مشکلات پیش آمده برای وبلاگ
ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٥/۱٠  

متاسفانه به دلیل مشکلات فنی پیش آمده برای سایت پرشین وبلاگ - که مطالب این وبلاگ از طریق آن و در آدرس بیرنگی دات نت منتشر می شده و می شود- بخش زیادی از پست های دو سال قبل از بین رفته است و فعلا هم امکان به روزرسانی و انتشار مطالب جدید نیست. و شکر خدا هم کسی نیست در پرشین وبلاگ پاسخگوی مشکلات پیش آمده باشد.
به زودی چاره ای خواهم اندیشید



 
هزارویک شب؛ مرد زبّال و خاتون - قسمت دوم.
ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۱٩  

 

📖حکایت شبی از شبهای «هزارویک شب»بخش دوم

چون شب دویست و هفتاد  و پنجم برآمد
گفت ای ملِک جوان‌بخت، آن مرد گفته است که: چون من داخل خانه شدم، زنی دیدم آفتاب‌روی که بر تختی نشسته و کنیزکان دور او ایستاده بودند. چون مرا بدید، برخاست و مرا پیشِ خود خواند. چون پیش رفتم، جوازِ نشستنم داده و در پهلوی او بنشستم و کنیزکان را به آوردن طعام فرمان داد. کنیزکان آمده از هرگونه طعام‌های لذیذ حاضر آوردند؛ من به قدر کفایت خورده. چون مائده برداشتند، آنگاه کنیزکان را فرمود که شراب حاضر آورند. ایشان شراب‌های گوناگون حاضر آوردند، عود و عنبر به مجمر انداختند. کنیزکی برخاست باده به ما همی‌پیمود و نغمه‌های نشاط‌انگیز همی‌سرود تا این‌که من مست شدم و آن خاتون نشسته بود، ولی مرا گمان این بود که خواب همی‌بینم.
پس‌ازآن به کنیزکان اشارت کرد که در یکی از غرفه‌ها خوابگاه بگستردند. کنیزکان خوابگاه بگستردند، آنگاه خاتون برخاسته دست مرا بگرفت و بدان عزم برد و تا بامداد با او در آغوش یکدیگر بخفتیم و هر وقت که او را به سینه خود می‌کشیدم، رایحه مُشک او مرا فرو می‌گرفت و مرا گمان این بود که در بهشت هستم. 
چون بامداد شد، مکان بپرسید. گفتم در فلان محلت است. آنگاه مرا به بیرون آمدن از خانه امر کرد و دستارچه‌ای که طرازهای زرین و سیمین داشت به من داد. چیزی به گوشه دستار بسته بود، به من گفت که با این‌ها به گرمابه رو. من فرحناک شدم.
پس از نزد او بیرون شدم، گویا که از بهشت درآمدم. چون به کلبه خود رسیدم، دستارچه بگشودم و پنجاه دینار زر در او یافتم. زرها زیر خاک کرده و دو فلوس به نان و خورش داده، چاشت خوردم و بنشستم و در کار خود به فکرت اندر بودم. چون هنگام عصر شدم دیدم کنیزکی بیامد و به من گفت که خاتون تو را همی‌خواند. من با او برفتم تا به در همان خانه برسیدیم. کنیز دستوری خواسته، مرا به خانه اندر برد. من در پیشِ روی خاتون زمین بوسه دادم .مرا جواز داد که بنشینم. در آن‌جا نشستم به عادت دوشینه همه‌چیز آماده آورده بخوردیم و بنوشیدیم و با هم بخفتیم. چون بامداد شد دستارچه دیگری که در آن پنجاه دینار زر بود به من داد. من دستارچه بگرفتم و از نزد او به درآمده،  به کلبه خود برفتم و زرها به زیر خاک کردم و با همین حالت تا هشت روز، هنگام عصر پیش آن آفتاب‌رو می‌رفتم و وقت بامداد به در می‌آمدم.
در شب هشتم نزد او خفته بودم که ناگاه کنیزکی دوان‌دوان درآمد و به من گفت: برخیز و به بامِ خانه شو. من برخاسته به فراز بام رفتم و در آنجا نشسته بودم، دیدم آواز مردان و صدای سُم اسبان بلند شد. و از بام به کوچه نظر کردم، پسری ماه‌روی بدیدم که سوار است و راستِ او غلامان و در پیش روی او مملوکان روان هستند.
چون به در همان خانه رسید، پیاده شد و داخل خانه گردید و تظلم همی‌کرد تا این‌که خاتون به سخن درآمد و با او صلح کرد و آن شب را در نزد آن پسر بخفت. چون روز برآمد، غلامان و خادمان به در خانه بیامدند آن پسر قمرمنظر سوار گشته، برفت و دخترک پیش من آمد و به من گفت:
این پسر دیدی؟ گفتم آری. گفت: «او شوهر من است و آنچه میان من و او گذشته با تو حکایت کنم و آن این است که اتفاقاً روزی با هم نشسته بودیم، ناگاه از پهلوی من برخاسته بیرون رفت و دیرکرد. من برخاسته به سوی آب‌خانه رفتم. او را نیافتم و از آنجا به سوی مطبخ رفته او را جویان شدم. کنیزکی او را به من بنمود. دیدم با یکی از کنیزکان مطبخ درآمیخته. پس چون او را در این حالت بدیدم، سوگندی بزرگ یاد کردم که با کثیف‌ترین و پست‌ترین مردم درآمیزم و در آن روز که خواجه‌سرایان تو را بگرفتند، چهار روز بود که من در طلب کسی می‌گشتم که کثیف‌ترین و پست‌ترین مردم باشد. چون تو را از همه کثیف‌تر و پست‌تر یافتم، ناچار تو را اختیار کردم و آنچه شدنی بود، شد و اکنون من از سوگند خود خلاص گشتم؛ دیگر مرا با تو حاجتی نیست. از پیِ کار خویش رو و هروقت که شوهر من با مطبخیان بخوابد، من نیز تو را به هم‌خوابگی اختیار کنم.» من چون این سخن از او بشنیدم، بگریستم. . گفته شاعر بخواندم:
از درِ خویشم مَران، این نه طریق وفاست / در همه شهری غریب، در همه مُلکی گداست
پس‌ازآن ناچار از نزد او بیرون آمدم و چهارصد دینار در آن هشت روز اندوخته بودم. پس‌از‌آن، روزها صرف کرده بدین مکان شریف آمدم و از خدا همی‌خواهم که شوهر آن ماه‌رو بار دیگر به‌سوی کنیزک مطبخ بازگردد، شاید من نیز بار دیگر به‌سوی آن پری بازگردم. چون امیرِ‌حاج قصه آن مرد بشنید، او را رها کرد و با حاضران گفت که شما نیز در حق او از خدا درخواست کنید که معذور است.
چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.

 

* * *

 خب انتظارتان کمی طولانی شد! قرار بود فقط یک شب منتظر باشید و هنر «تعلیق»  و راز ماندگاری هزار و یک شب را ببینید. اما به دلیل مشکلات فنی سایت، به درازا کشید. و خلاف مقصود اتفاق افتاد.

و اما «تعلیق»؛ در نظر مورگن فورستر(از نظریه پردازان رمان و داستان)، داستانی که واقعا داستان باشد باید واجد یک ویژگی باشد شنونده را بر آن دارد که بخواهد بداند بعد چه پیش خواهد آمد و بر عکس ناقص است اگر کاری کند که خواننده نخواهد بداند بعد چه خواهد شد. این همان تعلیق است. تعلیقی که در هزار و یک شب با آن آشنا هستیم. تعلیق یعنی اینکه در هول و ولا بمانیم که «قرار است چه اتفاقی بیفتد؟» یا «قضیه چه بوده است؟» و این هول و ولا هم ما را متصل به داستان و مشتاق خواندن بقیه اش نگه دارد و هم لذت خواندن داستان را دوچندان کند. تعلیق گاه برآمده از خود داستان و ذاتیِ آن است و گاه به صورت مصنوعی با ترفندهایی توسط نویسنده ساخته می شود و ناگفته پیداست که ارزش هنری ادبی نوع اول بیشتر است.



