شب های تابستان در "داستان نامه"
ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٦  

ویژه نامه داستانی شب های تابستان

 

تابستان رسیده‌است. قدیم‌ترها، یعنی زمانی که نوجوان بودیم، تابستان فقط یک فصل از سال نبود. روزهای گرم و آفتابی تابستان و شب‌های دم‌کرده‌اش، معنای همه دلخوشی‌ها و خوش‌باشی‌ها و سرگرمی‌های‌مان بود. دورهم‌جمع‌شدن با همسالان، توی کوچه یا حیاط خانه‌ها، بی‌ترس و نگرانی از مشق امشب و امتحان فردا. عصرهای فوتبالی، هفت‌سنگ، تیله‌بازی، دوچرخه‌سواری و ... . این‌ها بیشتر برای ما پسرها بود و اما دخترها، بیشتر توی خانه‌ای یا حیاطش، با هم می‌‌نشستند و حرف می‌زدند. از چه؟نمی‌دانم!

و شب‌های تابستان، که کوتاه بود و شیرین؛ مثل هندوانه‌های سرخش. قایم‌باشک بود وگاه..؛ گاه دور‌هم جمع می‌شدیم و قصه‌های عجیب و غریبی را که از دیگران، یعنی از بزرگ‌ترها شنیده بودیم و فکر می‌کردیم که واقعیت است، برای هم تعریف می‌‌کردیم. غالباً قصه‌های جن و پری. مثلاً این‌که، پدر فلانی وقتی بچه بوده توی حمام محله‌شان، جن دیده؛ مردی با سُم. یا مادربزرگ آن‌یکی، بچه‌اش را که به دنیا آورده، آل دیده؛ یعنی  زنی قدبلند پوشیده در چادری که آمده بوده تا بچه‌اش را بدزدد.

و شب که به نیمه می‌رسید و صدای پدرومادرهای‌مان درمی‌آمد که به خانه برگردیم، می‌آمدیم و سر روی بالش می‌گذاشتیم و هُرهُر کولر را می‌شنیدیم  و قصه‌ها را توی ذهن‌مان مرور می‌کردیم. یا اگر چشم‌هایمان، نایی داشت، کتابی برمی‌داشتیم و می‌خواندیم، ماجراهای تن‌تن، امیل و کارآگاهان، قصه‌های مجید، و شاهزاده‌و‌گدا، هاکلبری فین و... .

آن موقع‌ها، این‌طور روزهای گرم تابستان و شب‌های ستاره‌بارانش را می‌گذراندیم و به مهر می‌رسیدم که حس دوگانه غم و شادی را با هم داشت؛ غمِ تمام شدن تابستان و شادیِ دیدن دوباره دوستان در حیاط مدرسه. اما حالا شب‌های تابستان ما با گذشته، خیلی فرق کرده است؛ حتی برای بچه‌های این روزها، هم. حالا کامپیوتر و لپ‌تاپ و آی‌پد و آی فون و اینترنت و... است و البته باز هم کتاب و داستان و رمان.
و این داستان و رمان، هنوز همراه و همدم ما و همنشین لحظه‌هایمان است.

مصطفی علیزاده
ویژه نامه شبهای تابستان، داستان نامه

 

 

 پ.ن. این روزها به شدت مشغول و گرفتار آماده سازی ویژه نامه داستانی "شبهای تابستان" داستان نامه بودم که ، سرانجام منتشر شد. شما را به مطالعه داستان های خوب این مجموعه (البته داستان خودم را نمی گویم ها! = فروتنی!) دعوت می کنم .