رنجی که می برم...تا گنج!
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٠  

 

گفتم:  زمین و زمان را چه شده که اینگونه تمام همت شان را صرف فروریختن دیوار استقامت من کرده و بیرحمانه پتک می زنند تا این دیوار فرسوده و نم زده آوار شود بر سرم!؟ آنها را چه شده که اینگونه با وسواس و دقتی ستودنی رشته ها را یکی یکی به دست و پایم گره می زنند تا دریابم و «نیک»دریابم که «گرفتار شده ام» و هرچه تقلا کنم این کمند, بر دست و پای وجودم تنگ تر خواهد شد!؟

چه کج باوری و اعتماد به نفس دروغینی که می پندارم آنقدر «قابل» هستم که زمین و زمان با آنهمه گرفتاریشان(!) همت و وقت خود را صرف درهم شکستن استقامت منِ ناچیز  و گرفتار تر کردنم نمایند! اصلاً چرا باید چنین کنند!؟ قضیه «پدرکشتگی» که نیست! پس چه هست؟

از دوستی حکمت این «گره در گره» شدن ها را پرسیدم و پاسخ داد : «... که تو با او خالصانه و صادقانه در صحبت شوی». آری فکر می کنم که چنین است. فاصله من و او زیاد شده و هر روز لایه ای از غبار بر پرده ضخیم گرداگرد روانم می نشست تا تیره تر و کدرتر ببینم و دیرتر دریابم. و حالا فرصتی است برای کم کردن فاصله و حرف زدن و شنیدن و کم کردن کدورت ها! چه فرصتی! از دست نمی دهم این کیمیا را!

***

این روزها سخت گرفتار شده ام. گرفتاری ها و بلاها یک به یک آمده اند  و بر سرم آوار شده اند. این «حادثه آخرین»ی که رخ داد(که البته آخرین نبوده!)، در پی گرفتاریهای فراوان و پیچیده ی پیش آمده دیگر، فقط و فقط، قرار بوده «تیر خلاص»ی باشد که البته نشد! تازه دریافتم که این اتفاق «بد» نشانه ای بود تا بدانم که با «بدتر» و «بدترین» چقدر فاصله دارم و استوارتر بایستم.  

این روزها رنج می برم و این رنج را باید گنج بدانم و یا لااقل سرآغاز رسیدن به گنج. چه گنجی؟ معلوم است که نباید ماهیت این گنج بر من معلوم باشد! که اگر بود، و چیستی و چونی اش را می دانستم، پیش از آنکه بدین سان در معرکه بیاندازندم، خود، به اختیار به سویش می رفتم. 

***

و اما دو مطلب:

اول آنکه- ای کاش «رنجی که می برم» را آنقدر تاب بیاورم تا به گنج برسم. یا لااقل به گنج نزدیک شوم. اگر در وسط این معرکه برپا شده، استقامتم درهم بشکند و ببازم، آن وقت است که «همه چیز» را باخته ام و هیچ نیافته ام.

دوم آنکه- در این روزها و هفته ها که سخت بر من تاخته اند، به حقیقت معنیِ برخورداری از «خانواده و دوستان خوب» و «دوست داشته شدن» را دریافته ام. نیک دانستم که چه گرانبها گوهرانی در«کنار»م هستند و می توانم باورشان کنم. از آن ها که در این روزها و هفته های بی رحم در کنارم بوده و هستند و رهایم نمی کنند، سپاسگزارم و قدرشان را تا ابد خواهم دانست.