 
«خداحافظ گری کوپر» بازخوانی می شود
ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢۱  

رومن گاری در رمان «خداحافظ گری کوپر» می گوید:

هیچ کس تا به حال دو مرتبه در عمرش عاشق نشده، عشق دوم ، عشق سوم ، اینها بی معنی است . فقط رفت و امد است . افت و خیز است . معاشرت می کنند و اسمش را می گذارند عشق.

ایا اینطور نیست؟! خلاف اینست!؟

* * *

قرارست پنجشنبه این هفته در جلسه ای دیگر از جلسات بازخوانی ادبیات ملل، به بررسی رمان «خداحافظ گری کوپر» بپردازیم. ساعت 16 در خانه اندیشمندان علوم انسانی.

متن خبر از خبرگزاری مهر را بخوانید.  اینجا



 
عکس؛ عکاس متعهد؛ انتخاب و چند نکته دیگر
ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٦  

عکاس این عکس کودک کُرد سوری (آیلان) که جنازه اش را موجها به ساحل آورده اند و این روزها دارد در تمام رسانه ها و شبکه های اجتماعی سراسر جهان پخش می شود، نیلوفر دمیر(Nilufer Demir)، عکاس ترک است.

 

 

 

این عکس بار سنگین فاجعه ای را حمل می کند و به شکلی صددرصد کامل و اثرگذار، عمق فاجعه را به همه مردم جهان و دولتمردان می رساند. عکس نیلوفر دمیر، لااقل از نظر تاثیرگذاری شبیه همان عکس معروف کودک سودانی و لاشخور است که کوین کارتر، عکاس اهل آفریقای جنوبی، 22 سال پیش آن را انداخت و در روزنامه نیویورک تایمز منتشر شد و کارتر بخاطرش جایزه پولیتزر را برد. البته تفاوتی هم وجود دارد. دمیر با کودک مرده مواجه شد و عکس انداخت. اما کارتر از کودکی که هنوز جان در بدن داشته و رو به مرگ بوده، عکس انداخته. و همین سبب موجی از پرسشها و انتقادات از وی می شود که نهایتاً او را در هم می شکند و افسرده می کند که سرانجام منجر به خودکشی وی می شود.

آیا کارتر می بایست در چنین موقعیتی، به جای عکس گرفتن، می رفت و کودک را مثلا بغل می کرده و می برده بیمارستانی برای نجات جانش؟ یا همین عکس تاثربرانگیز و تاثیرگذاری که انداخته، انتخاب بهتری بوده؟ فقط یادتان باشدکه برای پاسخ به این پرسش، لااقل این دو نکته را مدنظر داشته باشید:اول، کارتر یک عکاس بوده؛ نه یک فرد عادی. او یک عکاس حرفه ای و متعهد بوده و حتماً رسالتی هم برای خود قائل بوده است. دوم، کمک عملی به این کودک، جان یک نفر را نجات می داد، در حالیکه عکس تاثیرگذار کارتر، هزاران کودک آفریقایی را نجات داد.

ضمناً این مساله هم هست که کارتر بعد از انداختن عکس، کاری عملی برای این کودک نکرده و خودش هم بعدا گفت اصلا نمیداند عاقبت آن بچه چه شده! آیا نمی توانسته که بعد از انداختن عکس و ثبت این صحنه ویرانگر، برای نجات آن کودک خاص اقدامی انجام می داده ؟ پاسخ این هم به آن آسانی که فکر می کنیم نیست؛ ما جای او نبودیم و نمیدانیم.

***

پیشنهاد می کنم فیلم بسیار خوب «بنگ بنگ کلوب» را ببینید. فیلم درباره یک گروه چهارنفره عکاسی است که از اتفاقات و خشونت های آفریقا عکس می اندازند. و یکی از این عکاس ها همان کوین کارتر است که بخشی از فیلم هم به ماجرای گرفتن عکس «کودک سودانی و لاشخور» و حاشیه ها و اتفاقات بعد از آن و در نهایت، سرانجامِ عکاس آن است.

