امشب سقف خواهد ریخت
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢  

تکه ای از داستانی که تمامش کرده ام و دوستش دارم. و فعلاً نامش اینست: امشب سقف خواهد ریخت!
* * *
این باران تمامی ندارد امشب. کج راه می‌زند توی شیشه پنجره آشپزخانه که پشت آن ایستاده ام و بیرون را نگاه می کنم. چراغ های خانه ها را. خانه های روبرو و کمی آن طرف‌ترش. و چراغ تیر سیمانی کوچه را که خاصیتش توی این باران تند انگار فقط اینست که کج‌راه بودن باران و درشتی قطره هایش را نشان دهد. صدای قطره های آب که از سقف می ریزد روی کف لخت اتاق، می آید. چک...چک... . به این مردک گفتم ایزوگام پشت بام سوراخ شده؛ یکی را بفرست درستش کند یا لااقل پولش را از اجاره ماه کم کند تا خودم درستش کنم. گوش نکرد. به درک! حالا سقف می ریزد، بریزد. دیگر کسی نیست که نگران باشم بریزد روی سرش.
چک ... چک ... چک... . هر شش ثانیه یک قطره می افتد. این‌طور بماند، سقف هم نریزد، خانه را آب بر می دارد. اول هال را آب می گیرد و بعد می رود اتاق پذیرایی و بعد توی اتاق خواب. آشپزخانه که مهم نیست؛ چاهک دارد. اما تمام اتاق ها را می گیرد. اصلاً کل خانه را هم آب بردارد. به جهنم. نگار که نیست جیغ بکشد که «خانه را گند و آب برداشت». که «فرش ابریشم تبریزم خراب شد» و چه و چه. بگذار آب همین جور از سقف چکه کند و پخش شود روی زمین. جوری که توی آن که قدم می زنم صدای شلپ شلپ اش توی فضای خالی اتاق ها بپیچد و تکرار شود و بماند...