مرگ آقای نویسنده
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٩  

کارلوس فوئنتس نویسنده‌ی رمان های مهمی چون آئورا، پوست انداختن، مرگ آرتیمو کروز، گرینگوی پیر، آب سوخته و ... در گذشت. این را خبرگزاری ها اعلام کردند. نویسنده ای که به حقش، نوبل ادبی، نرسید ، اما رمان هایش جاودانه می ماند.

مهسا پاکزاد، در بی بی سی فارسی، یادداشتی درباره فوئنتس و آثارش و مرگش منتشر کرده است. در تکه پایانی این گزارش به مصاحبه ای که لینتون ویکز، خبرنگار واشنگتن پست، در سال ۱۹۹۵ با فوئنتس انجام داده، اشاره می کند که گزارشگر از فوئنتس می پرسد که "دوست دارد چگونه بمیرد و چه عبارتی روی سنگ‌قبرش نبش ببندد؟"

 

ویکز می‌نویسد: «از او پرسیدم که دوست داری چگونه بمیری؟

 

گفت: «در آرامش، وقتی خواب هستم. نمی‌خواهم زیادی دراماتیک باشد. امیدوارم آرام باشد.» به من گفت که با همسرش، سیلوا، درباره این صحبت می‌کرده که که پس از مرگ کجا دفن شوند. در آن زمان فوئنتس دلش می‌خواست در قبرستان مون‌پارناس در پاریس دفن شود.

 

می‌گفت «فکر کنم آن جا برای گذراندن ابدیت بهترین جا باشد.»

 

از او پرسیدم «می‌خواهی روی سنگ‌قبرت چه بنویسند؟ او جواب داد که باید مدتی به این سئوال مدتی فکر کند. در انتهای مصاحبه، فوئنتس خواست تا مقابل آن «کتاب‌فروشی که کافی‌شاپ دارد» پیاده‌اش کنم. از او پرسیدم که آیا مردم در کتابفروشی کرامر، او را خواهند شناخت؟ گفت «به محض این که کارت اعتباریم رو دربیارم.» آرام از ماشین پیاده شد و در پیاده‌رو شروع به راه‌رفتن کرد. من هم پیاده شدم تا رفتن او را تماشا کنم. برای لحظه‌ای ایستاد. هنوز آنقدر نزدیک بود که بتوانم صدایش را بشنوم. بعد در جواب سئوالم درباره سنگ قبر گفت: «به قول یکی، این [جا] واسه من خیلی عمیقه.»

متن کامل یادداشت پاکزاد

 

 پیش از این- شاید دوسال پیش - در همین وبلاگ شما را به خواندن رمان آئورا دعوت کردم. و حالا که نویسنده آئورا درگذشته، بار دیگر تکه ای از آئورا را با هم می خوانیم:

... آگهی را در روزنامه می خوانی. چنین فرصتی هر روز پیش نمی آید. می خوانی و باز می خوانی. گویی خطاب به هیچ کسی نیست مگر تو. حتی متوجه نیستی که خاکستر سیگارت در فنجان چایی که در این کافه ارزان کثیف سفارش داده ای، می ریزد. بار دیگر می خوانی ش، «آگهی استخدام: تاریخدان جوان، جدی، با انضباط. تسلط کامل بر زبان فرانسه محاوره ای.» جوان، تسلط بر زبان فرانسه، کسی که مدتی در فرانسه زندگی کرده باشد، مقدم است ... «چهار هزار پسو در ماه، خوراک کامل، اتاق راحت برای کار و خواب.» تنها جای نام تو خالی است. این آگهی می بایست دو کلمه دیگر هم می داشت، دو کلمه با حروف سیاه بزرگ: فیلیپه مونترو.

 



 
می رویم نشر چشمه!
ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٠  

حتماً می دانید که نشر چشمه را - که یکی ازبزرگترین ناشران تخصصی داستان است از حضور در نمایشگاه منع کرده اند.  ما امروز می رویم فروشگاه نشر چشمه زیر پل کریمخان؛ حتی اگر نخواهیم کتابی بخریم!!

اما شما اگر خواستید بیایید، یادتان باشد که این کتابها را باید خرید و خواند هر چه زودتر:

مرگ در می زند - وودی آلن
رویای بابل - ریچارد براتیگان
بلبل حلبی - محمد کشاورز
استخوان خوک و دستهای جذامی - مصطفی مستور
...



 
نمایشگاه کتاب تهران-2
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٥  

مسوولان و کارشناسان فرهنگی سالهاست که دارند از فاجعه ی بزرگی در عرصه فرهنگ می گویند و می نالند. فاجعه ی «سرانه مطالعه مردم ایران»! اعدادی که در آمارها به آن اشاره شده، همگی حول  عدد 2 می چرخد؛ یعنی حدود دو دقیقه در روز! این عدد را باید مقایسه کرد با اعداد کشورهایی مثل ژاپن(90 دقیقه)، انگلستان و ترکیه و مالزی (55دقیقه). آن وقت شدت و عمق فاجعه را بیشتر می فهمیم.

البته این عدد 2 دقیقه در روز، را در سالهای اخیر، مسوولین متبحر در آمارسازی به اعداد  18، 38 و 95 و ... رسانده اند. ( احتمالا اعداد کاسته شده از میزان واقعی تورم را - که به درصد است- برمی دارند و بدون آنکه تبدیل واحدکنند!! به حساب دقیقه، می گذارند روی آمار سرانه مطالعه!)

