشت تا یادمان نرود که هوایی تازه هم هست؛ در جایی در همین نزدیکیها!

امشب که از خیابانهای شهر گذر می کردم، می دیدم نشان باد را که در پرچم های سبز و سرخ و سیاه افتاده و بی قرارشان کرده بود. و برگ ها را که می رقصاند و با هر تکان، غبار زدایی می کرد. به یاد صبح افتادم ؛ به یاد این صبح ها که گذشت. از خانه که بیرون می زدیم، ناشتا، حجم انبوهی از دود و غبار را درون این ریه های بیچاره می چپاندیم تا شاید باور کند که واقعاً دارد اکسیژن می گیرد و کارش را درست انجام دهد. تا ما را رها نکند و مثل برگ نیفتیم کف خیابان، از بی هوایی.

مردم این شهر، دیگر داشتند رنگ دود و جنس غبار می گرفتند؛ محو و کدر. سرگردان و نامطمئن. فضای تیره و تار کارگاه ساختمانی «سنگستانی»های فیلم «سگ کشی» بیضایی را یادتان هست؟ غبار، تیرگی، مردگی و ماسک ها! شهر تهران داشت تبدیل می شد به بدتر از کارگاه سنگستانی های بیضایی. و شاید مردمش به تدریج و به ناچار همجنس آن می شدند. شاید سنگ یا سنگستانی یا چیزی از همان قماش.

چه خوب شد که باد آمد و کمی از وزن غبار و سنگینی و سیاهی دود کاست. که شهرمان را کمی، فقط کمی، مناسب زیستن کرد. اما این که غبارآلودگی بیرون ما بود و شهرمان. با درون و روان غبارآلوده مان چه کنیم؟ کدام باد احیاگری بیاید و درون ما را از دود زدگی های پاک کند و روان ما را از مردگی ها جدا سازد و جان بخشد؟!

ای کاش فردا صبح که به خیابان شهر پا می گذاریم، خبر از دود و غبار نباشد و هوایی پاک را مزمزه کنیم. ای کاش صبح شود و برخیزیم و روان مان را پاک و شفاف ببینیم و خبری ،و حتی ردّی، از گرد سیاه خانه کرده بر روان و دلمان نباشد. یعنی آن صبح می آید؟ آیا بادی می آید تا آن صبح شفاف را با خود بیاورد؟!