این جور عکسهای سنگین و تاثیرگذار، روی زندگی عکاس شون هم تاثیر جدی می گذارد و آن را دگرگون می کند. در نگاه اول، ممکنست اینطور ببینیم که عکاسش معروف می شود و جوایزی می برد و از نظر موقعیت حرفه ای و مالی جهش بزرگ و خیره کننده ای پیدا می کند. اما خب نباید انتظار داشته باشیم، که حتماً وضعیت به همین خوبی باقی بماند! می شود این را محتمل دانست که تلخی فاجعه در رگهای زندگی عکاس تزریق شود؛ شاید به تدریج البته. تا عاقبتِ «نیلوفر دمیر» چه باشد؛ هرچند او هرگز عذاب وجدانی را که کارتر تحمل می کرد، نخواهد داشت و آسوده تر خواهد بود.

 

 

«بی‌رنگی» توصیه اکید می کند که : فیلم بنگ بنگ کلوب را از دست ندهید!

 

و همچنین، این مقاله را از عصرایران بخوانید



 
اعتماد به نفس بیش از حد یا اُسکولیسم!
ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٦  

 

اعتماد به نفس که زیادی بالا باشد، گاهی هم میشود اسباب خنده و مضحکه؛ گاهی وقتها پای توهّم هم وسط می آید؛ یعنی طرف را میبینی که گول و مشنگ و متوهّم مقابلت ایستاده و دارد مفت مفت حرف می زند! توهّم که باشد، آنوقت یکی پیدا می شود که فکر می کند روح کافکا در او حلول کرده و با نوشتن یکی-دو تا مثلا رمان و داستان گلواژه ی دوزاری، خیال برش می دارد که تبدیل به نقطه عطفی در تاریخ داستان نویسی ایران شده ! اصلا اگه طرف مریض باشد، مکتب راه می اندازد! به خدا، داریم از این چیزها! همین حضرت اقای ناخوش احوالی که مکتب دارکولییسم را به زعم خودش پایه گذاشته و دنبال پیروان می گردد!

ببینید طرف چی درباره خودش در صفحه شان نوشته: «این روزها در ادبیات سمبلیک کمتر کسی پیدا می شود که با استاد دارکولی آشنا نباشد یا دست کم آثار وی را که در انتشارات نشر کتاب در لس آنجلس به چاپ رسیده و به دست علاقه مندان  ادبیات  رسیده است را مورد مطالعه قرار نداده باشد، ما در تحلیل لقب کافکای ایران بودیم که اثر بعدی ایشان به نام ؛مردی که قبر پدرش را فروخت؛ برگ زرین دیگری را بر  آثار قبلی اش افزود که بعدترها  توسط منتقدین صاحب نام به سند تاریخی مردم ایران نامگذاری گردید. جامعه ادبی در شوک اطلاعاتی عظیم استاد دارکولی فرو رفته بود که رمان ؛مرگ همسایه؛ به عبارت خودمانی کار را تمام کرد و چهره ی درخشان این شخص را در افکار تمام فارسی زبانان نهادینه کرد

یاللعجب! به قول محسن تنابنده: «مگه داریم!؟مگه میشه!؟»

پیش از این، من فکر می کردم که اعتماد به نفس که بالا برود، در این حد شور میشود که یک جوان تازه کارِ دنیای داستان، بشود موسس و رییس و استاد «آکادمی داستان نویسی»(در ایران!!) و "آکادمی"اش را بی خجالت در بوق و کرنا کند که: آهای هنرجویان و علاقمندان داستان نویسی، بیایید و در آکادمی من ثبت نام کنید؛ خودِ خودم هم تدریس می کنم و تازه، در پایان، گواهینامه پایان دوره هم می دهم! ( که بروند و قاب کنند و بزنند به دیوار!!؟)

اما حالا فهمیدم که گاهی قضیه از شوری و اعتمادبه نفس زیادی می گذرد و تبدیل میشود به مرض؛ مثل مرض دارکولیسم! چیزی شبیه به اُسکولیسم!