اظهارات علی‌اکبر اشعری رییس پیشین کتابخانه‌ملی در خصوص ارائه آمارهای غلط
گزارش همشهری جوان: آماری تامل برانگیز در باب میزان سرانه مطالعه ایرانی‌ها
گزارش فریبا نیک نژاد، روزنامه همشهری: سرانه مطالعه در ایران ۲ دقیقه است یا ۷۶ دقیقه؟

 همانطور که برای فهمیدن فاصله مضحک تورم واقعی و تورم اعلام شده از سوی دولت، نیازی به دانستن علم اقتصاد نیست، برای دانستن اختلاف عجیب و غریب آمار واقعی سرانه مطالعه و آمار ساختگی اعلام شده، هم نیاز چندانی به تحقیق آماری نیست. مردم عادی پیرامون شما و یا خود شما در روز به طور میانگین چند دقیقه کتاب می خوانید؟ اصلاً می خوانید؟ اگر جوابتان مثبت است و احتمالا عدد خوبی هم گفته اید، زیاد خوشحال نباشید! جمعیت بزرگ روستایی را به یادتان بیاورید که اساساً کتاب برای بخش عمده ای از آن بی معنی است!

خلاصه آنکه بر همگان واضح و مبرهن است که ما ایرانی جماعت، کتابخوان نیستیم!

اما چرا نمایشگاه کتابمان اینقدر شلوغ می شود؟! چه جاذبه ای دارد این نمایشگاه کتاب تهران که در محیطی کاملاً نامناسب هم برگزار می شود!؟

بیاییم این گروه ها را مشخص و درصد سهم آن ها را در میان شرکت کنندگان نمایشگاه کتاب روشن کنیم :

 - کسانی که از شهرستان - با دریافت بودجه ای از نهادهای دولتی و به عنوان ماموریت اداری برای تهیه کتاب می آیند. یعنی کارمندانی (به ویژه شهرستانی) که برای انجام وظیفه خرید برای نهاد و ارگان ذیربط در نمایشگاه شرکت می کنند.

- نوجوانان و جوانانی که برای تهیه کتب اموزشی کنکور (لیسانس و ارشد) به نمایشگاه می آیند و برای خیلی از آنها کتاب، منحصراً به معنی وسیله ای برای قبولی در دانشگاه و ارتقای مهارت های تست زنی است. حضور این گروه طبیعتاً در فضای کوچک نمایشگاه، منحصر به غرفه ناشرین آموزشی و دانشگاهی نخواهد بود.

- نوجوانانی که فرصت نمایشگاه کتاب را مغتنم می شمارند تا به بهانه خرید کتاب کنکور، صبح تا عصری را در نمایشگاه با دوستان خود بگذرانند. بچرخند و بسته به نوع تربیت و جایگاه اجتماعی خود رفتار لذت جویانه داشته باشند.

-نوجوانانی که نمایشگاه کتاب را فرصتی برای جبران محدودیت های اجتماعی می بینند و ساعاتی را با دوستان خود از جنس مخالف در نمایشگاه می گذرانند: دست در دست هم!

-عده ای که (غالباً زوج ها) نمایشگاه کتاب رفتن را برای سربلند بودن و فخرفروختن به اطرافیان لازم می دانند. احتمالا خرید اینها محدود به کتب آشپزی و روانشناسی بازاری خواهد بود.

- گروهی که صرفاً مشتری کتب مذهبی و ادعیه هستند. اینها عموماً با کتاب های دیگر چندان کاری ندارند.

- کتابخوان ها. چه حرفه ای و چه غیر. آنها که هفته ای یا ماهی لااقل یک کتاب (رمان، داستان، نظری، ...) می خوانند. اهل کتاب!

- و اهل قلم و نویسندگان

- و غیره... که شما می توانید احتمالاً 3-4 گروه دیگر را که در این لیست نیامده به آن اضافه کنید.

خودتان با تخصیص اعدادی به عنوان درصد سهم هر گروه، قضاوت کنید که احتمالا چند درصد از این عدد عجیب و غریب بازدیدکنندگان، به راستی اهالی کتاب و قلم هستند.

 

* * *

و پیشنهاد کتاب:

این سه مجموعه داستان کوتاه ایرانی را حتماً بخوانید؛ لذت خواهید برد:

اول- آمده بودی برای خداحافظی (میترا صادقی- نشر ثالث)
دوم- دلاویزتر از سبز (علی موذنی- سوره مهر)
سوم- اگه تو بمیری (محمدرضا گودرزی- نشر افق)

راستی.... می دانید که نشر چشمه را - که یکی ازبزرگترین ناشران تخصصی داستان است از حضور در نمایشگاه منع کرده اند؟ ما امروز می رویم فروشگاه نشر چشمه زیر پل کریمخان؛ حتی اگر نخواهیم کتابی بخریم!!



 
نمایشگاه کتاب تهران-1
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٥  

خب، به سلامتی، امسال هم نذرم را ادا کردم! دو بار رفتم نمایشگاه؛ مثل هر سال. یک بار برای گرفتن لیست کتاب های ناشرانی که موردنظرم است و خرید جزئی. و بار دوم هم برای تهیه کتابهایی که از لیست ها درآورده ام یا از قبل نشان کرده بودم. برای اولین بار بود فکر کنم که روز جمعه به نمایشگاه رفتم. تا حالا، توی این سالهای گذشته، پیش نیامده بود که روز جمعه به نمایشگاه کتاب بروم. و فکر کنم که دفعه آخرم هم بود! بس که شلوغ بود.

