قفس امن!
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٤  

 

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش  /  وه که بس بی‌خبر از غلغل چندین جرسی

بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن  /  حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی

حافظ

 

ما گرفتار شده ایم. خودمان، خود را گرفتار کرده ایم. مَثَل ما به مرغی می ماند که از بس پرواز نکرده، پریدن و پرواز را فراموش کرده و حالا هیچ بلد نیست. باید یاد بگیرد و بپرد. اما می‌ترسد که بال بگشاید و آن را تجربه کند. وقتی برای پرنده ای، پریدن و پروازی در کار نباشد، معلوم است که آن پرنده در خطر است. و از این رو برای گریز از خطر، باید قفسی باشد تا در آن احساس امنیت کند. انگار که قفس برایش امن تر است!

ما هم برای زندگی در این دنیا و برای گریختن از آسیب‌های زندگی در میان مردمانش و برای گریز از بی همزبانی، تنهایی و فراموش شدن، تن می‌دهیم به بازی‌ها و قواعدی که دست و پایمان را می بندند و بی آنکه بر آن آگاه باشیم، اسیرمان می‌کند و تن می‌دهیم به مصاحبت با دیگرانی که خواسته یا ناخواسنه، خروارها بار روانی بر ما تحمیل می‌کنند. این «تن دادن» ها همان قفس است. همان بند است که فکر می‌کنیم پناهگاه ماست. ... حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی!