تلخ، مثل من
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۳  

راست بگو، من تلخم؟ ...
یعنی سکوت من، نگفتن های من، انگار که خودِ «ندیدن» است؟! رفتن من، اینکه می روم و نمی مانم تا مرداب نشوم، یعنی خود ِ «پشت کردن» و بی اعتنایی!؟ اینکه دلم تنگ شده و خالی مانده، یعنی سردی؟ اینکه گاهی حتی تحمل خودم هم برایم سخت و ناممکن می شود، جوری که با تمام وجود می خواهم خالی شوم از خودم و آب شوم و راه باز کنم روی زمین تا پای درختی، یا تجزیه شوم و دود شوم توی هوا تا محو شوم، عین «تمام شدن» است؟...
راست می گویی! حالا که فکر میکنم، می بینم راست می گویی: من تلخم!

(تکه ای که آنقدر در من تاب خورده و می خورد که دارد خودِ داستان می شود؛ نه فقط تکه ای از داستان!)