خسته و کوفته و بی اکسیژن، چهارزانو نشسته بودم جایی که علی الاصول نباید می نشستم. توی سالن، روی سکویی که جلوی راهرو 7 قراردارد. ولی خب جای دیگری هم نبود که چند دقیقه بشود نشست و خستگی در کرد. همین نشستن در بی-جا باعث شد تا شکار و سوژه شوم. گزارشگر تلویزیون ناغافل آمد کنارم و دوربین هم زوم شد روم.

گفت: خسته شدی و اینجا نشستی؟ گفتم: شما یه جای آبرومند پیدا کن من برم اونجا بشینم و خستگی در کنم.

گفت: کتابهایی را که می خواستید، توانستید در نمایشگاه تهیه کنید؟ گفتم بله تقریبا همه کتابهایی را که می خواستم به جز لیست بلندی از کتابهایی که اجازه حضور در نمایشگاه نداشتند! 

وبعد پرسید: به نظر شما استقبال از نمایشگاه امسال چطور بود؟ گفتم: اگر واقعاً اینقدر کتابخوان داشته باشیم که خیلی عالیه!

جوابش را گرفت و خوشمزگی کرد و رفت.

راستی، واقعاً اینقدر کتابخوان داریم در این شهر بی فرهنگ!؟

حسین می گفت که «نمایشگاه کتاب تهران شلوغ ترین و پربازدیدترین نمایشگاه کتاب دنیاست.» اگر اولین هم نباشد، حتماً جزو چندتای اول است.

چرا در سرزمینی که سرانه مطالعه مردمش چیزی در حد فاجعه است، وضعیت استقبال از نمایشگاه کتاب این گونه است؟

در پست بعدی در موردش بیشتر خواهم گفت.شما هم بگویید نظرتان را.

 

 × × ×

از این ها که بگذریم، می خواهم توی ایام نمایشگاه در هر پست وبلاگ، یکی دو کتابی را معرفی و پیشنهاد کنم. فعلاً علی الحساب، دو پیشنهاد زیر را داشته باشید:

برای علاقمندان به رمان ایرانی ( البته، نه رمان عامه پسند): «ویران می آیی» حسین سناپور را پیشنهاد می کنم. البته توی نمایشگاه دنبالش نگردید که نیست! ناشر این رمان، نشر چشمه است که متاسفانه امسال از حضور در نمایشگاه منع شده. اما در محل کتابفروشی خود (زیر پل کریمخان) به مدت 10 روز فروش باتخفیف کتاب دارد.



 
سرگردانی گراکوس شکارچی
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳۱  

 

... شهردار پاسخ داد : " هنوز نمی توانم این را بگویم . آیا شما مرده اید ؟ "
گراکوس شکارچی گفت : " بله ، همان ، همان طور که می بینید . سالیان سال پیش ، بله ، باید سالیان سال پیش باشد ؛ وقتی بز کوهیی را در جنگل سیاه آلمان شکار می کردم از پرتگاهی افتادم . از آن به بعد مرده ام ."
شهردار گفت :" اما همچنین زنده اید ."
شکارچی گفت :" به لحاظی بله ، به لحاظی همچنین زنده ام . کشتی مرگم راهش راگم کرد ؛ خطایی در چرخش سکان ، یک لحظه حواس پرتی سکان دار ، کشش زادگاه دلربایم ، نمی توانم بگویم چه بود ؛ فقط این را می دانم که روی زمین ماندم و از آن پس تا کنون کشتی ام آبهای زمینی را نوردیده است . از این قرار ، من که چیزی بهتر از این نمی خواستم که میان کوهسارانم زندگی کنم ، پس ا ز مرگم در سراسر سرزمین های زمین سفر می کنم ."
شهردار گره ای به ابروها انداخت و پرسید : " و شما هیچ سهمی در دنیای دیگر ندارید ؟:"
شکارچی جواب داد :" من برای همیشه روی پلکان بزرگی هستم که به آن جا راه می برد . روی آن پلکان بی نهایت فراخ و پهناور آواره می گردم ، گاه بالا ، گاه پایین ، گاه به راست ، گاه به چپ ، همیشه در جنبش. شکارچی به پروانه ای مبدل گردیده است ."
...

تکه ای از داستان کوتاه گراکوس شکارچی؛ فرانتس کافکا-ترجمه امیرجلال الدین اعلم

* * *

گراکوس شکارچی پس از مرگ هم آرامش نمی بیند؛ او آواره می شود. سرگردان بین دو دنیا. آواره در سرزمین های آشنا و غریب. مرگ برای او پایانی نیست. آغاز یک سرگردانی و بلاتکلیفی جبری و تحمیلی است. او در سرگردانی اش، مقصر نیست؛ مجبور است. او گیر افتاده است و انگار از این وضعیت دهشتناک رهایی نخواهد یافت. 

این، نگاه مردد کافکا به مرگ است. شاید در مرگ هم آرامش نباشد. نکند ما هم به سرنوشت گراکوس شکارچی دچار شویم؟!

 

متن کامل داستان- ترجمه امبرجلال الدین اعلم

متن کامل داستان- ترجمه صادق هدایت

 



 
این حقیقت تلخ!
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۳  

 

 

 

 

تنهایی انسان، امری عارضی نیست. بلکه ذاتی است. انسان، به تنهایی «دچار» نشده است؛‌که، بالذات تنهاست.

