سرگردانی گراکوس شکارچی
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩  

 

... شهردار پاسخ داد : " هنوز نمی توانم این را بگویم . آیا شما مرده اید ؟ "
گراکوس شکارچی گفت : " بله ، همان ، همان طور که می بینید . سالیان سال پیش ، بله ، باید سالیان سال پیش باشد ؛ وقتی بز کوهیی را در جنگل سیاه آلمان شکار می کردم از پرتگاهی افتادم . از آن به بعد مرده ام ."
شهردار گفت :" اما همچنین زنده اید ."
شکارچی گفت :" به لحاظی بله ، به لحاظی همچنین زنده ام . کشتی مرگم راهش راگم کرد ؛ خطایی در چرخش سکان ، یک لحظه حواس پرتی سکان دار ، کشش زادگاه دلربایم ، نمی توانم بگویم چه بود ؛ فقط این را می دانم که روی زمین ماندم و از آن پس تا کنون کشتی ام آبهای زمینی را نوردیده است . از این قرار ، من که چیزی بهتر از این نمی خواستم که میان کوهسارانم زندگی کنم ، پس ا ز مرگم در سراسر سرزمین های زمین سفر می کنم ."
شهردار گره ای به ابروها انداخت و پرسید : " و شما هیچ سهمی در دنیای دیگر ندارید ؟:"
شکارچی جواب داد :" من برای همیشه روی پلکان بزرگی هستم که به آن جا راه می برد . روی آن پلکان بی نهایت فراخ و پهناور آواره می گردم ، گاه بالا ، گاه پایین ، گاه به راست ، گاه به چپ ، همیشه در جنبش. شکارچی به پروانه ای مبدل گردیده است ."
...

تکه ای از داستان کوتاه گراکوس شکارچی؛ فرانتس کافکا-ترجمه امیرجلال الدین اعلم

* * *

گراکوس شکارچی پس از مرگ هم آرامش نمی بیند؛ او آواره می شود. پرتاب می شود به بیرون از این دنیا؛ به جایی که «مقصد» نیست. او سرگردان بین دو دنیا می شود. مرگ برای او پایانی نیست. همچنان که در بسیاری دیگر از داستان های کافکا و اصلاً در دنیای کافکایی، «پایان»ی وجود ندارد.

و برای گراکوس هم، مرگ آغاز یک سرگردانی و بلاتکلیفی جبری و تحمیلی است. او در سرگردانی اش، مقصر نیست؛ مجبور است. او گیر افتاده است و بیهوده می کوشد تا به نقطه پایانی که همانا سکون پس از مرگ است، برسد. او در آب ها رها شده است و  انگار از این وضعیت دهشتناک رهایی نخواهد یافت. 

این، نگاه  خاص کافکا به مرگ است. شاید در مرگ هم آرامش نباشد. به تعبیر موریس بلانشو «واقعیت این است که ما نمی میریم؛ اما نتیجه اش اینست که زندگی هم نمی کنیم؛ در عین زنده بودن، مرده ایم»

 

متن کامل داستان- ترجمه امبرجلال الدین اعلم

متن کامل داستان- ترجمه صادق هدایت