وعده ...
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٥  

 

از یکی از خیابونای شهر که رد می شدم، تب و تابی به غایت تکراری دیدم تو فروشگاههای شیکش. یهو یادم افتاد که : یکی دو روز آینده انگار همان روزیست که توی تقویم نانوشته ما و توی خیلی جاهای دنیا، به اسم «روز عشق»! (بلانسبت شمای خواننده!) می شناسندش.

دیدم چه فرصت خوبیست که رخوت و خمودگی این روزها و هفته هایم را که عجیب به قلمم هم سرایت کرده، بشکنم و چیزی بنویسم در این باره. و حالا می خواهم سه گانه ای بنویسم در باب این «عشق» . همین «عشق»ی که لوازم و اسباب اثباتش و به قول حقوقی ها: «مدارک مثبته» اش، این روزها توی فروشگاههای شکلات فروشی و عروسک فروشی در ازاای چند ده هزار تومان رد و بدل می شود.

امشب چیزی نمی نویسم اینجا. اما توی سه پست آینده می خواهم تکلیف(!) این واژه را روشن کنم. تکلیف این «عشق» را. و آن عشق را و اصلاً همه ی «عشق» ها را! و اولی اش را فردا شب می نویسم و می ذارم همینجا توی «بی رنگی»
حالا می گویی: چرا این پیش-آگهی را الان نوشته ام و 24 ساعت دندون روی جیگر نذاشته ام تا فردا شب، پست اولم را یه باره بفرستم روی وبلاگ. جوابش هم اینه که: خواستم خودم را مجبور کنم که فردا شب بیام و بنویسم و رخوت و بی حوصلگی باعث نشه که این پیکار را از دست بدهم! همین...