این کسان و چیزها که دور ما را گرفته اند که یعنی:«تنها نیستیم»، فقط پرده ای هستند بر واقعیتِ «تنهایی». بی آنکه بدانیم و متوجه باشیم، به این پرده - که برای برخی نازک است و شفاف و برای برخی دیگر، ضخیم - پناه می بریم تا با آن حقیقت تلخ روبرو نشویم.

انسان تنهاست. هیچ کس و هیچ چیز، نمی تواند این داشته(!)اش را از او بگیرد.

روزی شاید بفهمیم این واقعیت را. چه روز سختی خواهد بود آن روز. و چه روزهای تیره و دهشتناکی خواهد بود روزهای پس از آن روز.

 

 

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است

 



 
از هدایت
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠  

هدایت در بوف کور می گوید:

آن‌چه که زندگی بوده‌است از دست داده‌ام؛ گذاشتم و خواستم از دستم برود ... و بعد از آنکه من رفتم، به دَرَک؛  می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند، می‌خواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند. من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده‌است می‌نویسم.

 



 
برای ما که خودمان را خفیف کرده ایم!
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦  

در پارک های ایروان بارها نقاشان و نمایشگاه های نقاشی را دیدیم

ایرانی هایی که به ارمنستان می روند، انگار فقط و فقط برای نوشخواری و رقص، هزینه های دلاری سفر را به جان می خرند و هیچ دیگر از آن دیار نمی خواهند. تا دلت بخواهد در ایروان دیسکوی ایرانی است؛ گله به گله. به خصوص در مرکز شهر و در منطقه «اپرا هاوس». و تا دلت بخواهد در حوالی این دیسکوها -به خصوص هرچه به دیرهنگام شب نزدیک می شوی- ایرانی می بینی. اصلا انگار آن منطقه در آن ساعت های شب، منطقه ایرانی ها می شود. ایرانی هایی که کلی پول خرج می کنند که تا نیمه شب بنوشند و برقصند و توی هم وول بخورند. من این را از زبان خیلی ها شنیدم که در مدت مثلاً  5شب اقامتشان در ایروان، دیسکو شبانه برنامه هر 5 شبشان بوده است!

این مجسمه تقریباً در شمالی ترین نقطه ایروان است و از تمام شهر دیده میشود

 

 

 

ایروان و حومه آن جاهای دیدنی فراوان دارد. این شهر، شهر تندیس هاست؛ مجسمه هایی عظیم و باشکوه و زیبا. کلیسا، معبد، صومعه، موزه، پارک و  جاذبه های طبیعی و زیست محیطی از دیدنی هایی است که نباید در سفر به ارمنستان از دست داد. و البته اکثر ایرانی ها قسمت عمده این دیدنی ها را هرگز نمی بینند.

 

 ما، انگار که جزء استثناها بوده باشیم. رفتیم جاهای دیدنی ایروان را دیدیم. البته نه همه جا را. تا آنجا که وقت داشتیم و انرژی و حال، در این شهر هنری گشت زدیم. توی جاهای دیدنی و تاریخی اش به ندرت ایرانی ها را می دیدیم. که البته اصلاً عجیب نبود. حتماً در حال استراحت بودند تا شب با انرژی بروند دیسکو.

این را ارمنی ها هم فهمیده اند. و توریست های ایرانی را این گونه شناخته اند! چه تنزّلی!... فکر کردم که اصلاً توهین به خودمان است که برویم توی زیرزمین هایی که اسم دیسکو رویشان گذاشته اند؛ زیرزمین هایی که بوی گند و تند مشروب و دود سیگار توی هوای آن موج می زند. با آن صدای گوشخراش موزیک شان و وول خوردن آدمهای عرق کرده توی هم. نمی دانم؛ یعنی ما را آنقدر تشنه و حریص ساخته و نگه داشته اند که ناگزیر باید توهین و خفت حضور در این زیرزمین ها را به جان بخریم!؟... ای کاش چنین نمی بود!

 

 



 
شهر آرام
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۳  

ایروان شهر آرامی است. آرامش را می توان حتی توی نگاه مردمش هم دید. شهر آرام است. آرام آرام.

توی این شهر، کم پیش می آید که صدای بوق ماشینی را بشنوی. از آن بوقهایی که توی تهران تبدیل شده به زبان ناسزای رانندگان. طی روزها و شبهایی که آنجا بودم، من اصلاً موتورسیکلت ندیدم. برای ما که توی شهر بی دروپیکر تهران، مزاحمت مگس وار موتور سیکلت ها را نه تنها هنگام رانندگی توی خیابان، بلکه هنگام قدم زدن در پیاده روها، تحمل می کنیم، این نکته ای بسیار عجیب و دور از انتظار بود . ما عادت کرده ایم که موتورسیکلت ها را حتی توی پیاده روها هم ببینیم؛ که گاه افتخار داده و از روی سر و از وسط شکممان هم رد می شوند.

توی خیابان های کوچک ایروان خودروها آرام می رانند. نه اینکه آهسته برانند؛ نه. آرام می رانند؛ با آرامش.

رنگ های چراغ راهنمایی معنی واقعی خودشان را می دهند. زرد به این معنی نیست که پایت را روی گاز تا انتها فشار بده و تقاطع را رد کن. و قرمز این معنی را نمی دهد که اگر پلیس توی تقاطع است، بایست. چراغ زرد برای اکثر رانندگان آن شهر ( و البته استثنا هم همیشه همه جا هست) یعنی توقف پشت خط عابر پیاده.