خدایا توبه؛ خدایا شفا؛

تصویر استاد! دارکولی‌‌



 
یک پیشنهاد پنج تایی: مجموعه خون‌آشام
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٩  

 

 


مجموعه پنج جلدی رمان نوجوان "خون آشام" نوشته سیامک گلشیری، گرچه به دلیل توان و تجربه ی محدود ادبیات داستانی ما بویژه در ژانرها و صدالبته ژانروحشت، ناگزیر تقلیدی از کارهای خارجیست، و البته اندک ضعفهایی هم دارد، ولی انصافا در ژانر وحشت بسیار موفق است و در هنگام خوندن شون، واقعا یه جاهایی حس دلهره به سراغم می امد.
بنظرم برای داستان ایرانی که در ژانر وحشت، تقریبا تهی و ضعیفه، تجربه خوبیست و پیشنهاد میکنم حتما بخونید. هر جلدش، حداکثر سه ساعت بیشتر وقت نمیگیره به خدا!



 
بهانه و آشتی
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۸  

 وقتی فیسبوک هست؛ برای نوشتن متن های کوتاه و نسبتاَ کوتاه. و وقتی اینستاگرام هست؛ برای ارسال عکس، دیگر وبلاگ می ماند برای یادداشت های نسبتا بلندتر. این می شود که دیر به دیر سروکله مان توی وبلاگ پیدا می شود.  این را گفتم که توجیه کرده باشم، به روز نکردن وبلاگ بی رنگی را! حکایت «نو که اومد به بازار...» هم هست،البته! اما شما هم خوب می دانید که گاهی هم دل و دماغ نیست برای نوشتن. و این را به رو نمیارید!

بگذریم . یه عکسی توی اینستا گذاشتم و مقبول اهل فن افتاد، با متنی که به عنوان کپشن گذاشته بودم، همینجا بازنشر می کنم. (برای آشتی کنان با وبلاگ و بلاگ نویسی!)

 

... او نخواهدآمد؛ حتی اگر تمام روز پشت پنجره، پیچِ کوچه را بپایی و اگر آتش به آتش سیگار بکشی و استکانت صدبار پر و خالی شود، او نخواهد آمد. (از یک داستان ناتمام)

× عکس هم با موبایل گرفته شده؛ در کافه عمارت مسعودیه تهران.



 
بمباران قصه توسط پیرمردصدساله
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٢  

 

یک پیشنهادخیلی جدی و رویایی(به خدا!): بیایید این رمان "پیرمردصدساله ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدیدشد" را بخونید تا ببینید نویسنده خلاق سوئدی اش، یوناس یوناسُن، چطور دارد بی وقفه و پشت سر هم قصه میگوید؛ جوری که تقریبا 400 صفحه با قصه بمباران می شوید و اصلا نمی فهمید وقت چطور گذشته! آلن صد ساله که در روز تولد صدسالگی اش از پنجره خانه سالمندان فرار می کند، به اندازه صد سال عمرش قصه ی جذاب و عجیب و غریب دارد. آن قدر قصه که دیگر نفستان بالا نمی آید!
بعد مقایسه کنید با بسیاری از رمان های ایرانی که "خرده روایت"ها که سهله، حتا در خط اصلی داستان هم مشکل دارند و عموماً طرح قصه شان تُنُک و بی پیچ و خم است. ای کاش برخی از رمان نویس های ایرانی کمی از این سوئدیِ قصه گو، قصه گفتن می اموختند.

 

پ.ن. بعد از اینکه کتاب رو خوندم، فیلم اقتباس شده از اون رو هم دیدم که اصلاً‌به اندازه سر سوزنی به قدرت کتاب نیست.



 
داستان آدم‌های تنها
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۸  

 

یادداشتی بر مجموعه داستان«در هوای گرگ‌و‌میش»، نوشته محسن عباسی

داستان آدم‌های تنها

مصطفی علیزاده

 

مجموعه داستان «در هوای گرگ و میش» اثری قابل اعتنا و خواندنی است که علی‌رغم آنکه در دو جایزه ادبی که اتفاقا مشی‌های متفاوتی دارند، جایگاهی درخور بدست آورده، در بین اهل کتاب، آنچنان که باید دیده نشده و مهجور مانده است. اولین اثر محسن عباسی از هشت داستان تشکیل شده است که در غالب داستان‌ها با فقدان، تنهایی و روابط آسیب‌دیده روبرو هستیم. داستان آدم‌هایی که نیستند و نبودن‌شان بر زندگی آنهایی که هستند، تاثیر گذاشته است. داستان آدم‌های تنها و روابطی که از هم‌پاشیده است و حاصلش آدم‌های پریشان و آسیب‌دیده ‌است.

