ارمغان شیرین شبهای خوش...
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٢  

ارمغان شیرین شبهای خوش برای روزهای تلخ کامی!

چند روزیست که تابستان جای خود را به پاییز داده و به سفری رفته تا 9 ماه دیگر با گرمای تب زا و هرم داغ آفتابش و روزهای بلند و تمام ناشدنی اش، دوباره بازگردد. تابستان سه ماه خیمه زده بود و چادر ما، حتی یک شبی هم در دل کوههای آرام و آرامش دهنده ی درکه برافراشته نشد.

چند سال گذشته، هر سال، شبی یا چند شبی از شبهای گرم تابستان را در سکوت مرموز درکه می گذراندیم. سکوتی که مختص ما بود؛ دور از هیاهوی دنیای مردم شهر. هر یک کوله ای بر پشت و با یکی دو چراغ در دست، می زدیم به دل کوه. ساعتی می رفتیم تا برسیم به وعده گاه همیشگی. داود چادر مسافرتی اش را، که خودش می دانست چگونه علم کند و فقط خود می دانست که چگونه جمع کند، برپا می کرد. خسته و تشنه می خزیدیم درون چادر و ارام می گرفتیم.

 گاهی نان و پنیر و انگوری هم بود و البته همواره فلاسک چای و تنقلاتی و گپ شبانه. تا ساعتی از نیمه شب بیدار می نشستیم و حرف می زدیم. گاه جوک و شوخی و گاه حرفهای جدی و سوالات بزرگ و شک و یقین و پاسخ و بی جوابی و ... . صدای جیرجیرک ها هم بود. و گاهی پارس سگی از دوردست.

هرچه به سحر نزدیک می شدیم، پلک هایمان خسته و سنگین می شد و آخر سر می افتاد. چند ساعتی می خوابیدیم. تنگ هم. گاه سرما مچاله مان می کرد و گاه پشه ها ارکستر خود را بیخ گوش ما راه می انداختند. وای از آن لحظه ای که غرق در خواب ناز بودیم و ناگهان صدای وحشتناک (واقعاً وحشتناک!) عرعر الاغی پشت پنجره توری چادر، مثل بمب می شد و تکانمان می داد. همه اینها نمک بود و هیچکدام کاممان را تلخ نمی کرد. حتی اگر بدخواب و بی خواب هم می شدیم.

صبح که می شد. بساط را جمع می کردیم و چادر را به داود می سپردیم تا با عملیاتی و حرکتی منحصر به فرد آن را به اندازه یک دف کوچک کند! و بیاندازد روی کولش و راه بیافتیم طرف کافه عمران . صبحانه املتی می زدیم که به صد کله پاچه و حلیم و عدسی و ... می ارزید. ساعتی را در کافه می گذراندیم و بعد، وقتی مردم صبح خیز و با نشاط یکی یک و دو تا دوتا پیچ های کوه را طی می کردند و بالا می آمدند، ما هم رو در روی آنها پایین می رفتیم. تا برسیم به ماشین داود.

به یاد آوردنش هم شیرین است. برای همین است که حالا به یاد می آورم تا کامم، که این روزها حسابی تلخ است، شیرین شود. در طی حدود 12 ساعت، به اندازه 12 روز شاید، لذت می بردیم و انرژی می گرفتیم. می خندیدم و روحیه مان تازه می شد و با طراوت. و حالا یک سال، یک تابستان، بی شبهای درکه گذشت. به امید تابستانی دیگر که شبهای درکه ما را به سوی خود بخواند و داود باشد تا جمع ما جمع شود و کنار هم شبی را به صبح برسانیم و شیرینی آن لحظات باشد برای روزهای تلخی مان.