خط عابر پیاده هم برای مردم و هم برای رانندگان تعریف شده است. ماشین پشت خط عابر می ایستند تا عابرین در کمال آرامش رد شوند. نه بوق می زنند و بی تابی می کنند. و نه با سرعت می آیند توی شکم عابرین تا بترسانندشان. نه اعتراض می کنند و نه نق می زنند.

ما «ندید بدید»ها که در مملکت و شهر خودمان (که ام القرایی هم هست برای خودش!!) این نوع رفتارها را ندیده ایم، کلی ذوق زده شده بودیم از احترامی که رانندگان به عابرین می گذاشتند. وقتی از خط عابر پیاده رد می شدیم به ماشین هایی که پشت خط برای ما توقف کرده بودند، با حرکات دست، مراتب سپاس خودمان را ابراز می کردیم. یاد تهران می افتادیم که انگار این خطوط عرضی موازی هم فقط برای تزیین آسفالت خیابان کشیده شده اند و یاد خودروهایی می افتادیم که وقتی به این خط می رسند، سرعتشان را کم نمی کنند. ...! انگار دارم هذیان می گویم! سرعتشان را کم نمی کنند یعنی چه!؟ آنها حتی پایشان را بیشتر روی پدال گاز فشار می دهند تا با انداختن رعب در دل عابرین پاهای آنها را سست کنند تا خودشان زودتر رد شوند.

این آرامش بود که ما را مشتاق می کرد که در پیاده روهای این شهر کوچک و ارام ساعتها قدم بزنیم. قدم بزنیم و لذت ببریم از این همه آرامش. ما تشنه آرامشیم. و انگار برای درک این گونه آرامش(در محیط زندگی)، چاره ای نداریم جز اینکه صدها دلار خرج کنیم تا چند روزی در یک سرزمین دیگر، آن را تجربه کنیم. ما، حتماً، مردم خوشبختی هستیم!

 



 
سلام دوباره؛ با دستی پر!
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٢  

بعد از روزها (و شاید حدود یک ماه) غیبت دوباره اینجا هستم. توی بیرنگی. تا دوباره بنویسم. تعطیلات عید فرصت خوبی است برای نوشتن. نوشته ام؛ تنبلی نکرده ام. اما نبودم که اینجا بنویسم تا شما مهربانان هم بخوانید. برای خودم و گوشه دفترم نوشته ام.

راستی ظاهراً باید طبق سنت، فرارسیدن سال نو و عید نوروز را تبریک بگویم و آرزوی «سالی سرشار از برکت و موفقیت توام با سلامتی» بکنم! خب، پس تبریک می گویم و آرزو می کنم!

خوب است که همیشه برای همدیگر، آرزوهای خوب - و از صمیم قلب داشته باشیم. خوب است که همیشه نو و در کیفیت نوشدن باشیم. همیشه بهاری با طراوات باشیم.

... سلام

 

 

* * *

در روزهای آغازین سال جدید، سفر بودم و حالا برگشته ام. سفر بسیار شیرین و مفیدی بود. از آن سفرها که دوست داریم تکرار شود. از آن سفرها که «پخته کند خامی». از آن سفرهایی که وقتی برمی گردیم، دستمان انگار پُر است. چیزهایی در این سفر و درباره این سفر نوشته ام. چند خط از یادداشتهای سفری ام را در یکی دو پست بعدی منتشر می کنم. فعلا...

شاد باشیم و بهاری

 



 
بررسی داستان فتحنامه مغان از منظر زاویه دید
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۱  

داستان کوتاه فتح نامه مغان داستانی بسیار گیرا و تامل برانگیز و البته تلخ از هوشنگ گلشیری است. این داستان را می توانید در مجموعه «نیمه تاریک ماه»، انتشارات نیلوفر بخوانید. (در ارجاع به شماره صفحه ها، چاپ دوم این کتاب را مدنظر داشته ام.)

 گلشیری، این داستان 25 صفحه ای را از زاویه دید اول شخص جمع (ما) روایت می کند. در نگاه اول، انگار بسیاری از قصه هایی که با این زاویه دید روایت می شود را می توان به راحتی به شیوه اول شخص مفرد ( راوی «من») هم نوشت؛ بی آنکه تغییر چندانی در شیوه روایت صورت پذیرد. اما با دقت بیشتر درمی یابیم که راوی اول شخص جمع، ظرفیت ها و کارکردهایی دارد که گاه حتی کاربست این شیوه روایت را ضروری می نماید.

یکی از کارکردهای راوی «ما» شخصیت بخشیدن به جمع و گروه(به جای فرد) و پررنگ ساختن نقش گروه و جمعیت است. در داستان هایی که از زبان راوی «ما» روایت می شود، عموماً این کارکرد به چشم می خورد. در این داستان ها، «ما» در واقع، یک گروه یا جمع و جامعه (یا بخشی از جامعه) را نمایندگی می کند و یک «شخصیت جمعی» پدید می آورد. مثل داستان «یک گل سرخ برای امیلی» از ویلیام فاکنر، یا همین داستان فتحنامه مغان. در خصوص استفاده از این ظرفیت در داستان فتحنامه، در سطور بعد بیشتر خواهم گفت.(Birangi.net)

یکی دیگر از کارکردهای راوی اول شخص جمع، به عنوان مثال، قرار دادن جمع-گروه در تقابل با فرد و بدین ترتیب برجسته نمودن تنهایی و انزوای شخصیت (فرد) است. گلشیری از این ظرفیت راوی «ما» در داستان «سبز مثل طوطی، سیاه مثل کلاغ» استفاده می کند. که در آن تنهایی و انزوای شخصیت اصلی قصه، حسن آقا، در تقابل با راویان قصه، ظهور و بروز بیشتری می یابد.

