تکه ای از یک داستان تازه
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٩  

 

 
تکه ای از داستان تازه ام که برای برخی دوستان خوانده ام و هنوز هم اسم ندارد

... لبش را روی جام بلور گذاشت و آرام جرعه ای نوشید. بعد همانطور که سرش پایین بود و لبش روی جام، از بالا به من نگاه کرد. توی دلم خالی شد. چشمهایش می درخشید. تمام تنم داغ شد. لبخند زد. جام را پایین آورد و گفت:
هنوز نخورده سرخ شدی؟!
و خندید. خندیدم. گفت:
سرخ که بشی یعنی گرم شده ای
گفتم: زیاد اهلش نیستم. چون هم پیاله شمایی، دارم می خورم
لبش را دوباره تر کرد و به چشمم خیره ماند. نی نی چشماش طوری برق می زد که فکر کردم اگر خوب دقیق شوم می توانم تصویر خودم را توی آن ببینم. بلند شد، آستین های پیراهنش را سُر داد روی پوست سفید دستهایش و پیراهنش را درآورد. انداختش روی دسته مبل. جامش را برداشت و دوری توی اتاق زد. لامپهای لوستر آویز را خاموش کرد تا فقط چراغ دیوارکوب اتاق روشن باشد و چراغ آشپزخانه. گفت:
نور خیلی زیاد بود. نور کم بهتره. اینطور نیس؟
گفتم بله و با نگاهم تنش را که توی اتاق آرام جابجا می شد، دنبال می کردم. قاب عکسی از روی میز برداشت و بهش نگاهی انداخت و آمد کنارم نشست. صورتش را نزدیک کرد و قاب عکس را جلوی صورتمان گرفت و گفت:
اینجا دوبیه. نه؟
عکس سفر به ساحل کیش بود. لابد جواب داده بودم بله و چیزی گفته بودم که شروع کرده بود تا از خاطره سفرش به دوبی و ساحلش بگوید. و من تمام مدتی که داشت حرف می زد بوی موهایش را توی ریه ام پر و خالی می کردم. گرمای بازوهای سفیدش را که توی تاریکی انگار همرنگ تاپ صورتی اش شده بود، روی پوست صورتم حس می کردم. هر بار که نفس می کشیدم، چشمهایم خود به خود لحظه ای بسته می شد و مایعی داغ توی دلم چکه چکه می ریخت و من تازه می فهمیدم مست شدن یعنی چی..

(مصطفی علیزاده/26 فروردین 92)