تعداد نظرات:
22
چهارشنبه، ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
تاریخ یادداشت:
مهدي
۱٢:۳۱ ب.ظ - سهشنبه، ۸ شهریور ۱۳٩٠
هيچ وقت يادم نمي آورم زماني راکه حسين عزيز پيشنهاد جالبي براي شنيدن يک صدا و يک شعر به من داد.
و چه احساس شگفت انگيزي بعد از شنيدن آن شعر و آن صداي مسحور کننده به من دست داد...
شعر دختران انتظار اثر ماندگار احمد شاملو:
دختران دشت!
دختران انتظار!
دختران امید تنگ
در دشت بی کران،
و آرزوهای بیکران
در خلق های تنگ!
دختران آلاچیق نو
در آلاچیق هائی که صد سال! -
از زره جامه تان اگر بشکوفید
باد دیوانه
یال بلند اسب تمنا را
آشفته کرد خواهد...
دختران رود گل آلود!
دختران هزار ستون شعله،به طاق بلند دود!
دختران عشق های دور
روز سکوت و کار
شب های خستگی!
دختران روز
بی خستگی دویدن،
شب
سر شکستگی!-
در باغ راز و خلوت مرد کدام عشق -
در رقص راهبانه شکرانه کدام
آتش زدای کام
بازوان فواره ئی تان را
خواهید برفراشت؟
افسوس!
موها، نگاه ها
به عبث
عطر لغات شاعر را تاریک می کنند.
عطا
۸:٤۸ ق.ظ - شنبه، ٢۸ خرداد ۱۳٩٠
افسوس افسوس و صد تاسف یک استاد دانشگاه اینچنین می تابد گویی نه از هنر چیزی می داند نه از شعر نه از مردم نه از فرهنگ نه از حس و نه از تجلی حس.
اخه پدر بیامرز. شیطون می گه چشمامو ببندم و دهنمو باز کنم هر چه بادا باد.
ای استاد دانشگاه! شاعر 1000 سال پیش به زبان مردم 1000سال پیش حرف می زد حافظ مشاهدات عرفانی اش را در می و رخ یار می دهد چون مردم اون زمان ایران شراب می نوشیدند وبه جرم شراب خواری حد می خوردند اوج لذتی که ان موقع یک انسان می توانست تصور کند لذت آغوش یار و می 100 ساله بود.
منوچهری از طبیعت گفته شعرهایش هم اوج زیبایی است ولی منی که صیح با بوق ماشین بیدار می شوم و به جای مه صبحگاهی دود شهر را می بینم چه حسی می توانم از اشعار او پیدا کنم...
من نوعی به عنوان یک شاعر اگر تجربه عرفانی دارم و بخواهم ان را تجلی دهم باید به زبان مردم هم عصر خودم حرف بزنم.
من اگر یک روزی شاعر شدم به جای کلمه شراب از تریاک استفاده می کنم. مردم امروز ایران تجربه های نئشگی و خماری دارند. نه مستی. تجربه ترافیک شهر را دارند وبوق ماشین. نه صدای بلبل و مه صحبگاهی دشت بی انتها... همین
شهره
۳:٠۸ ب.ظ - یکشنبه، ٢٢ خرداد ۱۳٩٠
سلام
من دلم می گیرد
وقتی می بینم
حوری
دختر بالغ همسایه
زیرکمیاب ترین نارون روی زمین فقه می خواند..
موضوعی را که مطرح کرده بودی من رو یاد آفتابه های مسجد شاه انداخت .یک روزی حضوری داستانش را اگر ندانی خواهم گفت
پاسخ:

خانم محمدی شنیدن هر حکایت و موضوع شنیده شده ای از زبان معلمی چون شما حلاوتی دیگر دارد و بدیع و بکر می نماید
مصطفی علیزاده
-
٢/٤/۱۳٩٠
-
۱۱:٤٤ ق.ظ
افسانه احمدی
۳:٤۸ ب.ظ - شنبه، ٢۱ خرداد ۱۳٩٠
متن را دو بار خواندم . محض احتیاط . دغدغه ی نوشته آدم ها نبودند .شعرشان هم نبود .حرف شان هم نبود . حتی احساس شان ، که این روزها مثل خیلی از ارزش های دیگر به راحتی لگدمال می شود ...دردی بود . وافسوسی... افسوس به این که ، کسانی که حرفی برای نوشتن دارند ، قلم ندارند . و کسانی که قلم دارند ، معنی واژه ها را نمی دانند !
یقین دارم ؛ نیما و سهراب و شاملو و... موقع نوشتن شعرهایشان ادعایی برای (شعر گفتن ) نداشتند . ( حسی ) بود که می نوشتند. ادعا را کسانی دارند که روی احساس آدم ها ، اسم می گذارند ...!
مرسی فوادجان
بااصل حرف شما کاملا موافقم
راستش من نه دغدغه دفاع از شعر نو را دارم و نه چنین قصدی. اصلاَ شعر کلاسیک را بیشتر از نو دوست دارم. بد نیست بدانید که من اساساَ علاقه خاصی به شعرهای احمدرضا احمدی هم ندارم و به همین خاطر به جای اینکه شعری از سهراب(که دوستش دارم) انتخاب کنم , شعری از احمدی انتخاب کردم و گذاشتم
مشکل من با تعصب هاست. که یکی در قاسمت استاد دانشگاه که باید به دیگرانی که پای حرفش هستند "درس دهد" به آنها "تعصب" می آموزد. "تعصب" تزریق می کند
و در این میان بزرگانی هم زیر پای اسب سیاه تعصبش له می شوند. و آنهایی که ممکن است به بخشی از ادبیات مان علاقه پیدا کنند, از آن دور می شوند. من بیشتر با این مشکل دارم.
---
فواد
۱٠:٢۱ ق.ظ - پنجشنبه، ۱٩ خرداد ۱۳٩٠
محمد جعفر مصفا جایی میگه یکی از موانع انسان اینه که تا همین اواخر عرفان دقیق و قابل لمس و شسته رفته وجود نداشته. یا در مبحث اخلاق نزد مولانا در سلسله سخنرانی های عبدالکریم سروش هست که به مقوله انحطاط خلاقی ایرانیان در چند قرن اخیر اشاره میشه .
میخوام بگم که نمیشه به این صورت قضاوت کرد که مثلا همین آقای دکتر! بیاد همه رو اینطور متعصبانه بکوبه و یا من و شما بیاییم در دفاع و احیانا بزرگ کردن این شعرا بپردازیم.(که نوعی اتوریتگی به فرهنک و ادبیات ما، ایران ما، فلان ما، بهمان ما و یکسری بازی های ذهن هست یا حتا چون آقای احمدی از مقولات قابل لمس برای همه شعر گفته ازش خوشمون بیاد یا بگیم خوب گفته یا بد)
اختلاف خلق از نام اوفتاد
چون به معنا رفت آرام اوفتاد
الان نوشته شما هم به نوعی اختلاف کردن در نام هست که باز هم تبعاتی داره. به کامنت آقای حسین دقت کنید. منظور عرض بنده رو خوب متوجه میشید.
البته که نیت و قصد شما چیزی فراتر از درگیر کردن خودتان با نام ها و مرز و تاریخ ادبیات یک کشور خاص هست و بیشتر هشدار و هی زدن در نوشته های شما دیده میشه.
اما باید مراقب بود که بیش از این ، به این آتش ولو با نیت خیر!، دامن نزن