راوی جمع، کارکردهای دیگری از این دست نیز دارد که طرح آن، موضوع این یادداشت نیست.

اما، فتحنامه مغان؛ به نظرم، در فتحنامه، گلشیری از «ما» در سه سطح و صورت بهره می برد:

1- در بخش قابل توجهی از داستان، به ویژه صحنه های مربوط به حضور راویان در میخانه برات، «ما» جمعی چندنفره(3-4 نفر شاید) را نمایندگی می کند. «ما» در این سطح، محدود به گروه کوچک دوستان و مشتریان قدیمی برات و میخانه اش می باشد.

نیمی را از جیبش در آورد و چهار استکان خالی را پر کرد. گفت: «لوبیا ندارم، می بخشید»

و ما هرچهار نفر برگشتیم و بیرون را نگاه کردیم. نمی شد، آن هم این طوری...(صفحه 316)

2- در قسمتهایی از داستان، «ما» نماینده بخش نسبتاً بزرگتری از جمعیت است. که از 3-4 نفر افراد نزدیک به برات فراتر می رود. ( این سطح را با مسامحه می توان درون دو سطح دیگر دید و مستقل در نظر نگرفت)

...مینی بوس همچنان دور می زد و آیه می خواند و شعار می دادو ما هم شعار می دادیم و از سر و کول هم بالا می رفتیم...(صفحه329)

3- در صحنه های تظاهرات و جوشش مردم در خیابان ها، ما، یا به قول خود گلشیری(در متن داستان) «ما، همۀ ما» نمایندگی جامعه ای می کند که هیجانزده و پرشور و همراه با هم حرکت می کنند.(Birangi.net)

و ما، همۀ ما، که از کوچه ها به خیابان برگشته بودیم و از دکان ها بیرون پریده بودیم، از خیابان ها به جلو رانده شده بودیم و به دست هامان نگاه می کردیم، به دست های خالیمان. ... (صفحه 313)

گلشیری، حرکت توده ای مردم، هیجانزدگی جمعی، و در کل قصۀ یک جامعه منقلب شده را با استفاده از راوی «ما» پررنگ تر می کند. او تمهید زیرکانه و دقیق و البته جالبی برای استفاده مضاعف از ظرفیت های راوی«ما» به کار می بندد. و این هنرنمایی در صفحه بیستم قصه رخ می دهد. جاییکه برات ( که روزگاری، «وقتی می خواستند عملش کنند، صف ما که می خواستیم خون بدهیم، یک دور تمام دور بیمارستان پیچید» - صفحه315) در میدان شهر و در میان صلوات و تکبیر جماعت حاضر حد شرعی می خورد. مقاومت برات می شکند(او تسلیم نمی شود، بلکه شکست می خورد) و جماعتی که شاهد اجرای این حد بوده اند، بعد از آن نماز جماعت می خوانند و خطبه ها را می شنوند و بعد به خانه هایشان می روند. آنها می روند خانه هایشان تا در نبود برات، دیگر «ما»یی در کار نباشد. و تجزیه می شوند. در این نقطه، راوی برمی گردد و تبدیل به «من» می شود. (صفحه 330)(Birangi.net)

از اینجا تا دو صفحۀ بعد، راوی «من» باقی می ماند. که این «من»، نه یک «من» مشخص و خاص، که هر«من» و در واقع هر یک از اجزای آن «ما» است. این «من»، تکه ای از «ما»ی متلاشی شده ایست که بعد از شکستن برات و فاتحه خواندن بر «می» و «میخانه» (و در واقع در هم شکستن مقاومت پنهان و ناخودآگاه «ما»)، جدا افتاده است.

بعد از دوصفحه (در صفحه 332)، این «من» ها دوباره با راه افتادن مردان چراغ به دست در کوچه و خیابان به قصد پیدا کردن بطری های دفن شده در بیرون شهر( میل به بازگشت به هندوستان وجود)، مثل قطره های جداافتاده آب یکی یکی به هم می پیوندند و دوباره «ما» می شوند.(شاید بتوان «می» و «بطری»ها را نمادی از تمایلات «ما» دانست که به دلیل هیجانزدگی جامعه و متعاقبا به ضرورت دگرگونی های اجتماعی، فراموش یا منع شده بودند). این «ما»ی دوباره شکل گرفته تا پایان داستان باقی می ماند.(Birangi.net)

داستان فتحنامه مغان، جدا از بحث شیوه روایت و منظر تکنیکی، داستانی خواندنی و زیباست. توصیه می کنم که بخوانید و یادی هم از هوشنگ گلشیری کنید که استاد مسلم داستان نویسی بوده است.(Birangi.net)

مصطفی علیزاده

 متن کامل این یادداشت در شماره بیستم ماهنامه ادبی چوک-فروردین91 منتشر شده است.

دریافت فایل ماهنامه چوک

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است

 



 
افتتاح مدرسه مجازی داستان
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۸  

اولین مدرسه مجازی داستان رسماَ از امروز، همزمان با زادروز بنیانگزار داستان نویسی نوین ایران، صادق هدایت، آغاز به کار کرد.

