شاخ و شانه کشیدن!
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳  

چند بار تا حالا برای دیگری، شاخ و شانه کشیده ایم؟ چه سوال نادرستی! بهتر است بگویم:روزی یا (اگر کمی مهربان تر باشیم) هفته ای چند بار برای دیگران شاخ و شانه می کشیم؟ برای همکاری که در محیط کار، خلاف خواسته مان رفتار کرده، برای فلان دوستی که شنیده ایم پشت سرمان مطلب نادرست (یا حتی درستی) گفته، برای راننده تاکسی یا مسافر، فروشنده یا مشتری، صاحبخانه یا مستاجر، راننده ای که در خیابان یا اتوبان جلوی اتومبیل مان حرکت می کند و به ما راه نمی دهد، یا پشت سر ما افتاده و نور بالا می زند و یا دستش را روی بوق گذاشته و که و که... .

تهدید می کنیم. ادعا می کنیم و می گوییم ( یعنی فریاد می زنیم!) که چنین می کنیم و چنان. آدمش می کنیم، پدرش را در می آوریم، مادر زاییده نشده که...، ادبش می کنیم، بهش می فهمانیم که با بد کسی در افتاده، و ما چنین هستیم و چنان. از یکدیگر  روشهایی هم یاد می گیریم که چطور میزان قدرت و تاثیرگذاری مان در فرد مقابل بیشتر باشد. چطور پیروز جدال باشیم و بتوانیم بهتر طرف مقابل را سر جایش بنشانیم.

به خاطر دارم سالها پیش، در سالهای آغازین دوره جوانی، یک رنو 5 سفید رنگ داشتم. جوان و مبارزه طلب بودم و در سرم غوغایی بود از قدرت طلبی و اثبات خود. ماههای اولی بود که رانندگی را تجربه می کردم. حین رانندگی گاهی پیش می آمد که یکی می پیچد جلوی اتومبیلم. می خواست از من سبقت بی موردی بگیرد. می خواست زرنگی کند یا کاری می کرد که اعصابم به هم بریزد. کم کم یاد گرفتم که چطور عمل کنم تا کم نیاورم. فکر کنم کسی به من «راه» را نشان داد.

راهش این بود که هر اتفاقی افتاد- کوچک یا بزرگ –  اگر طرف اصرار به آزار داشت، خیلی سریع و برق آسا اتومبیل را نگه دارم و دستی بکشم و در ثانیه ای از اتومبیل پیاده شوم تا طرف با دیدن شجاعت و اعتماد به نفس و جدیت ام، حساب کار دستش بیاید و جا بزند. اتفاقاً چون این روش در دفعه اول جواب داده بود، بدون استثنا آن را به کار می بستم و چند بار هم جواب مثبت گرفته بودم. تا اینکه یک بار طرف مقابلم، حرفه ای تر و با تجربه تر(!) از من بود. چاقو ضامن دارش را در آورد و حالا این من بودم که ترسیدم و جا زدم! وساطت عابرین مانع از وقوع هر گونه حادثه ای شد. اما در آنجا خوب دریافتم که دست بالای دست بسیار است و از آن زمان دیگر از این تکنیک(!!) استفاده نکردم.

به راستی ما چرا اینقدر اصرار داریم که خود را درگیر قدرت نمایی و بازی «برنده بودن» کنیم؟ می خواهیم همه را سر جایشان بنشانیم و خود با اقتدار بالای سر همه بایستیم. اگر همه بخواهند چنین فکری داشته باشند و فکرشان را عملی کنند، چه اتفاقی می افتد!؟ روشن است. چیزی شبیه همین که الان می بینیم، کمی شورتر و تیزتر! دائماً با یکدیگر در حال جنگیم. جنگ سرد و گرم! میدان جنگ کجاست؟ مهمترین جبهه این جنگ، درون ما و در روان ماست. همین است که اینگونه ناآرام و پریشان هستیم. کی دست از جنگ برمی داریم و با خود صلح می کنیم!؟