در داستان اول(گاهی وقت‌ها حالم را بپرس)، پدر سالهاست که مرده و نیست و نبودنِ او بر هر سه کاراکتر داستان تاثیرگذاشته است و اصلا داستان حولِ همین نبودن شکل می‌گیرد. مادری که در زمان زنده بودن پدر، چندان با او هم‌کلام و همراه نبوده و حالا در نبودنش، باز هم تنهاست و نیاز به هم‌کلام دارد. او نسبت به میهمانِ پیر ناخوانده‌ای که می‌گوید زمانی دوست پدر بوده، احساس نزدیکی می‌کند و شاید عبارتِ عنوان داستان، یعنی: «گاهی وقت‌ها حالم را بپرس»، از زبان مادر و خطاب به پیرمرد باشد. همچنین در داستان دوم (قضاوت درباره عشق) باز هم نوعی غیاب دیده می‌شود. دختری که خود را از مردی که دوستش دارد، پنهان کرده و در داستان حضور ندارد. و نفر سومی-دختری-  در داستان هست که او انگار باید درباره این عشق قضاوت کند.

در داستان «در هوای گرگ و میش»، روابط مخدوش یک خانواده از هم پاشیده دست‌مایه ساخت داستان قرار گرفته است: مثلثی که در یک ضلع آن مادری تنها و آشفته وجود دارد که داستان در آپارتمان او اتفاق می‌افتد و در ضلع دیگر پدر که از مادر جدا شده و نام و اثرش در داستان هست، اما خودش نه. و ضلع سوم، دختربچه ایست که به‌نظر می‌رسد تنهاتر از آن دو دیگر است. و انگار در هوای گرگ و میش، که «تشخیص» سخت‌تر است، دختربچه داستان باید بین پدر و مادر خود، حق را به یکی‌شان دهد.

داستان «آن بیرون در تاریکی» که به نظرم بهترین داستان کتاب است، زیرساخت و روساختِ قوی و در هم تنیده‌ای دارد. پیرمردی آلزایمری که باید شبها را تنها و در اتاق خودش، در طبقه پایین خانه‌ی قدیمی‌شان، بگذراند و پسر او و همسرش در طبقه بالا، برای نگهداری از او ساکنند و زندگی می‌کنند. پیرمرد در تنهایی و خلوت اتاقش، ترسیده و هول کرده؛ چرا که فکر می‌کند که در تاریکی، دزدی به خانه او آمده است. و پسرش و عروسش که می‌دانند دزدی در کار نیست، او را آرام می‌کنند. اما انگار آنها هم می‌ترسند؛ می ترسند از روزی که تاریکی در بیرون خانه‌شان در انتظار هجوم باشد. و فکر می‌کنند که: «آدم، تنهایی هول برش می‌دارد»

در داستان «مرغ دریایی» نیز رابطه معیوب یک زوج جوان روایت می‌شود. رابطه‌ای که بر خلاف تازگی‌اش، سرد و بی‌روح است و از دلیل آن نیز سخنی گفته نمی‌شود. تنها به سردی میل زن نسبت به مرد اشاره‌ای گذرا می‌شود. شاید انتخاب عنوان «مرغ دریایی» برای این داستان با نگاهی نمادگرایانه، اشاره به همین رابطه سرد است.  می‌دانیم که مرغان دریایی جفت‌جفت می‌پرند و در بسیاری فرهنگ ها نماد وفاداری زناشویی هستند.