این مدرسه زیرنظر«محمد جواد جزینی» داستان نویس و مدرس داستان اداره می شود. جزینی طراح استاندارد مهارتی داستان‌نویسی و مدیر نخستین هنرستان داستان‌نویسی ایران بوده و سالهاست که در مراکز مختلف آموزشی و فرهنگی به آموزش داستان نویس مشغول است.
قرار است هنرجویان این مدرسه در طول دوره آموزشی با شیوه های نگارش داستان کوتاه آشنا شوند. متون آموزشی این مدرسه با بهره گیری از تجارب داستان نویسان و منتقدان معاصر تدوین شده است. مدرسه داستان در پایان دوره به هنر جویان گواهینامه اعطا خواهد کرد.این دوره ها برای دو سطح نوجوانان و بزرگسالان طراحی شده است.
* * *
این اتفاق مبارکی است. بیش از همه برای علاقمندان به فراگیری داستان نویسی که دور از مرکز و در شهرستان ها قرار دارند. ( و البته بسیاری علاقمندان ایرانی ساکن در خارج از کشور) و همچنین برای کسانی که علی رغم تمایل به فراگیری داستان نویسی، از حضور در کلاس های حضوری یا واهمه دارند یا فرصتش را ندارند.
امید که این حرکت مهم و نوآورانه در آموزش داستان نویسی، ماندگار و تاثیرگذار باشد.
راه اندازی مدرسه داستان را به دوست و استاد عزیزم، جواد جزینی تبریک می گویم. خداقوت استاد! 
 


 
مرگ در می زند-وودی آلن
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٠  

داستانهایی که باید خواند-1

داستان ها(و درکل، همه کارها)ی وودی آلن را، با آن دیالوگ های ظریف و زیرکانه اش دوست دارم. طنز گسترده شده بر تار و پود نوشته های وودی آلن، طنز گیرایی است؛ جذاب، شیرین و تکان دهنده؛ در همان لحظه که حال ما را خوش می کند، می تواند با پیش کشیدن و طرح مسائل عمیق و فلسفی، حتی حالمان را بگیرد.

پیشنهاد می کنم اگر از وودی آلن چیزی نخوانده اید، مجموعه داستان «مرگ در می زند» را بخوانید. ترجمه محمدیعقوبی، انتشارات چشمه. من برای دوستان کتاب خوانم همیشه  این توصیه را داشته ام. و به آنها که خیلی دوستشان دارم، این کتاب را هدیه داده ام. (مگه نه رفقا؟!) به نظرم اکثر داستان های این مجموعه بسیار درخشانند و برخی داستان ها در حد شاهکار: اپیزود کوگل ماس، زنده باد وارگاس، مرگ در می زند،اعترافات یک سارق مادرزاد، ماجرای حلقه خودفروشان ادبی و....

فکر کنم با اینکه بسیار پیش تر از زمان نگارش داستان «قبل از خودکشی حرفهای نگفته ات را بنویس»، «مرگ در می زند» را خوانده بودم، اما بی آنکه متوجه باشم به شدت تحت تاثیر فضای این داستان وودی آلن، داستانم را نوشتم. اصلاً معتقدم که وقتی که داستانهای وودی آلن توی ذهن، خوش می نشیند، دیگر با این تاثیرِ سنجاق شده بر ذهن، کاری نمی شود کرد. تمام است!

وقتی داستان مرگ در می زند(که در واقع نمایشنامه است) را می خوانی، انگار توی یک جهان دیگر می افتی. جهانی که در آن، پذیرش این باور ممکن و شدنی است که با مرگ هم می توان بازی کرد؛ می توان حواسش را پرت کرد؛ و می توان شکستش داد. چه نگاه جالبی به مرگ می توان داشت: «مرگ دست و پا چلفتی»! و این شوخی با مرگ (عجب پاردوکسی! شوخی با یکی از جدی ترین پدیده ها و دغدغه های آدمی) فضایی لوده و دیالوگ هایی ساده و تا حدی ابلهانه را می طلبد که وودی آلن به بهترین شکل آن را درآورده است.

 

 

 

 

 

 

دو تکه از داستان (نمایشنامه) «مرگ در می زند»:

 

... نات، مات و مبهوت نگاه می‌کند: شما کی هستی؟

مرگ: مرگ.

نات: کی؟

مرگ:  ببینم ـ می‌شه بشینم؟ کم مونده بود گردنم بشکنه. مثل برگ دارم می‌لرزم.

نات: شما کی هستی؟

مرگ: عرض کردم که مرگ. ببینم، یه لیوان آب پیدا می‌شه؟

نات: مرگ؟ منظورت چیه مرگ؟

مرگ: تو چته؟ مگه لباس سیاه و صورت سفیدم رو نمی‌بینی؟

نات: چرا.

مرگ: ببینم امشب شب جشن قدیسی ـ چیزی یه؟

نات: نه.

مرگ: پس من مرگ ام دیگه. حالا می‌شه یه لیوان آب ـ یا آب معدنی ای ـ چیزی ـ بهم بدی؟

نات: این یه جور شوخی یه...؟

مرگ: شوخی چیه؟ مگه پنجاه وهفت سالت نیست؟ مگه تو نات اکرمن نیستی؟ شماره‌ی 118، خیابون پاسیفیک؟ مگه این که گم کرده باشم ـ احضارنامه رو کجا گذاشتم؟

     (جیب‌هایش را می‌گردد و سرانجام برگه‌ی آدرس داری در می آورد. ظاهراً آن را کنترل می‌کند.)

