وسط هیچستان
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٩  

گاهی پیش می آید که داستانی که قبلا نوشته ایم و اتفاقاً آن موقع(زمان نوشتن) بسیار دوستش می داشتیم، را دوباره که می خوانیم، با خودمان می گوییم: خوب شد جایی چاپ نکردمش!

آن وقت است که اگر داستان آن قدر برایمان کشش داشته باشد، دوباره به جانش می افتیم تا درستش کنیم. البته ممکن است که دیگر آن جاذبه سابق را نداشته باشد و به کل کنارش بگذاریم.

* * *

 داستان «من آواز قورباغه ها را می فهمم» ، آن زمان که تازه نوشته بودمش و برای دوستان خواندمش، به دل دوستان نشست. حالا گاهی فکر می کنم که چه خوب که آن را هنوز منتشر نکرده ام! و فکر می کنم که این داستان را باید دوباره بنویسم


...می پرسیدی: «کجایی؟ ... کجا بودی؟» می پرسیدم: «کجا باید باشم؟... کجا را دارم بروم». می‌گفتم:«کجا باید برویم؟ کجا باید بمانیم...؟... هرجا تو بگویی». من اطوارهای این‌جور زندگی را یادگرفته بودم.

می‌خواستم بمانی. اما تو هوس رفتن کرده بودی. برای رفتن نقشه ها کشیده بودی. قدم به قدم پیش می‌رفتی. فهمیده بودم. می‌دیدم که چطور داری دور می‌شوی.
تو نمی‌فهمیدی که لحظه هایی که با تو نیستم، هیچ جا نیستم. وسط هیچستانم. آن‌قدر خیالت را شخم زده بودی تا باورکرده بودی که کنارت نیستم تا جایی دیگر باشم؛ لابد کنار صاحب آن موی طلایی که روی شانه هایم می‌دیدی‌اش. همانی که می‌خواستی عطر تندش را از تار و پود لباسهایم بیرون بکشی. نفهمیدی که من هیچ جا نبودم. ...