اما داستان «مسافر» اساساً به هیچ وجه همتراز داستان‌های دیگر کتاب نیست. داستان زنی که قراراست به استقبال از همسر مسافرش، به فرودگاه برود. همسری که مدتهای طولانیست رفته سفر و برنگشته‌است. هرچه داستان پیش‌می رود درمی‌یابیم که زن، روان‌پریش و دچار وهم و فراموشی است و در انتها معلوم می‌شود که هیچ مسافری در کار نیست و کل داستان بر اساس وهم شخصیت زن برپا شده است. در پایان داستان قرار است خوانننده غافلگیر شود که می‌شود؛ اما مخاطب حرفه‌ای داستان بیشتر از خود داستان، از تمهیدی که نویسنده به کار برده است غافلگیر می‌شود. داستان توسط راوی سوم‌شخص معطوف به ذهن زن روایت می‌شود. تدبیر نویسنده در انتخاب شیوه و استراتژی و زاویه دید روایت، سهل‌گیرانه و اشتباه به نظر می‌رسد.

در دو داستان پایانی کتاب، «مهمانی خانوادگی» و «خاطرات غمناک زندگی»، نیز به مانند داستان های قبل، نوعی از فقدان، و روابط آسیب دیده و خانواده ناقص دیده می‌شود.

نکته تامل برانگیز در این مجموعه، که پس از خواندن دو سه داستان درمی‌یابیم، توجه خاص نویسنده به انتخاب نام داستان‌ها است. نام‌هایی که هر کدام اندیشیده و حساب شده، برای نفوذ به لایه‌های زیرین متن انتخاب شده‌اند و به‌مثابه کلیدی برای فهم درست‌تر داستان عمل می‌کنند و این امر، از نقاط قوت کتاب است.

داستان های محسن عباسی زبانی شسته‌و‌رفته و کاملاً داستانی دارند. اما در برخی موارد نیاز به ویراستاری درست‌و‌حسابی دارند. البته مقصود، ویراستاری فنی اثر است و نه صرفا در سطح رعایت اصول نگارش. مثلاً در داستان «آن بیرون در تاریکی» راوی از همسرش گاه به اسم (ناهید) نام می‌برد و گاه با واژه «زنم» و یا در داستان «قضاوت درباره عشق» می‌خوانیم: «دختر سرش را به اطراف تکان داد و بی‌اینکه روی صحبتش با دختر باشد، گفت ...»(ص24) و همچنین «دختر دستپاچه شد ولی خیلی زود خودش ر اپیدا کرد و اسم کامل دختر را پرسید» (ص26). معلوم نیست چرا نویسنده برای این دو کاراکتر داستان،  نام یا لااقل صفتی انتخاب نکرده که از هم متمایز شوند و خواننده گیج نشود.

محسن عباسی قصه هایی عاری از اتفاق و ماجرا را آن‌طور ساده و درست روایت کرده که مخاطب از خواندن آن لذت می‌برد و با داستان پیش می‌رود. داستان‌هایی که در زیر سطحِ ساده و فریبنده خود، گفتنی‌هایی پرمایه و البته هولناک دارد. در مجموع، می‌توان ادعا کرد که «درهوای گرگ‌و‌میش» از مجموعه داستان‌های بسیار خوب یکی‌دو سال گذشته بوده‌است.

 

* این یادداشت پیش از این، در شماره ششم نشریه اینترنتی کافه داستان منتشر شده است. که از این لینک به صورت رایگان قابل دریافت است.



 
داستان‌نویسی و روشنفکری!؟
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢۳  

 

در دو شماره اخیر کافه‌داستان، در پرونده نویسنده، پای صحبت دو داستان‌نویس باسابقه و صاحب اندیشه نشستیم و در لابلای حرفهای شنیدنی‌شان، نکته‌ای و نگاهی مشترک، توجه‌برانگیز بود؛ بلقیس سلیمانی از یکسان یا ملازم انگاشته شدن نویسندگی و روشنفکری در ایران گفت و این نگاه را به نوعی نقد کرد که نویسندگان(منظور، داستان نویسان است) ایرانی فکر می‌کنند «باید سارتروار مقابل قدرت بایستند» و وظیفه آگاهی توده‌ها و تغذیه فکری نخبگان را بر عهده دارند. امیرحسن چهل‌تن نیز «حرفه نویسندگی» را بی‌نیاز از روشنفکربودن دانست و تاکید کرد بر اینکه «داستان‌نویس وظیفه تغییر جهان را ندارد».