نات: از من چی می‌خوای؟

مرگ: چی می‌خوام؟ فکر می‌کنی چی می‌خوام؟

نات: حتماً شوخیت گرفته. من کاملاً سرحال و سالم‌ام.

مرگ: ( بی اعتنا ) آ – هان. (به دوروبر نگاه می کند.) جای خوشگلیه. خودت درستش کردی؟

نات: یه دکوراتور داشتیم، اما خودمون هم باهاش کار کردیم.

مرگ: (به عکسی روی دیوار نگاه می‌کند.) من از این بچه‌های چشم درشت خوشم می‌آد.

نات: من فعلاً نمی‌خوام برم.

مرگ: نمی‌خوایی بری؟! تو رو خدا شروع نکن که حالش رو ندارم....

 × × ×

 ... نات: دو امتیاز. من تموم کردم. تو چی داری؟

مرگ: دست من رو نگو که خیلی خیطه.

نات: پر از پیک هم هست.

مرگ: از بس ور زدی تو.

     ( از نو ورق پخش می‌شود و ادامه می دهند.)

نات: منظورت چی بود گفتی اولین کارته؟

مرگ: چه منظوری می‌توانم داشته باشم؟

نات: یعنی می‌خوایی بگی ـ که قبلاً کسی نرفته؟

مرگ: معلومه که خیلی‌ها رفته‌ند. اما من نبردمشون.

نات: پس کی برده؟

مرگ: اون‌های دیگه.

نات: مگه اون‌های دیگه‌ای هم هستند؟

مرگ: معلومه. هر کی به شیوه‌ی خاص خودش می‌ره.

نات: این رو نمی‌دونستم.

مرگ: چرا تو باید بدونی؟ مگه تو کی هستی؟

نات: یعنی چی که من کی هستم؟ یعنی من هیچی نیستم؟ ...



 
عیـب کـردن ریش را داروى اوسـت
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٦  

چون که بر سر مر تورا دَه ریش هست
مَرهَمت بر خویش بـاید کـار بـست‏

عیـب کـردن ریش را داروى اوسـت
چون شکسته گشت، جـاى اِرحَموست‏

گر همان عیبـت نـبود، ایمـن مباش
بو که آن عیـب از تـو گردد نیـز فـاش‏

 

 

(مَرهَمت: مرهم بر زخم نهادن.)

متفکری (که فکر کنم آلبرت اینشتن باشد) گفته است که: «مردم همیشه عیب­های خود را با دوربین، و عیب­های دیگران را با ذره بین نگاه می­کنند».

چه کلام تامل برانگیزی! وقتی خوب دقیق می شویم، می بینیم که ما (من و شاید تو) هم مثل اکثریت قریب به اتفاق آدم­هایی که می شناسیم، چنین هستیم. در یک دست ذره بین داریم برای دیدن عیب های دیگران. و شاید در جیبمان یا توی کوله مان دوربینی داشته باشیم که گاه بخواهیم با آن عیبهایمان را رصد کنیم! خب، همین می­شود که بجای خودشناسی، می خواهیم دیگرشناسی(!) کنیم و مدام  به عیب­جویی دیگران می­پردازیم.

مولانا در این ابیات (از دفتر دوم مثنوی) می گوید که باید مرهم را بر زخم های خود بگذاریم و به فکر زخمهای خودمان باشیم. باید عیبهایمان را ببینیم. اتفاقاً درشت و بزرگ-نموده شده هم ببینیم. که این آغازِ علاج کردنِ آن است.

این توجه به خود و کاستی هایمان نه بخشی از سلوک، که قسمت اعظم و حیاتی آن است. حالا، باز فراموش خواهیم کرد که : «عیـب کـردن ریش را، داروى اوسـت»



 
من آواز قورباغه ها را می فهمم !
ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٥  

 

لای نیزارها، انگار، کنسرت قورباغه ها برپاست. می خوانند و می خوانند. نه یکی و دوتا؛ که شاید صد یا صدها قورباغه همنوا شده اند. از ته دل می خوانند؛ می فهمم. چه آوازی را می خوانند؟ نمی دانم. به نظرم آشناست. جایی شنیده ام شاید. یادم نمی آید. خسته نمی شوند از خواندن. یکریز می خوانند. باد لابلای نیزار می افتد. انگار رهبر ارکسترشان است. لحظه ای سکوت می کنند و دوباره اوج می گیرند. این سکوتشان به اندازه ی صدم ثانیه ای است. صدم ثانیه ای که من می فهمم. آوازشان با رقص باد لابلای نی ها عوض می شود انگار.

من قورباغه ها را می فهمم. دردشان شاید درد من باشد. یا نه؛ شاید درد من، همان درد آنهاست. زندگیشان را می شناسم. روزی مثل آنها بوده ام. دو جور زندگی کردن آسان نیست. من دو زندگی داشته ام؛ یکی روی زمین، بین مردم و کنار تو در قفسی که ساخته بودی برایم. و دیگری در ناکجاآباد. در کویری یا جنگلی یا دل کوهی که اسمش را نمی دانم. اصلاً هیچ کدامشان اسم نداشتند که بدانم. جنگل فقط جنگل بود و کویر، فقط کویر. توی نقشه جغرافیای تو نبودند. ...

 

این متن، قسمتی از داستان «من آواز قورباغه ها را می فهمم» از مجموعه داستان های کوتاهم است که به زودی، در کتابی با نام «مردها دور هم جمع می شوند» آماده و منتشر می شود.