سکوت
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱  

گاهی باخود و بادلیل، آدم خسته می شود؛ از فرصت هایی که بیخود و بی دلیل، می بازد؛ از دست می دهد. از انبوه تارهایی که دور خودش می کشد.مثل قفس. خسته می شود از دورشدن از چیزهایی که گرچه نباید، اما دور می شود. از چیزهایی که نباید، اما بند می شود بر پا، بر دست، بر دل.
گاهی باخود و بادلیل، ...دل آدم لب ور می چیند؛ بغض می کند و تنش نمی تواند سنگ صبور دلش باشد. آنوقت می خواهد دلی باشد تا دل به دلش دهد! و بعد فکر می کند کدام دلیست که وقتی سنگ صبور می شود، سرِ کار و بارِ خود ندارد و پیِ مراد و چشمداشت خود نیست!؟
آنوقت است که می خواهد تنها و دور از تن های دیگر بنشیند و سکوت کند. سکوت کند و سکوت...

* * *

چندگاهی بی لب و بی گوش شو
وآنگهان چون لب، حریف نوش شو