این مساله که نسبت داستان‌نویسی و روشنفکری چیست و آیا رابطه‌ای ضروری با هم دارند یا نه، مساله جدیدی نیست. کاری هم به بحث‌های «هنر برای مردم» و «هنر برای هنر» ندارم؛ نگاه همسو این دو داستان‌نویس را مطرح کردم تا پل بزنم به یکی از مهم‌ترین ضعف‌های ادبیات داستانی ما، یعنی ضعف قصه‌گویی. که در بررسی عوامل تاثیرگذار در عدم شکل‌گیری درست «رابطه سینما و ادبیات» در ایران، هواره و همه‌جا به این نقطه ضعف اشاره می‌شود. اگر کسی در این مورد تردیدی دارد، کافیست از میان کتابهای منتشرشده در یک سال اخیر، چند رمان مقبول خارجی و چند رمان ایرانی، آن هم مقبولش را، برداشته و بخواند و با هم مقایسه کند. آن‌وقت بی هیچ حرف‌و‌حدیثی «ضعف قصه‌گویی» داستان‌های ایرانی معلوم‌اش می‌شود. انگار آنها رمان، یا داستان، می‌نویسند تا قصه‌پردازی کنند و جهان داستانی تازه ای را خلق کنند. آنها به تاسی از بزرگان داستان‌نویسی‌شان، مثل هنری جیمز که تنها تعهد و التزامش در داستان‌نویسی را نوشتن داستانی جذاب و جالب می‌دانست، رکن استوار رمان را قصه می‌دانند؛ قصه‌ای گیرا که خواننده را با خود بکشاند. توجه داشته باشید که دارم از جریان غالب سخن می‌گویم و طبیعتاً جریان های کوچکتر دیگری و البته استثناهای بسیار متفاوتی هم وجود دارد.

حالا ببینید چند درصد از خیل عظیم نویسندگانی که در یکی دو دهه اخیر، در ادبیات داستانی نخبه‌گرای ایران ظهور کرده اند، دغدغه قصه‌گویی صرف دارند؟ دغدغه اینکه داستان‌شان پلات محکم و جذاب داشته باشد و تکیه‌شان به بازی‌های فرمی و تکنیکی و زبان‌ورزی نباشد. که فکر نکنند داستان‌شان هرچه پیچیده‌تر و سخت‌خوان‌تر باشد، روشنفکرانه و نخبه‌گراتر است. که باور داشته باشند که وظیفه‌شان به عنوان یک داستان‌نویس، در وهله اول، قصه‌گویی است و بنا نیست و لااقل الزامی ندارد که همزمان نقش روشنفکرها را هم ایفا کنند.

به نظر می‌رسد بخش عمده داستان‌نویسان ایرانی اتوبوس را اشتباه سوار شده‌اند؛ انتهای این خط، هر چه باشد، به داستان‌سرایی ناب نمی‌رسد. آیا بهتر نیست اگر انتخاب کرده‌ایم که داستان‌نویس باشیم، روشنفکری را وانهیم برای روشنفکران و سعی کنیم بیاموزیم و تمرین کنیم که چطور داستانی بگوییم که در عین برخورداری از حرفی و نگاهی در زیر سطح بیرونی خود، قصه‌ای جذاب و پرکشش هم داشته باشد!؟ قصه‌ای که بتواند تیراژ کتاب‌های داستان جدی را از زیر هزار تا! بالا بکشاند! اینکه به خواننده ها هم فکر کنیم و کمی، فقط کمی، به ادبیات بدنه نزدیک شویم و بگذاریم پیش‌روی کتاب‌خوان‌ها، انتخاب‌هایی باشد برای آنکه رمانی بخوانند که هم قصه‌ای گیرا و خواندنی داشته باشد و هم حرفی و جهانی و نگرشی در زیر متن؟ من که این طور ترجیح می‌دهم!

 

این یادداشت، سرمقاله شماره ششم کافه داستان است.